پست‌ها

تصویر
از سری پست های در گلو گیرکرده: گیر دادم به خاطرات بچگی خب....باید مثال بزنم و تشبیه کنم تا بتونم بگم منظورم چیه، مخصوصاً وقتی گیر می کنم؛ فکر کنم 7/8 ماه پیش بود یه مقاله تو لینکدین دیدم با این عنوان که چی کار کنیم که تومحیط کار صدامون شنیده بشه، خیلی مغرور طورنخوندمش با این استدلال که وا، کاری نداره که اما از اون جا که مرغ کارما به صورت 24 ساعته بالا سر منه، فکر منو خوند و من کلاً نه تنها درهیچ جا صدام شنیده نمیشه بلکه کلاً هم رفتم تو دوره ی خفه خون!  بخوام تخیلی توصیفش کنم باید بگم برید تو فاز سندباد،مدل کارتونیش.فضا همون فضا که کاراکترایی که باهاش رو به رومیشه عجیب غریبن، مثل اژدها و مار دو سر و غول...من گیر کردم تو اون اپیزودی که (فرضی) سندباد هستم و طرفم (همه) یه غول سنگیه، جنگی در کار نیست، من سندبار طور و با انرژی دارم هایپراکتیو یه سری کار انجام می دم و دوست دارم با غولِ ارتباط بگیرم اما نمی فهمم که بابا اون غول بزرگ قد بلند اصلاً نمی شنوه، صدای من به گوش سنگیِ اون نمی رسه اصلاً. میخوام بهش بگم برو اون ور تر بشین، کلی خودم و به در و دیوار می زنم بعد ازمدت طولانی جا ...
تصویر
از سری پست های در گلو گیر کرده: تازه کتابخوندنوشروع کرده بودم احتمالاً. دختر خاله های بزرگ تر مرتب از کانون براشون کتاب می اومد، منم گاهی سراغ کتاباشون می رفتم، "اگرمی توانستم" یه کم برام ترسناک بود (احتمالاً به خاطر عکسی که می بینید) و شایدم چون صفحاتش زیاد بود یه کم بی انگیزه بودم و حتماً لابد انسی هم خیلی زیاد ازش تعریف نکرده بوده به همین خاطر یادمه همیشه توکتابخونشون می دیدمش اما آخر از همه رفتم سراغش، موضوعش خیلی تخیلی بود، پسر بچه ای بود که تو رابطه هاش به هر مشکلی می خورد آرزوش می شد که با اضافه شدن یه تکنولوژی به شکل وشمایلش مشکل برطرف بشه.مثلاً یادمه به نتیجه رسیده بود که اگه یه تلویزیون رو پیشونی ش باشه خیلی خوب میشه چون افکار آدم ها رونشون می ده طرف  مقابل راحت می فهمه چی از فکرت گذشته/ میفهمه چه اتفاقی افتاده یا اینکه اگه بال / چرخ داشته باشی سریع تر می رسی به هر جایی که بخوای یا اگه شاخ داشته باشی تو دعوا از خودت دفاع می کنی و....(ان شا الله بعد از بیست و خورده ای سال انتظار دقت در روایت رو که ندارید؟) بعد آخرش متنبه می شه که نه بابا این داستانا براش دردسر ...

Oh! Once I was on a pedestal!

1. آیا تا به حال معلم بوده اید؟ به مدتی که بشود شغلتان؟ در این حرفه ی مقدس درست است که درآمد تان از خیلی شغل های دیگر پایین تر است اما شما را جایی می برد که در هر شغلی به دستش نمی آورید 2. دیشب خونه ی "میم" بودم، از ساعت 6:30 تا 12 به همراه شوهرش این قدر حرف زدیم که حتی فرصت نمی کردیم سراغ گوشی هایمان برویم ببینیم تلگرام چه خبر، بحث رو می بردیم جلو، جنبه های جدید بهش اضافه می کردیم، همدیگر رو تایید می کردیم و یا محترمانه نظر مخالف می گفتیم، اما نکته ی مهم پرحرفیه بود، صبح که از خوب بیدار شدم یادم افتاد ما هر سه معلم بودیم آن هم از نوع برونگرا با تمایلات درونگرایانه! 3. "گ" آرشیتکت است، بسیار موفق! بعد از سال ها دوستی قبل از مهاجرتش به کانادا گفت: "تو" ، "آ" و "ب"  همه یک آرامشی دارید و حس رضایتی از زندگی  دارید که با بقیه قابل مقایسه نیست و وجه اشتراکتان معلمی ست، شما معلم زبان ها، راحت خوشحال می شوید و از زندگی راضی، زوداحساس موفقیت می کنید و.... 4. چندین ماه پیش که با "ه" حرف می زدم و از فشار کار می گفتم، معتقد...
شب یلداست و نهمین سالی که فیدلر هست، مثل نه سال پیش بعد از خونه ی مادربزرگ پست و می ذارم فقط فرقش اینه که امسال خودش نبود. در واقع یه جور دیگه بود، شاید تو چشمهای دختراش، تو خنده ی ما و تو حرفهای پسرهاش... یلدا مبارک.
ما آدم ها گاهی سخت می شویم، شاید هم اکثراً سخت هستیم، با حساسیت هایمان همدیگر را جان به لب می کنیم اما خودمان را محق می دانیم، با کلماتی مثل حریم شخصی، عقیده، فرهنگ، تربیت این حساسیت ها رو  توجیه و تعریف می کنیم اما جدای از تعریف ها، انسان ها و حساسیت هایشان برای من طبقه بندی های زیر را دارند: 1. تو سریال "grey's anatomy" به نکته ی خوبی اشاره می کنه، می گه بزرگترین اندام انسان، پوستشه، به نظر من طبقه بندی حساسیت آدم ها نسبت نزدیکیه آن حساسیت ها به سطح پوسته....گروه اول آدم های حساس، حساسیت ها شون نه زیر پوستشونو نه رو سطح پوست، اونها اونقدر حساسن که حساسیت هاشون تا 30 سانت هاله طور اطراف پوستشونه، به هیچ عنوان نمی تونی بهشون نزدیک شی، "لیزر بندی" کردن خودشونو با حساسیت هاشون و اگه مثل خودشون نباشی 4/5 بار که از روت رد شدن می فهمی باید چی کارشون کنی، مدل زنده ی خوب این گروه میشه زن دایی پدرم، که نتنها خودش سوپر حساسه، پیش فرضش هم اینه همه ی آدم ها اینطوری هستن، به همین خاطر زود می فهمی باید باهاش چی کار کنی، ساعت 2 تا 4 بهش زنگ نمی زنی و اونم فکر می کنه  تو خ...
-    مهر ماه بود، داشتیم پیاده می ­ رفتیم، یهو شروع کرد تعریف کردن، از داستان سریاله و اینکه چه نتیجه ­ ای گرفته . به تحلیل خوبی رسیده بود از خودش و حس­هاش واون روزهاش...الان شاید نتونم جمله­ ها رو تکرار کنم، اما می­دونم این حس­م به تازگی همون روزه، که چه مشعوف شدم وقتی دیدم مثل من اون­قدر خله که از ساده ­ترین چیزا قانونای زندگیشو بسازه و حس­هاشو آنالیز کنه و بتونه bigger picture رو ببینه. لحظه ­ی خوبی بود. -    گفتم لحظه­ ی خوبی بود، چون از بعد از رمضان فقط لحظه­ های خوب داشتم، اونم کم. فشار کاری زیاد فرسوده ­م کرده بود، شهریور ماه سمینار داشتیم و بعدش من له بودم، دنیا هم به کام نبود! شوهر عمه­ م مهر ماه فوت کرد و مادربزرگم هفته­ ی پیش. -     روزهای سختیه. مثل کارگردانا حالا تو فکر کن "تارانتیتو" طور یا "لینچ" وار، دارم این صحنه هارو نظاره میکنم، مقایسه می کنم و میبینم که چه اوج داستان غم ­انگیز داره جلو می­ره و همه چیز بهم ریخته و کاراکترم (بازی هم می کنم هم زمان) چه ضعیف داره جلو می­ره، چه عقب گرد کرده، چه هیستیریک شده و خودشو ول کرده، ا...
تصویر
خب آخرای شهریور بود، عروسی سارا رو می گم، هنوز گاهی یادم می ره و وقتی حلقه شو روانگشتش می بینم برام تازگی داره اما واقعاً بچه م رفت خونه ی بخت. خود اون شب که خیلی سورئال بود، حس عجیبی داشت، از صمیم قلب براش خوشحال بودم و می خواستم همه ی آدم هایی که ما رو می شناسن رو هم تو این حس شریک کنم،  همه ی کسایی که تیمِ من  و سارا رو دیده بودن، با ما خاطره داشتن و می دونستن رابطه ی ما یعنی چی. خیلی از اون آدما دیگه آدمای هر روز ما نیستن، وسط زندگیمون نیستن اما من سعی کردم بهشون بگم، شریکشون کنم، به یاد اون دوران، به یاد خاطره ها، به یاد اون آدمهایی که بودیم...اون لحظه ها.... خب نمیشه من و سارا با هم باشیم و دیوونه بازی در نیاریم، به نظر خودم میزان خل و چل بازیمون با توجه به سنگینی مراسم بسیار رضایت بخش بود، بچه م حتی حواسش بود که آهنگ محبوبمون رو هم تو سلکشن موسیقی ش بذاره (صدای روباه چیست؟) قسمت تلخ هم داشت؟ آره خب، زندگی  دیگه، مسلماً تو ذهنمون اینطوری نبود، من که فکر می کردم تو پشت صحنه حضورم فعال تر باید می بود، بیشتر می بایست همراهیش می کردم، یه گوشه ی کار رو ...