پست‌ها

غم قورت داده شده

 چقدر سخته وقتی آدم ناراحته، غمشو بخوره و منطقی باشه، هر کسی حدی از تحمل رو داره و ظرفیت آدم‌ها اصلا قابل مقایسه نیست، چقدر سخته وقتی از دست عزیزترین‌هات ناراحتی، ناراحتی‌های گذشته رو مطرح نکنی و فقط رو موضوع پیش‌آمده تمرکز کنی و ذهنت و احساسات رو در دست بگیری، خیلی سخته

جمع اضداد

هیجان دارم، هیجان کارهایی که باید انجام بدم و برای ایده هایی که در ذهنم هست استرس دارم، مادر کرونا مثبت است و این چند روز آخر رو هم باید برای کمک پیشش برم خشمگینم، از دست مدیرانی که قدرت و پول فاسدشون کرده و به مردم اهمیتی نمی دن شادم، از داشتن همسر، خانواده و دوستان عزیز که در این روزهای سخت نمیذارن تنها باشم

Adrenaline Addiction

متوجه ی بیماری م شدم احتمالاً تشخیصم صد در صد درست نیست اما به نظرم علتی که من کارهامو می ذارم دقیقه ی 95 فاینال می کنم و از این همه فشار کاری و تسک باز خوشم میاد احتمالا اعتیاد بیش از اندازه م به آدرنالینه....می تونه علت های دیگه ای هم داشته باشه اما بعد از 36 سال تازه چند هفته ست که اینو فهمیدم. یه کم راجع بهش خوندم دیدم اولین قدم اینه که مثل هر نوع اعتیادی دیگه قبول کنی که معتادی- بعد بخواهی که بذاری کنار و آخر سر هم اینکه اونجاهایی که این اعتیاد مضر هست رو شناسایی کنی و سعی کنی درمان کنی و گر نه با این سن و سال نمیشه کل عادت ها رو عوض کرد. خلاصه اینکه فیدلر هستم، یک معتاد 
حجم تغییرات تو تهران خیلی زیاد شده، در حدی که یه مدت کوتاه به یه محل سر نمی زنی بعدش یه عالمه تغییر توش می بینی و هی باید به خودت بگی جای فلان مغازه چی بود؟ این ساختمونه نماش چه رنگی بود؟ صاحب سبزی فروشیه چرا عوض شد؟؟ و قس علی هذا..... گاهی خسته می شم از این همه تغییر، اونم بدون اینکه با من هماهنگ کنن و یا خبر بدن، شاید با کسی کاری داشتم، شاید دلم می خواست عکسی بگیرم....یادم باشه این سری که شهردار شدم بگم اعلام کنن اول دو تا دو هفته هیچ کس به هیچ چیز دست نزنه، یه کم که آروم شد همه چیز بعد بگم ادامه بدن هر غلطی که دارن انجام می دن رو پ.ن. خیلی بده بری و نتونی خونه ی مادربزرگتو پیدا کنی ....
اگه بخوام بنویسم ناخودآگاه دلم می خواد از بچه هامون بنویسم، از سه تا گربه ای که نیمه ی فروردین پارسال به زندگیمون وارد شدند و تاثیری خیلی زیادی روی ما و علی الخصوص من داشتند. منی که از بچگی عاشق گربه بودم و با مخالفت شدید خانواده فقط می تونستم با گربه های حیاط و گربه های مردم بازی کنم در آنی دیدم که نه یه گربه بلکه سه تا بچه گربه ی خوشگل و با نمک اومدن وسط زندگیم/ زندگیمون. خیلی کوچیک بودن احتمالا سه هفته یا یک ماهه، خواهر "ب" تو پارک پیداشون کرده بود و بهش گفته بودن کسی اومده بچه ها رو ول کرده تو پارک و مادر ندارن، اونم صبر کرده مادرشونو پیدا نکرده و از ترس جونشون آوردشون خونه. هفته ی بعدش از ایران رفت و "ب" نمی تونست نگهشون داره، برنامه این بود که این سه تا رو یه کم بزرگشون کرد، از آب و گل که در اومدن برشون گردونیم تو خیابون. به همین خاطر قرار بود بغلی و لوس نشن، فقط بهشون جا و غذا داده بشه، اما همین قدر هم برای من کافی بود. هوا سر بود، گذاشتیمشون تو انباری، شبها براشون تو بطری آب داغ می ریختیم، حوله پیچ می کردیم که بیان کنارش بخوابن و بتونن خودشونو گرم کنن، ...
نمی دونم تاثیر بهاره، شنبه ست یا چی! اما از صبح دلم می خواد کارهای نیمه تمام رو تموم کنم، دلم می خواد مرتب کنم، دلم می خواد شخم بزنم ، بکارم. ای میل های یاهو! رو پاکسازی کردم وسط کارهای روزانه و شرم هم نداشتم که هزار تا کار رو سرم ریخته، باز راضی نشدم، این شد که اومدم اینجا. حس کردم باید حرف بزنم. از همین جنس جزییات بگم. فکر می کنم وقتی اینجا نمی نویسم ارتباطم با احساساتو افکارم گم میشه. جاهای دیگه حرف می زنم اما نمی دونم چرا اینجا ذهنمو مرتب می کنه. فکر کنم باز هم بنویسم در این اتاقک خاک گرفته...
بعضی از روزهای هفته را باید برید و کوتاه کرد، شاید که آخر هفته زودتر بیاید
دیشب داشتیم با هم حرف می زدیم، نقب زده بودم به خاطرات گذشته، گیر داده بودم که راجع به فلان موضوع اولین بار چطوری حرف زدیم، حافظه ی تاریخی م یاری نمی کرد و اعصابم خورد که چرا یادم نمیاد که کجا و چطور و با چه عبارتی اون داستان و برام تعریف کرده. اونم یادش نمی اومد و متعجب از این همه اصرار من خیلی عادی و منطقی برگشت گفت چون رابطه ی با تو برام جدی بوده حتما ً فلان ورژن داستان و برات تعریف کردم. داشتم رانندگی می کردم و هوا تاریک بود همینجوری که جلو رو نگاه می کردم خودم حس می کردم که چه بعد از سه سال  هنوز قرمز می شم وقتی یه چیزی می گه راجع بهم یا رابطه یا حسش. حرف جدیدی نبود، از بیرون شاید حتی رمانتیک هم نباشه اما دوست داشتم که دختر بچه مدرسه ای وار خوشم اومد از حرفش و لپم گل انداخت از اینکه براش مهم بودم از روز اول نتیجه اینکه درسته یادمون نیومد اصل داستان چیه اما خب منطقی طور ورژن رابطه جدی رو در حافظه ثبت می کنم به علاوه ی صورت گل انداخته ی خودم
برای بار چندم در سال جاری هی به خودم می گم دیگه نباید بذاری حاشیه ها درگیرت کنن. اما امروز حاشیه ی اعظم اومد بیخ گلوم. باز دارم به خودم می گم از فردا! اما نمی دونم می تونم ذهنمو و رفتارمو کنترل کنم یا نه. شوک امروز خوبیش این بود که دیدم که چقدر شخصیتم افت می کنه وقتی به این حاشیه ها اهمیت می دم و چقدر از خودم بدم میاد وقتی داستان های سخیف آدم های سخیف تر تو محیط جاری میشه. دیدم که چقدر هنوز مصون نیستم از اینکه بدیِ آدم ها روی بد منو بیرون نیاره. برای همین دیگه اینجا یادداشت می کنم که حداقل برای خودم تلنگری باشه. از فردا...

Staying in love with him

داشتم فکر می کردم که آیا واقعاً بیشتر از هر کس دیگه ای دوسش دارم؟ آیا قبلی ها عشق نبودن؟ باید مثل خیلی زن ها و دخترهای دیگه قبلی ها رو انکار کنم بره؟ فراموش کنم؟.....نمی تونم، من بلد نیستم فراموش کنم، باید یادم باشه ،بتونم مقایسه کنم، یه ورژن از داستان هام داشته باشم، یه ورژن صادقانه، تا باور کنم جایی که هستم درسته....اگه فقط حسم رو در نظر بگیرم و به روی خودم نیارم که اونها مدتش کم بوده یا شرایطش فرق داشته، به این نتیجه می رسم که تو هر لحظه خودمو عاشق می دونستم و اونطوری که بلد بودم رو به رویی مو دوست داشتم، اما م.ح تنها کسیه که نمی تونم از دستش عصبانی بمونم، هر شخص دیگه ای بهانه ای به دستم داده که عشقم رو زیر سوال برده، یا بهم این حس و داده که چقدر احمق بودم که دوسش داشتم، عصبانیم کرده، مجبورم کرده منطقی فکر کنم و تمومش کنم. اما م.ح اومده که بمونه، اومده که منو نگه داره و نذاره که بلغزم. عصبانی می شم از دستش اما کارهایی می کنه که نمی تونم عصبانی بمونم، دلم براش می لرزه اما کاری کرده که منطقی هم نمی تونم دوسش نداشته باشم

یک یلدای دیگه

یک یلدای دیگه هم اومد و رفت و ویلون زن روی بام هنوز به صورت کما طور وجود داره، دارم به این وضعیت که از روی دلتنگی میام می نویسم عادت می کنم، اخیراً هم دیدم وبلاگ نویس های قدیمی، مدل زنده نگه داشتن نوستالژی همین کار رو می کنن و انگار یه عده مثل من دلشون نمیاد کرکره رو بکشن پایین و برن. یلدای خوشمزه ای بود، باز هم کنار خانواده ی مادری، با م.ح فالمونو گرفتیم و من دوباره دچار انرژی افزون شده ی اول هر فصل شدم و امیدوارم بتونم تا آخر فصل مدیریتش کنم. علاقه ی شدیدی پیدا کردم که زبان چینی و ارمنی یاد بگیرم، ببینیم آیا اتفاقی می افته یا نه!
یه روزاهایی یهو حواسم جمع می شه می بینم، اوه اوه 34 ساله مه، برمی گردم به زمان هایی که 18 ساله یا 20 ساله بودم که چقدر به نظرم آدم های سی سال به بالا آدم های بزرگ و غیر قابل دسترس بودن، چقدر پخته بودن، چقدر استیبل بودن و تو مسیر مشخصی حر کت می کردن، چه همه چیز زندگیشون سر جاش بود، یا حداقل از اون پایین اینطوری به نظر من می اومد. یه کم بزرگتر که شدم خیلی از دوست هام و همکارام شدن از اون جمع سی و خورده ای ساله و فهمیدم داستان به اون شیکی و قشنگی از بیرون نیست و زمانه عوض شده (شاید) و همه چیز سر جاش نیست و اون آدم ها همه چیشون هم معلوم نیست و اصلاً نبایدم باشه و سن مهم نیست و ..... چند روز پیش وسط کار یهو خودمو از بیرون دیدم که عه تو الان شدی اون آدم سی و چند ساله و اطرافت آدم های جوون تر هستن و یادت رفته خودت قبلاً تو این وضعیت بودی و نمی دونی که الان اونا به تو چه نگاهی دارن و اصلاً شبیه به آدم هایی که تو ذهنت داشتی نیستی! البته بی انصافی نکنم گاهی حس می کنم پخته تر، بالغ تر ،آروم تر از قبل هستم و شاید این خودش معجزه ی سی سالگی باشه. گاهی که زیادی فکر می کنم دلم شور می زنه که واااای ...

سحر تولدت مبارک

تصویر
چند سال شده؟ 4 سال؟ گاهی کمتر به نظر میاد گاهی بیشتر.....دقیق نمی دونم چون نمی خوام روش تمرکز کنم، واقعاً رفتن سحر برام سخت بود، براش خیلی خوشحال شدم و خوشحالم اما نمی تونم تاثیرات نبودنشو انکار کنم. بسیار زیاد دوست داشتم که می شد دوباره با هم کار کنیم، دوست دارم باهاش سفر برم یا حتی خیلی بود اگه خونه هامون نزدیک بود اما این سیستمی که تو کار هم بودیم یا خیلی نزدیک حتی تو رشته های جدا کار می کردیم یه حس دیگه ای داره، شاید چون از اون آدم هایی هستیم که کاره خیلی مهمه یا قسمت خیلی مهمیه و کم هستن آدم هایی که شبیه بهم باشیم و کیف کنیم از کار کردن با هم و قسمت کردن ایده ها. یه ذره که عمیق تر فکر می کنم می بینم مونا، سحر، بابک و تو قسمت هایی م.ح تنها کسانی هستن که تیمی کار کردن باهاشون یه مزه ی دیگه داره. بگذریم... حس دلتنگیه امسل برای تولد سحر یه جور دیگه ست، شاید چون کمتر باهاش در تماسم، اون داره کارش عوض می شه، ملاحظه ی منو بیشتر می کنه و فاصله مون امسال بیشتر شده، کمتر ازش خبر دارم. اما نمی دونم چه جوری برای این تعداد انگشت شمار آدم های فوق مهم زندگیم باید بگم همیشه در هر ساعت...
یه وقتایی که آدم زیاد کار داره یا باید کارهای سخت و مهمشو تموم کنه، تمرکز کردن و نشستن سر اون کار اراده ی عجیبی می خواد که من ندارم برای همین ذهنم برای همه چیز فعال و خلاق می شه به جز حل مسئله ی پیش رو، این روزها که درگیر پیدا کردن نقطه ی تعادل پیشرفت کار و زندگی و جلو بردن هشتصد تا task کاری و سه چهار تا برنامه ی تفریحی بعد از کار هستم دریغ از یه ذره تمرکز، عوضش ذهنم درگیره مسائل زیره: 1. هوا خیلی آلوده ست ای کاش که بارون بیاد 2. چرا مردم راننده های اسنپ و پررو کردن و ما باید پیاده بریم به اونا برسیم تا اینکه اونا دور بزنن بیان پیش ما؟ 3.  آیا طراح سینما آزادی از اول به فکر فضاهای تبلیغاتی و خوراکی سینما بوده یا نه؟ چرا این سینما اینقدر شلوغو سرگیجه آوره؟ 4. پارسال این موقع بارون داشتیم؟ 5. لحن حرف زدن ما زن هایی که کارمونو شخصیت اجتماعیمون مهمه برامون چه گاهی یک جور و حال به هم زنه 6. چطوری می شه زبان ارمنی و چینی رو به سرعت یاد گرفت؟ 7. ماشین بخریم یا گربه بیاریم تو پارکینگ؟ 8. ای کاش کردیت کارد داشتم می شد تمام مدت درس آنلاین بردارم 9. یعنی season بعدی house...
حساس شدم این روزا....نه اینجوری بگم بهتره، برگشتم به دوران حساسیت هام، با این که تو گذشته زندگی کردنو دوست ندارم اما یه سری عادت ها، کارهای نا تموم گذشته و خط فکری گذشته رو آوردن بالا رو دوست دارم. یه دوره حساس بودم به حرف زدن ها، به عادت های اطرافیانم، به اینکه کی چطوریه، مثبت هاش چیه، منفی هاش چیه....نمی دونم خوبه یا بده اما برای من خوب بوده....باعث میشه خودمو دوباره بسنجم، یه عادت های بدی رو ترک کنم، یه کارایی رو یا ادامه بدم یا تموم کنم، شاید اثر پاییز بوده و اول مهر که به من قدرت حرکت میده. حساس شدم به کلمه ها، به اینکه زن ها چقدر هنوز تو ایران جایی که باید باشند نیستن و چقدر تو محیط کار و خونه مردهایی که عاشقشون هستیم (دوست، همسر، برادر، پدر و ...) بدون اینکه حواسشون باشه قالب روشنفکریشون سر مسئله ی زنان شکسته و ترک-داره. اینکه چه جامعه ی سطح بالای اطرافت غافل از تبعیض های خورده-ریزه و چه ناراحت کننده ست که در عین دردآور بودن، مشکلات به چشم نمیان. خیلی با نمک حس و حالم مصادف شد با این داستان Metoo# و اینکه فکر کنم حالا حالا ها جا داره و شاید کلمه ی درست این باشه که هموز باید مب...

Love is in the Air

اگه بهم بگن بهترین روز توی رابطه و زندگی جدیدت چی بوده، همین جوری مجسمه طور می مونم و نمی تونم جواب بدم. نمی تونم بگم روز عروسی، روز نامزدی و یا روز عقد. بر عکس روز های بد رو قشنگ می تونم جدا کنم و بگم این مشکلات بود، سر این چیزا دعوامون شد اما یه روز خوب که هایلایت همه ی اتفاق ها باشه رو نداشتم/ ندارم. شاید م.ح جواب واضحی داشته باشه برای این سوال اما برای من یک روز نیست، مجموعی از حس های خوبه که برآیند روزهای متوالی این رابطه بوده...می تونم بگم سفرمون خوب بود، می تونم بگم فلان شب نشینی خوش گذشت و....اما نمی تونم بگم اونا بهترین بودن....می تونم بگم وقتی کنارم بوده تو همه ی شرایط، وقتی با کارهاش بزرگی خودشو نشون داده، وقتی دوباره عشق و برای من معنا کرده...همه ی اینا با هم یه طعمی داده به زندگی من که دلم نمیاد رو یه دونه ش دست بذارم....برای من بهترین روزها، روزهایی که اون طعم رو بهم یادآوری می کنه...
هنوز کتاب و سی دی و یادداشت هایم خانه ی مادر است، آخر هفته در حد 5 تا کیسه ی نیمه پر، کاغذ و دفتر برگرداندم خانه و دیشب تا دو ی نیمه شب مشغول مرتب کردن. اکثر نوشته هایم یادم بود اما بودن جزییاتی که کامل فراموش کرده بودم و بهت زده شدم از حرف آدم ها از خودم که حرفها را با لحنشان و نگاهشان ثبت کردم و اینکه آخر هر نوشته راه حلم را هم نوشته بودم....بعضی اوقات قرار بوده صبر کنم، بعضی اوقات حذف بعضی دیگر هم برومو یاد بگیرم که نوشته های تکراری کمتر داشته باشم. از موضوعات و نوشته ها که بگذریم برایم عجیب بود که چرا در مدت زمان چند سال اینقدر خط من تغییر کرده، اگر این تغییر ظاهری نشان از تغییر درونی باشد که ماجرا جالب تر هم می شود.....به هر حال عادت خوبی ست این نوشتن، نوشتن هایی که کسی قرار نیست بخواند و فقط و فقط تو برای خودت می نویسی، رنگ و بویش جا افتاده تر است
بعضی اوقات روزها آنطور که باید پیش نمی رود، همه چیز خوب است، حتی باران هم می بارد و هوای تهران تازه می شود اما چیزی درون تو خوب کار نمی کند....می رسم به همان نگرانی که همیشه داشته ام، که وقتی یک کار را برای سی سال قرار باشد انجام بدهی و اسمت بشود "حرفه ای آن کار" همیشه نمی توانی روز پر کار، خلاق یا راضی کننده ای داشته باشی....چرا این نگرانی هنوز برایم پر رنگ است؟ احتمالاً به این خاطر که دهه ی بیست زندگی با شغل پاره وقت گذشته است و کار پروژه ای با موضوعات مشابه اما متفاوت، هنوز بعد از سه سال و نیم کار ثابت در یک محل، این مدل کار کردن برایم عادت نشده است. کار پروژه ای قاتل روزمرگی ست اما به نظرم کار ثابت آن را پرورش می دهد. انگار که احساسات و انرژی در کار پروژه ای عمیق تر است. نمی دانم چرا فکر می کنم کار تمام وقت مثل بستن روزنامه ست و کار پاره وقت مثل کار کردن روی یک فصل نامه یا ماهنامه.... البته دقیق تر که نگاه می کنم مجبور به اعتراف می شوم که تجربه، اشراف به موضوع، انجام کارهای بزرگ در یک سیستم منسجم ثابت محتملتر است و بی انصافی ست که بگویم فقط پروژه ها موفق هستند، گاهی یک...
زمان می گذرد.... روزهای بسیاری گذشته، قاعدتاً من بزرگتر شده ام، اما دغدغه هایم همان است که بود، شاید فقط کمی قویتر شده ام، کمی بی خیال تر، کمی تنبل تر (ورزش منظمی در کار نیست) و کمی متعهد تر در محلی جدیدتر اما به همان نزدیکی. ازدواج تغییراتش را با خودش یدک می کشد، بی صدا اما پر رنگ....با اینکه بهم نزدیک بودیم اما نمی توانم انکار کنم که زندگی شریکی متفاوت نیست....همین که دیگر آن سمت خیابان نیستی و اکثر وسایلت را یک چهار راه جا به جا کردی باز تغییر است. خوبی اش این است که او یک جوری کنارت است که انگار که چیزی نشده، انگار هزار سال است با همیم، مطمئن است و آرام، آن هم وقتی من بی حواسمو گیج. با اینکه می گوید برایش تجربه ی جدیدی است اما انگار که چیزی نشده، مثلاً چیزی در خانه کم بوده و الان همه چیز همان جاست فقط خانه تکمیل تر شده....شاید از حس بی نیازی اش است، به هر حال آرامشش برایم آرامبخش و گذراندن روزهایم در کنارش شیرین است 
این روزا درگیر واژه ی "حرفه ای" هستم، چه کسی رو تو کارش حرفه ای می دونیم؟ چقدر سابقه ی کار (از لحاظ عددی) تو تعریف ما موثره؟ چقدر سابقه ی مفید آدم ها تو تعریف دیده میشه؟ چقدر حرفه ای بودن احساساتو از شخص می گیره و شاید اشتیاقو؟ آیا حرفه ای ها به اندازه ی تازه کارها لذت می برن و یا به اصول پایبند هستن؟ چقدر نحوه ی انجام کار حرفه ای ها در هر کاری با برداشت شخصیشون از انجام درست اون کار تنیده شده؟ چقدر حرفه ای ها انتقاد پذیر هستن؟ چقدر خوب می تونن به تازه کار ها آموزش بدن؟ یا چقدر آموزش پذیرن؟ و یا.....ای کاش جایی وجود داشت مثلاً موسسه ای که وقتی احتیاج داشتی می شد بری توش یه کار آکادمیک (مثلاً تحقیق رو موضوعاتی که مطرح کردم) انجام بدی بعد بیایی بیرون، بدون اینکه دانشجوی تمام وقت بشی و یا پول زیاد بدی...پول بدی به اندازه ی زمان تحقیقت، کمک حرفه ای بگیری (مثلاً استاد راهنما داشته باشی) بعد تموم که شد ارائه بدی، مقاله بنویسی و والسلام. ای کاش راحت بود.... پ.ن.1. به مناسبت یک بهمن و سیزده ساله شدن شروع به کار کردنم. پ.ن.2. می دونم سوالاتم جدید نیستم و تحقیقات زیادی تو این زمی...