۱۳۹۷ مهر ۱۱, چهارشنبه

۱۳۹۷ خرداد ۲۷, یکشنبه

دیشب داشتیم با هم حرف می زدیم، نقب زده بودم به خاطرات گذشته، گیر داده بودم که راجع به فلان موضوع اولین بار چطوری حرف زدیم، حافظه ی تاریخی م یاری نمی کرد و اعصابم خورد که چرا یادم نمیاد که کجا و چطور و با چه عبارتی اون داستان و برام تعریف کرده. اونم یادش نمی اومد و متعجب از این همه اصرار من خیلی عادی و منطقی برگشت گفت چون رابطه ی با تو برام جدی بوده حتما ً فلان ورژن داستان و برات تعریف کردم. داشتم رانندگی می کردم و هوا تاریک بود همینجوری که جلو رو نگاه می کردم خودم حس می کردم که چه بعد از سه سال  هنوز قرمز می شم وقتی یه چیزی می گه راجع بهم یا رابطه یا حسش. حرف جدیدی نبود، از بیرون شاید حتی رمانتیک هم نباشه اما دوست داشتم که دختر بچه مدرسه ای وار خوشم اومد از حرفش و لپم گل انداخت از اینکه براش مهم بودم از روز اول
نتیجه اینکه درسته یادمون نیومد اصل داستان چیه اما خب منطقی طور ورژن رابطه جدی رو در حافظه ثبت می کنم به علاوه ی صورت گل انداخته ی خودم

۱۳۹۶ اسفند ۸, سه‌شنبه

برای بار چندم در سال جاری هی به خودم می گم دیگه نباید بذاری حاشیه ها درگیرت کنن. اما امروز حاشیه ی اعظم اومد بیخ گلوم. باز دارم به خودم می گم از فردا! اما نمی دونم می تونم ذهنمو و رفتارمو کنترل کنم یا نه. شوک امروز خوبیش این بود که دیدم که چقدر شخصیتم افت می کنه وقتی به این حاشیه ها اهمیت می دم و چقدر از خودم بدم میاد وقتی داستان های سخیف آدم های سخیف تر تو محیط جاری میشه. دیدم که چقدر هنوز مصون نیستم از اینکه بدیِ آدم ها روی بد منو بیرون نیاره. برای همین دیگه اینجا یادداشت می کنم که حداقل برای خودم تلنگری باشه. از فردا...

۱۳۹۶ دی ۹, شنبه

Staying in love with him

داشتم فکر می کردم که آیا واقعاً بیشتر از هر کس دیگه ای دوسش دارم؟ آیا قبلی ها عشق نبودن؟ باید مثل خیلی زن ها و دخترهای دیگه قبلی ها رو انکار کنم بره؟ فراموش کنم؟.....نمی تونم، من بلد نیستم فراموش کنم، باید یادم باشه ،بتونم مقایسه کنم، یه ورژن از داستان هام داشته باشم، یه ورژن صادقانه، تا باور کنم جایی که هستم درسته....اگه فقط حسم رو در نظر بگیرم و به روی خودم نیارم که اونها مدتش کم بوده یا شرایطش فرق داشته، به این نتیجه می رسم که تو هر لحظه خودمو عاشق می دونستم و اونطوری که بلد بودم رو به رویی مو دوست داشتم، اما م.ح تنها کسیه که نمی تونم از دستش عصبانی بمونم، هر شخص دیگه ای بهانه ای به دستم داده که عشقم رو زیر سوال برده، یا بهم این حس و داده که چقدر احمق بودم که دوسش داشتم، عصبانیم کرده، مجبورم کرده منطقی فکر کنم و تمومش کنم. اما م.ح اومده که بمونه، اومده که منو نگه داره و نذاره که بلغزم. عصبانی می شم از دستش اما کارهایی می کنه که نمی تونم عصبانی بمونم، دلم براش می لرزه اما کاری کرده که منطقی هم نمی تونم دوسش نداشته باشم

۱۳۹۶ دی ۲, شنبه

یک یلدای دیگه

یک یلدای دیگه هم اومد و رفت و ویلون زن روی بام هنوز به صورت کما طور وجود داره، دارم به این وضعیت که از روی دلتنگی میام می نویسم عادت می کنم، اخیراً هم دیدم وبلاگ نویس های قدیمی، مدل زنده نگه داشتن نوستالژی همین کار رو می کنن و انگار یه عده مثل من دلشون نمیاد کرکره رو بکشن پایین و برن.
یلدای خوشمزه ای بود، باز هم کنار خانواده ی مادری، با م.ح فالمونو گرفتیم و من دوباره دچار انرژی افزون شده ی اول هر فصل شدم و امیدوارم بتونم تا آخر فصل مدیریتش کنم. علاقه ی شدیدی پیدا کردم که زبان چینی و ارمنی یاد بگیرم، ببینیم آیا اتفاقی می افته یا نه!