جمعه ۲ مارس ۲۰۱۲

یعنی گیر کردم، چه زمونه ای شده ها، بالاخره من باید چی کار کنم؟؟؟ یکی میگه ماهان خوبه یکی میگه بده، یکی بره فلان جا که اسمشو نشنیدم تا حالا، بابا می خوام یه دوره ی یه ساله ی ام بی ای خوب بخونم خب، چی کار باید بکنم؟؟؟؟
دیگه خنده دار نیست، موضوع دیگه داره شرم آور میشه، مربی یوگاهم بهم گفت این قسمت توجه مغزت ضعیفه، باید تداوم و توجه بیاری تو کارت تا درست بشه...یا یه چیزی تو این مایه ها، دوباره باید ازش بپرسم...خلاصه این سری موجب شدم کسی که برام مهمه به خاطر حواس پرتی من اذیت بشه ذهنش درگیر شه و چون به من اطمینان داشته فکر کنه مشکل از جای دیگه ست نه من !!!! تو تمام این مدت حتی به من شک هم نکرده!!! خلاصه دیگه خنده دار نیست باید یه تنبیهی چیزی برای خودم در نظر بگیرم شاید بتونم احساس بهتری پیدا کنم و یا حتی دیگه کمتر پیش بیاد.
دایی بعد از مدت ها اومده ایران، زندگی مادر ها داره به لوس کردن و سرویس دادن به برادرشون می گذره، دوست دارم که اینجاست اما وقتی ازم می پرسه دایی جان چه خبرا نمی تونم جواب بهش بدم، خفه می شم...اصلاً این چه سوال مزخرفیه؟؟؟؟ از این سوال های کلی متنفرم، حرف هام یادم میره، خب بعد از 18 سال می پرسه چه خبرا آدم گیج میشه خب، درسته باهاش تو این مدت خوب ارتباط داشتم اما رو در رو نبوده، یه کم طول می کشه فکر کنم تا یخم آب شه، امیدوارم تا اون موقع نرفته باشه فقط
اون داستان طلسم غذای محل کارو خونه رو یادتونه؟؟؟ داره بین فرشته و برادره هم اتفاق می افته :) فقط جهت ثبت در تاریخ.

دوشنبه ۲۷ فوریهٔ ۲۰۱۲

رفتیم دوئت پیانو...دقیقتر بگم اجرای چهاردستی، دو نفر همزمان پشت یه پیانو....دو تا ارمنی اجرا کردند به اسم های کارن و آلوین...قبلاً از کارن اجرا دیده بودم و کارشو دوست داشتم، اجرای اون شب هم خوب بود اما فکر میکنم به خاطر چهار دستی بودن یه چیزهایی فدا شد مثل لحن بعضی از قسمت ها، عوضش یه قسمت های دیگه چون برای چهار دست تنظیم شده بود حجم جالبی پیدا کرده بود، برنامه در دو قسمت اجرا شد که بنظرم رپرتوار قسمت اول بهتر و شیرین تر بود...در کل قطعات راحتی نبودند و نوازنده ها مهارت خوبی داشتند اما به قول یکی از دوست هام یه کم مکانیکی بود بعضی جاها، برای مثال تو قسمت "سوییت کارمن" من هم که نه نوازنده ی پیانو هستم نه حرفه ای گوشش می دم میتونستم تشخیص بدم که اجراهای کارمن بهتری شنیدم، با حس بیشتر....در مجموع تجربه ی جالبی بود و نوازنده های دوست داشتنی و جوون و آینده داری هستند، امیدوارم به کارشون به خوبی تو ایران ادامه بدن

چهارشنبه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۱۲

دیروز تلخ بودم، این چند روز گذشته تلخ بودم، بی اعصاب!!! بد قلق، پر از شک و بدبینی! یه موجود مزخرف! خودم هم می دونستم که خوب نیستم باید از بدی ها دوری کنم که نبرم یا سعی کنم خودمو کنترل کنم اما خب نشد/نکردم....دیروز بعد از اون تلفن دیگه ریختم بهم....اما خدا رو شکر دوست خوبی دارم که می خواد من احساس تنهایی نکنم، کلی ملکه وار بهم رسید و گفت سخت نگیر و کلی حرف های قشنگ زد برام که اینقدر تلخ بودم که نمی دیدمشون ولی اون صبوری کرد و ، من الا خوبم...درس بزرگی بود دیشب. مرسی دوستم

شنبه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۱۲

رفتیم کنسرت شب سنتور تو ارسباران، دو تا اجرا کننده داشت، اجرای اول بداهه/تکنوازی بود، مضراب های پسره سرش قرمز بود وفتی تند حرکت می کرد رو ساز فکر می کردی یه گوله اتیش داره حرکت می کنه، بد نبود، معمولی، حتی فرشته معتقد بود خواب آوره :).
اجرای دوم، اجرای متفاوتی بود، یک نفر نوازنده ی سنتور بود که اواز هم می خوند و یه گروه راوی سه نفره هم داشت، روی شعر اخوان قطعه ساخته بوده و قسمت های راوی رو گروه اجرا می کردن، خب شعر نو هست و فضا سازیهاش! که به نظرم سنتور و یه جاهایی هم آواز فوق العاده
تونستن این فضا ها رو بوجود بیارن، یعنی سنتورش بینظیر بود به قول فرشته باهات حرف می زد ، تو شعر یه فضای شاد و یه فضای غمگین داشت که موقع تغییر فضا یه جا رسماً شوکه کرد منو که این قدر زیبا حسو منتقل کرد، منم که حساس، هی گریه م گرفت :) ایده ی راوی برام جالب بود تا حالا تو اجرایی ندیده بودم، دوستم قبلاً تو کارهای چکناواریان دیده بوده و دوست داشته اما من بار اولم بود، جالب بود اما به نظرم این که موقع حرف راوی ها ساز هیچ همراهی نمی کرد فضا رو بیخودی خالی کرده بود، نمی دونم، یه چیزی بود تو کار این راوی ها که نمیدونم چیه اما به نظرم یه چیزی کم بود...به جز اون همه چیز عالی بود، جاتون خالی