Tuesday، December 01، 2009

- گفتم فید بک دوست دارم؟ یدونه نابشو امروز گرفتم. تقریبن سرم داره می ترکه ولی خوب بود. یه کم هم حالت تهوع دارم :)
- چقدر خوبه آدم با آدم های با هوش صحبت کنه. امروز منتظر صحبت با یه آدم بودم که فکر می کردم سخت باشه، که فهمیدم چه باهوشه و کلی برام جالب شد و سختیش به نظرم کمرنگ شد. آخر روز با یه دوست یه گپ ساده زدم که تبدیل به یه صحبت سخت شد. آدم باهوشیه این دوستم هم. چون خودآزاری دارم اومدم خونه گفتم بذار سومین مکالمه ی سخت رو هم داشته باشم که زنگ زدم دوستم خونه نبود. تو صحبت با دومین نفر متوجه ی شباهت های عجیبش با دختر خالم شدم. کلی آموزنده و جالب بود.
- شمارش معکوس....شنبه تموم میشه!!!! هم چنان حالت تهوع دارم. بیایید با هم بالا بیاریم D:

Friday، November 27، 2009

- خب یه دوست خوب بهم فیلم داده ببینم، منم که قحطی زدم ناجور، زیر24 ساعت 4 تا فیلم دیدم. Once رو خیلی دوست داشتم، یعنی واقعن خیلی، خیلی سریع obsessed شدم ( مثل همیشه ) و خودکشی دارم می کنم با این فیلم، هر چی راجع بهش تو اینترنت بود سرچ کردم، الان دوست دارم این هنرپیشه مردرو ببینم خیلی cute هستن ایشون. بازم از دوستم ممنونم چون دیگه پدر همرو درآورده بودم از بس این فیلم مستند متالیکا رو تو یه هفته ی گذشته می دیدم.
- "کامبیز" از نظر من اسم خوبیه برای لپ تاپه( مرسی زن شین )، هر چند هنوز معتقدم با اینکه سرمه ایه می تونست دختر باشه، اما هر کی دیدش گفت پسره، حالا شاید بچم " گی " بشه یا یه پسر خیلی رومانتیک( مثل این آقاهه تو این فیلمه)! الله اعلم!
- برای ثبت در تاریخ! هنوز من و دوستم این عادت سوپ خوری و ترک نکردیم هرچند دوستای دیگمون پیشمون نیستن.
- چقدر فیدبک آدم ها در مورد خودم جالبه. ای کاش بیشتر بهم فیدبک بدن، مخصوصن دوست دارم برام با مثال بگن که چرا یه هم چین برداشتی می کنن اینطوری مطمئن می شم منظورشونوو فهمیدم. حس می کنم بعضی ها می ترسن بهم بگن اما من واقعن خوشحال می شم بدونم حتی اگه نظرشون در موردم مثبت نباشه. تا الان فکر کنم فقط به یکی از دوستام گفتم دوست ندارم چیزی در مورد خودم بهم بگه یا اینکه کلن تحلیل نکنه منو، اونم فقط به خاطر اینکه شدید هر جور خودش دوست داشت برداشت می کرد و واقعیت ها رو عوض می کرد اما کلن جالب می گفت اونم.
- دلم می خواد برم تو یه جزیره، نه حوصلم سر میره! برم تو یه شهر شلوغ ترجیحن اروپا ( اعصاب امریکا ندارم ) یا پکن یا توکیو. هیچ کس منو نشناسه. من یه ماه برای خودم برم بگردم، موزه/سینما/معبد/آثار باستانی...با کسی نباشم/حرف نزنم فقط ببینم، فقط گوش بدم...راه برم تو جمعیت، راه برم راه برم...خب چون آرزوی خیلی بعیدی به نظر می رسه ( حتی اگه فردا صبح چشم باز کنم ببینم وسط توکیو هستم باز احتمالن یکی کنارم هست ) فکر کنم در اولین فرصت برم تهران گردی. زن شین گفت بریم نمایشگاه کاریکاتور شاید اون روز روزه خوبی باشه....

Tuesday، November 24، 2009

- نمیشه نوشت این روزا. حسش نیست، حسش باشه وقتش نیست، وقتش باشه اینترنتش نیست الان با dial up دارم پست می نویسم!( پول ندادم ای دی اس اله قطع شده )
- یکی از قوانین زندگیه من: هر چی سر کار ناهار بخوری همونو شب هم مادر برات درست می کنه. مادر با آشپز تله پاتی داره به خدا. این زرشک پلوی امروز دیگه خدا بود
- خب هر کس یه نقطه ضعفی داره. یکی از ضعف های منم اینه که یهو یکی out of the blue از من بپرسه چه خبر؟ چه طوری؟ یا از این سوال های کلی بپرسه گیج می شم برای چند لحظه نمی فهمم چی جواب بدم همیشه می گم سلامتی یا می گم هیچی. خب دوستان عزیز plz be specific یا intonation و یه تغییری بدید یه حسی بدید تو جمله من گیج نشم. حتی وقتی حالمو می پرسن بعد از مدت ها ( مخصوصن اگه آدمه نزدیک باشه ) نمی فهمم واقعن می خواد حالمو بپرسه یا فقط تعارفه و از رو عادت گفته. من خودم همیشه می پرسم اصل حالت چطوره؟ که واقعن از طرف جواب واقعی بگیرم anyway.....
- داشتم خوب پیش می رفتم تو آپ کردن اما این مسئله ی شمارش معکوس اعصاب برام نذاشته....
- یه دلیل دیگه ی آپ نکردن هم شاید مربوط به اون پست نگار باشه که برداشته الان، چند روزه بهش سر نزدم اما همون یه پاراگراف به اندازه ی کافی طوفانی بود که منو برد تو حس این که انگار یه جایی هستی مثلن مهمونی بعد یهو دو نفر با هم دعوا می کنن. تو مسقیم involve نیستی اما بالاخره تو همون جمعی و داری دعوارو می بینی. خوب تو چی کار می کنی؟ ساکت می مونی ناراحت می شی اگه بتونی کمک می کنی. اما اولین کار اینه که ساکت بشی. نمی دونم تونستم بگم یا نه. اما تا به نگار ای میل نزنم راحت نمی شم
- هوا رو داری؟ به کوه نگاه می کنی؟ نرسیدم برم توچال یا درکه. شدید توچال لازم هستم این روزا
- گفتم لپ تاپ گرفتم؟ Acer Aspire. سرمه ای و دوستام می گن که پسره. اسمشو چی بذارم؟
- دعای قبل از خواب: همه چیز خوب پیش بره، من بتونم خوب بخوابم، سفر برم و بهم خوش بگذره ( هنوز بلیط نگرفتم )، پدر حالش خوب شه ( فشارش رفته بالا ) و نمی دونم دیگه هر چی مشکله حل شه پیلیز

Friday، November 13، 2009

- خب چه اصراریه که وقتی من اعصاب ندارم باباهه هم حالش خوب نیست من بهش بپرم که دعوامون بشه؟
- رفتیم مهمونی خانوادگی دیدن یه نوزاد. عزیزم! خیلی جالب بود! من بچه خیلی دوس دارم اما همیشه از بغل کردن این تازه به دنیا اومده ها می تر سم. حالا شاید مهمونی بعدی بغلش کردم :)
- دیروز با دوستم رفتیم بتهوون. این ساختمون جدیدرو دیدین؟ خب خیلی خوشحالم که دوباره بتهوون داریم اما یه مشکلی داشت. فضاش/اتمسفرش خیلی سرد بود( یخ زدم قشنگ). روح نداشت اصلن. به خاطر فضای کم دکورشون طوری طراحی شده بود که از حداکثر فضا استفاده بشه اما من فرست ایمپرشن خوبی نداشتم. فقط یه فرهنگ و آهنگ خریدم ( شماره ی جدیدش اومده بگیرید ) فک کنم شاید چون خیلی خلوت بود من حالم گرفته شد و اینکه به جز اون آقاهه که اسمشو یادم رفته کس دیگه ای و نمی شناختم احساس راحتی نکردم، نمی دونم... البته ما ساعت سه و نیم اونجا بودیم به قول دوستم شاید 4/5 اراذل و اوباش بریزن اونجا مثل قبل بشه. خلاصه من که تصمیم دارم زیاد برم اونجا که دیگه بی روح نباشه شماها هم پنج شنبه ها یه سری بزنید دیگه. بارک الله
- هفته ی گذشته کلی داستان داشتیم با کاردینال، از مشاعره گرفته تا مشاوره ی ازدواج و مسائل خانوادگی، باید سر فرصت با گزارش تصویری بیام بگم. گاهی آدم مات لحظه ها میشه تو روزهای گند مزخرف و هفته ی گذشته فقط لحظه هاش برام خوب بود، مرسی کاردینال.
پ.ن.1 از مادر واقعن ممنونم که با روحیه ی فوق العاده هنوز می تونه سورپرایز کنه و کیک بپزه و جو رو صمیمی کنه. جادو می کنه این بشر با ایمانش به خانواده و شدید بلده چه جوری آدم و خوشحال کنه.
پ.ن.2 یه پینگ پنگ فوق العاده! مدت ها بود اینطوری هیجانزده نشده بودم. صورتم گل انداخته بود، چشم هام برق میزد. وحشتناک خندیدم. چه عصری بود! نزدیک یک ساعت هیجان!
پ.ن.3 خب لپ تاپ دار شدم، با تشکر از علیرضای انسی اینا. اسمشو چی بذارم؟ :)

Monday، November 09، 2009

- امیدوارم درست بشه. یعنی امشب یه چند دقیقه احساس سبکی و تجربه کردم، خواستم اینجا بنویسم یادم نره. امیدوارم درست بشه.
البته الان یه کم نگران شدم و نا مطمئن. یعنی میشه درست بشه؟
- یا دوستاتو صد سال یه بار نمی بینی یا یهو هی پشت سر هم با اکیپ های مختلف قرار می ذاری یا قرار می ذارن. خوبی داستان تجربه ی مجدد حس نزدیکی با دوست جونته و گرفتن یه کادوی تولد از یه دوست خوب بعد از 4 ماهه. با حال ترش اینه میبینی کیف پولتو تو ماشین جا گذاشتی و تازه وقتی پیداش می کنی می بینی پول توش نیس و یه دوس جونه دیگه پول شامتو می ده. مرسی از همه D:
- امیدوارم درست بشه و خوب پیش بره....