تا حالا نشده بود حرفی برای اینجا نداشته باشم، اگه کم می نوشتم برای این بود که نمی رسیدم اما همیشه یه چیزی بود که می خواستم راجع بهش بنویسم....شاید تقصیر شماست که کم می نویسید :) شاید تقصیر ایناست که فیلتر کردن شاید تقصیر خودم که شلوغم شاید تقصیر فیس بوک ه شایدم این قدرت های غربی که همش تو کار ما مسلمونا دخالت می کنن. خلاصه این روزا بیشتر وبلاگ می خونم تا بنویسم و بسیار این وبلاگ رو پیشنهاد می کنم. چند تا پست داره که انگار خود من نوشته باشم این قدر که حرف هاش شبیه حرف های منه. دستش درد نکنه که بهتر از من حرف های منو می زنه :) رفتیم کنسرت، بالاخره بعد از چند سال دوباره ویولون زدن خاچیک باباییان رو دیدم، این دفعه در قالب کوارتت زهی اجرا داشت، خیلی خوب بود....دو شب بعد هم رفتیم ارکستر زهی ارمنستان، کلاً امسال رو با چکناواریان شروع کردم و با کمیتاس تموم، به میزان مناسب کنسرت کلاسیک دیدم اونم توسط هنرمندان ارمنی....اما واقعاً حسش نیست که از اجرا بگم و غر بزنم از نبود بروشور و از انتخاب قطعات تعریف یا انتقاد کنم، فقط بدانید و آگاه باشید که دو تا پیانیست فوق العاده دیدم و به نظرم همه این رو...
پستها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
چهارشنبه صبح روز باشگاه رفتن بود، با توجه به درایت های دولت/ شهرداری و همه ی سازمان های خدمتگزار باید برای رسیدن به درب شمالی باشگاه انقلاب از جلوی اوین رد بشم (شما راه دیگه ای بلدید؟). اوین وحشتناک تر از همیشه بود، صف خانواده هایی که برای پیگیری کار عزیزانشون تو لباس های تیره ی زمستونی بودند منظره ی فوق العاده غمگینی رو بوجود آورده بود. کثرت آدم ها و ماشین ها ترافیک منطقه رو سنگین کرده بود، مجبور بودی آروم از جلوشون رد شی. اکثراً چند نفری اومده بودند. کسی گریه نمی کرد بیشتر داشتن با هم حرف می زدن اما فوق العاده منظره ی گریه آوری بود. دوباره تو همون روز بعد از چند ساعت از جلوی اوین رد شدم، این دفعه خانواده ها کمتر بودند و پلیس و گارد و...زیادتر بودند، این دفعه به خاطر ترافیک بیشتر گاردی ها رو نگاه می کردم، این بار بیشتر تاسف می خوردم براشون و به نظرم اصلاً منظره ی گریه داری نبود. روز بدی بود حسم دقیقاً مثل اون شبی بود که اولین بار بعد از شلوغی ها از جلوی اوین رد شدیم، نمی دونم چرا این ساختمون سیاه رو اونجا ساختن. ای کاش بشه که خراب بشه، شاید خاطراتش از توی اون محل بره، اصلاً جایی مثل ا...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
چند روزه که برای observe کلاسها و استادها می رم به یکی از واحد های آقایان، دوباره شروع کردم به نت برداشتن به روش خودم *، یادم رفته بود که چقدر خوش می گذره. که چقدر وقتی یه استاد کارشو خوب انجام میده ذوق می کنم یا اینکه موقع کار اشتباه باید سعی کنم تو نگاهم چیزی نبینه اونم وقتی که من از اوناییم که همه چیزو میشه از نگاهم فهمید. یادم افتاد که این فراموشی اصلاً "سیستم دفاعی" منه، وقتی چیزی اذیتم می کنه یا اینکه می خوام دور شم نا خودآگاه فراموش می کنم. اما یادآوری این دفعه پر فایده بود، امیدوارم نتیجه اش هم خوب باشه. اول از همه برای کلاس پسرونه داشتن دلم تنگ شد، دلم برای پسر شیطون های کلاس تنگ شد، دلم برای تیکه انداختناشون تنگ شد، دلم برای شاگردهای قدیم خودم تنگ شد....اولین کلاسم و اون بچه های بانمک و دوست داشتنی.... بعد از فاز دل تنگی افتادم به یادداشت، دقیقتر یادداشت کردن، هی همه چیزو نوشتن، بررسی علت کارهای استادها، ناخودآگاه مقایسه با خودم، گاهی تشویق ذهنی اونا و مذمت خودم، گاهی نگاه به عقب که من قبلاً چطوری observe می کردم و الان چطورم؟! سر این مورد دومی به نتیجه نرسیدم، چون...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
خب باید بشینم فکرهامو جمع کنم خیلی زود و خیلی زودتر کارها رو انجام بدم اما از شما چه پنهون عمداً یا نا آگاهانه دارم تاخیر می ندازم و دقیقه نود کارها رو انجام می دم یا اگه بشه می پیچونم، خلاصه بیماری مهندسی م زده بالا. مشکل اینه که دیگه اون قدر خودمو می شناسم که ندونم کجای کارم ایراد داره و متاسفانه نمی تونم بندازم گردن تجربه نداشتن که عین همین کارها و اشتباهات رو تجربه کردم اما وقتی میبینم که باز پیش میاد بسیار زیاد از خودم ناراحت می شم اما چه میشه کرد بیماری مهندسیه زده بالا ;) بذار این دفعه هم ضعف اراده و قدرت تصمیم گیری خودمو بندازم گردن بیماری و تقدیر و شرایط و این که من مجبورم به این دلایل این کارو بکنم و حق انتخاب ندارم و این حرف ها. حالا نه اینکه موقعیت لا ینحلی جلوم باشه ها، نه خدا رو شکر اون قدر ها هم مرگ و زندگی نیست هر روزم، اما توقع تکرار اشتباهات ساده رو ندارم، خودم و سر اینجور چیزا راحت نمی بخشم اما به جای راه حل و عمل کردن هی ذهنی از این شاخه به اون شاخه می پرم و کاری نمی کنم در موردش. سرعت کیفی زندگیم شده دو سانتی متر در بیست و چهار ساعت :) قرار نبود این پست به این مز...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
خب من آخر نفهمیدم چی شد که اینا گفتن خانم ها نمی تونن برای تماشای فوتبال به سینما برن؟؟!!! یعنی از تابستان تا حالا شرع اسلام چه فرقی کرده که برای جام جهانی میشد خانم ها تماشاچی باشن بعد برای بازی های آسیایی نمیشه؟ یا اینکه چون پرده ی سینما بزرگه همون حکم دیدن بازی زنده رو داره پس کلاً خانم ها نباید تماشاچی باشن؟؟؟ لپ کلام اینکه خیلی مسخره اند!! در نتیجه ی این داستان من و برادره هم شنبه مجبور شدیم بریم محفل فساد و با یه سری از همکارها و منزل هاشون دسته جمعی در تلویزیون با اینچ بالا و امکانات سینمای خانوادگی فوتبال ببینیم، به خاطر حکم دوستان مجبور شدیم تو مهمونی قاطی شرکت کنیم که خانم ها حجاب نداشتن و فوتبال می دیدند!!! اگه اینا سینما رفتن و ممنوع نمی کردند هر کی با ناموس خودش به اضافه ی یک عدد روسری فوتبال می دید نه در جمع مختلط با پتانسیل نوشیدنی و سیگار و .... (خدا رو شکر جمع ما خیلی مثبت بودند، دون وری!!) خب به دلیل نمی دونم چی دوباره دارم می رم بادی کامبت :) هنوز مربی های فوق العاده ای داره و این قدر خوبه که من امیدوارم هر ماه پول داشته باشم که برم، جلسات اول هیمشه سخته، مثل همه ی...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
خب چه کاریه پست غم انگیز نوشتن!!! بهتره جوانان مملکت به جای ناراحتی/ خودخوری/ نگرانی/ اعصاب خوردی و...بلند شن با دختر خاله شون برن استخر، هی شنا کنند، هی شنا کنند بعد غذای خوشمزه بخورند و بخوابند و موبایلشونو سایلنت کنند و نشنوند که دوستاشون زنگ زدند و بعد فحش بخورند اما چشم هاشون از روزهای قبل بیشتر بخنده. شاید بهتر باشه جوانان مملکت غمشون تو دلشون باشه، دوباره "ابله" بخونند و با شاهزاده میشکین غمشونو تقسیم کنند. اصلاً این قدر که جوانان مملکت دلشون حرکت و تغییر می خواد یهو دیدی زدن از مملکت رفتنا! گفته باشم! در همین راستای حرکت و تغییر دوباره Body Combat ثبت نام کردم، شاید کار به خروج از مملکت نکشه و همین جا موندگار بشم ;) نگار تو این پست آخرش اسامی فیلم هایی رو خواسته که به آدم انگیزه بدند، چه کار سختی! واقعاً دو سه تا جواب بیشتر براش نداشتم، از بس که فیلم های خوب زندگیم یا وحشتناک کمدی اند یا غمگین، یا تفکر برانگیز یا...فیلم شاد انگیزه دار تو ذهنم نمیاد! خودش میگه beautiful mind خب راس میگه، اما با اینکه دوسش دارم این فیلم به ذهنم نمی اومد! چرا خب؟؟ فیلم خوبو فیلم شاد نمی ...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
خب روی یه مود بدی بودم یه هفته، میشه بهش گفت روی یه "گه مودی" بودم برای خودم. خودم شروعش کردم از درو دیوار هم اومد، خودم هم کشش دادم، بهترم اما اون داستان درو دیوار تموم نشده، قراره هی بیاد مثل اینکه :) اما بهترم، طفلی اعضای خانواده و بللی و اون دوست قدیمی که مجبور بودند منو تحمل کنند، ایشالا خدا بهشون صبر بده تا این داستان درودیوار هم تموم شه و من بعد جبران کنم. خوبی این مود قشنگ من این بود که دوست قدیمی مجبور شد منو ناهار ببره بیرون (آناندا) و بعد به حرف من گوش بده و بریم باغ موزه ی حسابی، خب پاداش کار نیکش هم این بود که برف شنبه رو وسط اون باغ قشنگ تجربه کردیم، عکس گرفتیم، هی حرف زدیم، من قربون صدقه ی گربه های اونجا رفتم و بازی کردم باهاشون، اون منو استرلیزه کرد و شاد و خوشحال برگشتیم سر زندگی. شماها چه خبر؟