پست‌ها

Be Careful What You Wish for

اونقدر حضور ذهن ندارم که بگم دقیقاً کجا، کی و یا کدوم صفحه اما می دونم حسی که این روزا از خودمو زندگیم دارم بسیار شبیه حسیِ که از خوندن رمان ها تو ذهنم باقی مونده. اگه بخوام فقط بُعد کاری رو نگاه کنم، خیلی داستان اروپایی/ آمریکایی ست. کار کردن تا بوق سگ؟! زدن هدف هایی که تو ذهنت بوده، حس خوشایند موفقیت درونی،نگرانی از آینده کاری، اینکه نمیشه که همه چیز اینقدر خوب باقی بمونه، یه رکود اقتصادیِ جدیدی، یه سقوط وال-استیریتی، یه نابود شدن سهامی رو انتظار می کشم که تو اون داستان ها اتفاق افتاده، حالا این وسط باید ایرانیزه بشه دیگه...*شما بگو عدم توافق هسته ای.... از بعد رابطه ها،چه خانوادگی چه رومنس،چه دوستان، ماجرا روسیِ روسی ست، گاهی به یاد دکتر ژیواگو و اقامت با معشوقه اش در آن کلبه! ی دور افتاده می افتم، گاهی فضا خشن و واقعی مثل عشق های پیچیده ی دن آرام می شود، از آن ها که خانواده هست، عشق هست جنگ هست، همه چیز جلو می رود اما نه ایده آل، واقعی، پیچیده گاهی چندش آور و حتی رو اعصاب خواننده ،اما همیشه در هر شرایطی آنا کارنینای خونم بالاست؛ ریسک می کنم، خارج از "کامفورت زون" ام...
امشب دلم می خواد بنویسم اما نمیدونم از کجا شروع کنم!؟ حافظه ی تاریخی و عادات قدیمی دوست دارن ترتیبی بنویسم، از کنسرت علیزاده و  شل کردن لامپ سالن رودکی تا فیلم شش قرن و شش سال و استانبول! اما این مغزمغروق در هورمون من امشب دوست داره به حس ها نگاه  کنه، آرشیوبخونه و بذاره حس ها واضح تداعی بشن، یاداوری بشن و یادش بره که دیروز چه فیلسوف طور می تونستم خودمو از بالا ببینم و awareness داشته  باشم رو همه چیز. و امروز چه دنبال حس های گم شده ام و از اون مغز سالم دیروز اثری یافت نمی شود. خیلی که فشار میارم به مغزه می بینم می تونم ازش دو تا پاراگراف در بیارم در مورد اثرات کتاب خوانی منظم وخذف element of surprise از زندگی واقعی اما حیفه....هم بحث خراب میشه، هم حیفه... باید آرشیو خوند، کتاب خوند و ولو بود...شایدم رها!
یعنی گاهی به جایی می رسی که می بینی مانع  خودتی! یعنی دیگه نمی تونی از شرایط ایرادی بگیری، اون قدر غر زدی و تغییر/ بهبود دیدی که بفهمی اگه تغییری اتفاق افتاده و بهتر شده ماجرا اما الان تو اون آینده ای که میخواستی نیست پس مانع خودتی نه شرایط. (مثل داستان پست  قبل) ضعف ها/ترس ها و ضعف ها (nX) مانع توهستند، مانع شکوفایی تو هستند ( به صورت جزیی یا کلی). گذشته دیگه معنایی نداره، تودر حالی و در حال یافتن راه حل، در حال لاس زدن با صورت مسئله یا حتی حمله بهش،در حال آبزروکردن،مقایسه کردن، جلورفتن، پس خوردن حتی اگه شرایط هم بدترشود تومی دونی که یک جایی تقصیر توست نه چون اعتماد به نفس نداری یا روانپریشی،نه!چون تومیدونی اون قدرت پس از رفع ضعف ها معجزه می کند. ایدهآل گرایی نیست باورم شده است که اگرچیزی را میبینی/ حس می کنی پس می تونی بهش برسی، اگرحل نمیشود از ضعف توست، راه حل رو پیدا نکردی.....
یه وقتایی هست حس می کنم یه تیکه از روحم کنده شده، بعد که می رم سراغ داستان می بینم گذاشتم عزیزترینهام این کار و بکنن. نه اینکه اونا عمدی تو کارشون باشه، نه، این منم که با اونا مثل بقیه نیستم، مثل بقیه مواقع خودم نیستم، گاردم پایینه، رو مود ژاندارک و دارتانیان و پرنس میشکین می رم، تو هر مکالمه کل زوایایی که می شناسم ازشونو در نظر می گیرم و کافی چیزی بخوان که در حد توان من باشه که بلافاصله میشه اولویت من، حالا این وسط اگه ضعیفترین  باد مخالفی بوزه برای من حکم کاترینا رو پیدا می کنه.....منم که بی دفاع، شوکه شده می شینم تا کاترینا رد بشه. ....هر از گاهی می رم سراغ زخم ها....هنوز یاد نگرفتم، هنوز تکه تکه می شوم....و هنوز شوکه، خدایا قسمت عبرت گیری این بخش ازمغزمو راه بنداز لطفاً. مرسی
هیچ حسی بدتر از این نیست که تکلیفم با خودم معلوم نباشه! حالا علاوه بر این حس، حساس هم  شده باشی و حوصله ی یه کم تنش و استرس هم نداشته باشی. یعنی باورم نمیشه که این منم که دارم از استرس، دردسر و کوچکترین چیز منفی فرار می کنم، نمی دونم از کی اینطوری شدم، اما وقتی آدم های اطرافم می رن تو فاز منفی به شدت استرس می گیرم و تنها راه حلم شده فرار، حالا نه فقط آدمها، تو بگو عکس از غزه/ هواپیما/ فقر. تو کار هم حوصله ی استرس ندارم و با گسترش تم هایی مانند "کظم غیض"، "شاد کردن دل مومن" و "تقیه" همه رو به آرامش دعوت می کنم. نمی دونم این یعنی من خوبم که از استرس فرار میکنم یا اینکه یه جاییم خراب شده که طاقت یه کم صدای بلند و غر و سنگ صبور بودن مشکلات و ندارم. حالا خنده ی قضیه کجاست؟ تا قبل از همین چندوقت اخیرمن پای ثابت و گوش شنوای مشکلات مردم بودم، کی منو عوض کرده؟ خودش بیاد مسئولیتشوبه عهده بگیره.
تصویر
20 تیر تولدم بود :) فکرکنم در این چند سال وبلاگ داری اولین باری بود که اینجا پست نذاشتم، تولد ساکتی بود شاید برای همین بوده. در هر مراسم تولد یک سری سنت ها باید اجرا بشه، (تولد خانوادگی، پست وبلاگی، تولد با دوستها و..) که امسال 1. به دلیل تقارن با ماه رمضان 2. به علت حضور آقایون بنا در منزل خیلی آروم برگزار شد و بعضی از سنت ها مونده. بله بله، روز 20 تیر بناهای عزیزکیک تولد من رو که از مراسم تولد خانوادگی شب قبلش در خانه ی خاله آورده شده بود  نوش جان میکردن و مادر حواسش بود قسمت (یگان جانِ) ماجرا را برای آنها نبریده باشد و هی به من خاطر نشان میکرد که "اون تیکه رو برای خودت نگه داشتم!". مثل همیشه قبل از تولد به "سی ال"  سر زدم و اجازه دادم همه ی پولم خرج این شود که برای چند ساعت احساس کنم ملکه هستم! سرویس ناخن، ماساژ و براشینگ پدیدآورنده ی این حس بودند. از سورپرایز های این روز میمون می توان به تلفن دوستم از کانادا، خرید توپ بسکتبال توسط سارا و جشن گرفتن بچه های گوگل برام توسط عکس بالا، اشاره کرد.خداییش نمی دونستم گوگلی ها از اینکارا میکنن، فکرکن صفحه رو ب...
دقیقاً یک ماه درگیر برگزاری سمینار بودم، اولین بار بود که این قدر روی یه کاری متمرکز بودم و کارهای دیگه "جانبی" شدن، سخت بود، جر خوردم اما صدای جرخوردنم که با صدای بزرگ شدنم قاطی می شد از شدت سختی ش کم می شد. این وسط دوست شاعر و موسیقی دانم صبحا شعرهای جدیدش رو می فرستاد و روزهای خشک من رو متفاوت رقم می زد.  یادم نیست تو کدوم فیلم دیدم که یکی می گفت روس ها فقط ادبیاتشون خوبه و گرنه خودشون آدم های مزخرفی اند، حالا این شده حکایت من و این دوست هنرمند. صبح های قبل از سمیناری که ازش ای-میل داشتم چای به دست خط به خط شعرهای عجیب و بعضاً برایم- بی- سر-و- تهش را می بلعیدم و در حال وهوای عجیبِ کلماتش برای چند لحظه گم می شدم و بعد با بچه ها جلسه ی صبحگاهی می ذاشتم، اما به شخصه ارتباط مناسب واقعیِ رو در رو نمی تونم ازش بگیرم و رابطمون جذابیتی نداره اما امان از نوشته هاش! کلماتش برایم مثل فیلم های  برنامه ی "هنر هفتم" که تو بچگی می دیدم هستند، فضای گنگ آلود/اسرار آمیز ی ایجاد می کنند که برایم خوشاینده به انضام اینکه بهم حس ملکه بودن هم میده (قبلاً هم تو یه پست دیگه راجع بهش ...