۱۳۹۶ اسفند ۸, سه‌شنبه

برای بار چندم در سال جاری هی به خودم می گم دیگه نباید بذاری حاشیه ها درگیرت کنن. اما امروز حاشیه ی اعظم اومد بیخ گلوم. باز دارم به خودم می گم از فردا! اما نمی دونم می تونم ذهنمو و رفتارمو کنترل کنم یا نه. شوک امروز خوبیش این بود که دیدم که چقدر شخصیتم افت می کنه وقتی به این حاشیه ها اهمیت می دم و چقدر از خودم بدم میاد وقتی داستان های سخیف آدم های سخیف تر تو محیط جاری میشه. دیدم که چقدر هنوز مصون نیستم از اینکه بدیِ آدم ها روی بد منو بیرون نیاره. برای همین دیگه اینجا یادداشت می کنم که حداقل برای خودم تلنگری باشه. از فردا...

۱۳۹۶ دی ۹, شنبه

Staying in love with him

داشتم فکر می کردم که آیا واقعاً بیشتر از هر کس دیگه ای دوسش دارم؟ آیا قبلی ها عشق نبودن؟ باید مثل خیلی زن ها و دخترهای دیگه قبلی ها رو انکار کنم بره؟ فراموش کنم؟.....نمی تونم، من بلد نیستم فراموش کنم، باید یادم باشه ،بتونم مقایسه کنم، یه ورژن از داستان هام داشته باشم، یه ورژن صادقانه، تا باور کنم جایی که هستم درسته....اگه فقط حسم رو در نظر بگیرم و به روی خودم نیارم که اونها مدتش کم بوده یا شرایطش فرق داشته، به این نتیجه می رسم که تو هر لحظه خودمو عاشق می دونستم و اونطوری که بلد بودم رو به رویی مو دوست داشتم، اما م.ح تنها کسیه که نمی تونم از دستش عصبانی بمونم، هر شخص دیگه ای بهانه ای به دستم داده که عشقم رو زیر سوال برده، یا بهم این حس و داده که چقدر احمق بودم که دوسش داشتم، عصبانیم کرده، مجبورم کرده منطقی فکر کنم و تمومش کنم. اما م.ح اومده که بمونه، اومده که منو نگه داره و نذاره که بلغزم. عصبانی می شم از دستش اما کارهایی می کنه که نمی تونم عصبانی بمونم، دلم براش می لرزه اما کاری کرده که منطقی هم نمی تونم دوسش نداشته باشم

۱۳۹۶ دی ۲, شنبه

یک یلدای دیگه

یک یلدای دیگه هم اومد و رفت و ویلون زن روی بام هنوز به صورت کما طور وجود داره، دارم به این وضعیت که از روی دلتنگی میام می نویسم عادت می کنم، اخیراً هم دیدم وبلاگ نویس های قدیمی، مدل زنده نگه داشتن نوستالژی همین کار رو می کنن و انگار یه عده مثل من دلشون نمیاد کرکره رو بکشن پایین و برن.
یلدای خوشمزه ای بود، باز هم کنار خانواده ی مادری، با م.ح فالمونو گرفتیم و من دوباره دچار انرژی افزون شده ی اول هر فصل شدم و امیدوارم بتونم تا آخر فصل مدیریتش کنم. علاقه ی شدیدی پیدا کردم که زبان چینی و ارمنی یاد بگیرم، ببینیم آیا اتفاقی می افته یا نه!

۱۳۹۶ آبان ۲۴, چهارشنبه

یه روزاهایی یهو حواسم جمع می شه می بینم، اوه اوه 34 ساله مه، برمی گردم به زمان هایی که 18 ساله یا 20 ساله بودم که چقدر به نظرم آدم های سی سال به بالا آدم های بزرگ و غیر قابل دسترس بودن، چقدر پخته بودن، چقدر استیبل بودن و تو مسیر مشخصی حر کت می کردن، چه همه چیز زندگیشون سر جاش بود، یا حداقل از اون پایین اینطوری به نظر من می اومد. یه کم بزرگتر که شدم خیلی از دوست هام و همکارام شدن از اون جمع سی و خورده ای ساله و فهمیدم داستان به اون شیکی و قشنگی از بیرون نیست و زمانه عوض شده (شاید) و همه چیز سر جاش نیست و اون آدم ها همه چیشون هم معلوم نیست و اصلاً نبایدم باشه و سن مهم نیست و .....
چند روز پیش وسط کار یهو خودمو از بیرون دیدم که عه تو الان شدی اون آدم سی و چند ساله و اطرافت آدم های جوون تر هستن و یادت رفته خودت قبلاً تو این وضعیت بودی و نمی دونی که الان اونا به تو چه نگاهی دارن و اصلاً شبیه به آدم هایی که تو ذهنت داشتی نیستی! البته بی انصافی نکنم گاهی حس می کنم پخته تر، بالغ تر ،آروم تر از قبل هستم و شاید این خودش معجزه ی سی سالگی باشه. گاهی که زیادی فکر می کنم دلم شور می زنه که واااای الان یه عالمه چیز هست که تو این سن هنوز سر جاش نیست اما خب یه ذره که می گذره نمی تونم ناراضی باشم و در کل با سی سالگی حال می کنم.

۱۳۹۶ آبان ۱۰, چهارشنبه

سحر تولدت مبارک

چند سال شده؟ 4 سال؟ گاهی کمتر به نظر میاد گاهی بیشتر.....دقیق نمی دونم چون نمی خوام روش تمرکز کنم، واقعاً رفتن سحر برام سخت بود، براش خیلی خوشحال شدم و خوشحالم اما نمی تونم تاثیرات نبودنشو انکار کنم.

بسیار زیاد دوست داشتم که می شد دوباره با هم کار کنیم، دوست دارم باهاش سفر برم یا حتی خیلی بود اگه خونه هامون نزدیک بود اما این سیستمی که تو کار هم بودیم یا خیلی نزدیک حتی تو رشته های جدا کار می کردیم یه حس دیگه ای داره، شاید چون از اون آدم هایی هستیم که کاره خیلی مهمه یا قسمت خیلی مهمیه و کم هستن آدم هایی که شبیه بهم باشیم و کیف کنیم از کار کردن با هم و قسمت کردن ایده ها. یه ذره که عمیق تر فکر می کنم می بینم مونا، سحر، بابک و تو قسمت هایی م.ح تنها کسانی هستن که تیمی کار کردن باهاشون یه مزه ی دیگه داره.

بگذریم... حس دلتنگیه امسل برای تولد سحر یه جور دیگه ست، شاید چون کمتر باهاش در تماسم، اون داره کارش عوض می شه، ملاحظه ی منو بیشتر می کنه و فاصله مون امسال بیشتر شده، کمتر ازش خبر دارم. اما نمی دونم چه جوری برای این تعداد انگشت شمار آدم های فوق مهم زندگیم باید بگم همیشه در هر ساعتی از شبانه روز مشتاق دونستن ازشون هستم حتی بی اهمیت ترین های روزشون، حفظ شدن جای وسایل خونه شون و هر چیزی که یادم ببره که مهاجرت اون آدم ها باعث شده من از روزمره هاشون به کیفیت سابق با خبر نباشم. دارم دنبال راه حلی می گردم که در کم ترین زمان با کیفیت بیشتری با عزیزانم باشم اما حتی اگه عملی هم بشه دلتنگی ها از بین نمیره و یه زمان هایی مثل تولد ها، عید ها و زمان های خاص زندگی هامون نبودن کنار هم بیشتر حس میشه. سحر! دوست عزیزم با یه عالمه دلتنگی و از یه راه دور مزخرف از وسط شرکت تولدتو تبریک می گم و برات شادی و موفقیت آرزو می کنم.