مسافرت و مهمونی! هیچ چیزی نیست که مثل این دو تا بتونه روح به زندگی من بده :) وقتی می خوام مسافرت برم مقدماتش منو زنده می کنه، کلی خرید قبل از مسافرت میکنم! ، کلی چیزهای جدید یاد میگیرم و راجع به مقصد کلی تحقیق می کنم بعد می رم سفر :) وقتی مهمونی مهم باشه مثل مراسم عروسی آدم های نزدیک دوباره من به تکاپو می افتم؛ خرید/ آدم های جدید، خرید/ تجربه های جدید، خرید....کلاً فکر کنم هر چیز اساسی که تو زندگیم دارم به خاطر این خریدهای قبل از مهمونی یا مسافرته. اگه به خودم باشه و سفر و مهمونی در کار نباشه کلاً با بدبختی می رم خرید به زور از کارهای روزانه کنده می شم و یه تکونی به خودم می دم. حالا جفتش قراره اتفاق بیفته: دو تا سفر و عروسی دختر خاله ( ایشالا بی حرف پیش چشم حسود کور گوش شیطون کر) تنها مشکل اینه که زمان کم دارم و پول :) اما خدا روشکر برای آمادگی سفر و مهمونی زندگیم زیر رو رو شده.
پستها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
اولین جمعه ی شهریور بود زودتر از همیشه بیدار شدم، اتو کاری داشتم، این تابستون رسماً مردم از بس اتو کردم، از تابستون بعدی حتماً در موقع خرید به جنس پارچه بیشتر دقت خواهم کرد. پدر بیدار بود داشت وسایلشو آماده می کرد که بره سفر، مادر تو آشپزخونه داشت براش غذا آماده می کرد، برادر رو بیدار کردم که پدر و برسونه مثل همیشه با بدبختی بیدار شد. هفت صبح بود پنجره ها باز هوا خنک. برادره حاضر شد پدر تقریباً آماده بود مادر در آشپزخانه منم کم کم داشتم می رفتم سر کار. مثل همیشه شروع کردیم با پسره با هم حرف زدن، من تند تند اون خوابآلو، گفت پس تا بقیه حاضر شن من یه کمی می خوابم، با لباس رفت تو تخت من. یهو پرت شدم به 16/17 سال قبل، این بچه یه ذره هم عوض نشده مثل همون موقع ها خواب صبح رو دوست داره، درست مثل وقتی که دبستان می رفت تا سرویس بیاد دنبالش همینطوری با یونیفرم دو دقیقه می خوابید و من همش نگران بودم که دیرش بشه و مادر می گفت ولش کن بذار بخوابه، مثل همون موقع ها مظلومه و آدم دلش غش می ره براش فقط اون قدر بزرگ شده که پشت ماشین بشینه و پدره رو برسونه. یه کم که گذشت دیدم فقط پسره نیست که عوض نشده، او...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
باشه به حرف نگار گوش می دم و از کلاس ها می گم، اصلاً بذار یه ذره از خودم بگم و این تابستون. فکر کنم دو ماهه که بچه دار شدم، دختر خاله ام بهم از این قارچ های کفیر داده، خیلی بانمکند هر چند برادرم ازشون می ترسه و دوغشونو نمی خوره و بابا اصلاً عکس العملی نشون نمیده اما من دوسشون دارم، البته رشد بچه هام کمه و فکر کنم دارند نابود می شن با این حال مامان داره کمک می کنه و بهشون می رسه، حالا اگه هم مردند باز هم از این ور و اون ور کفیر می گیرم. بقیه بچه هام هم خوبند: بنفشه آفریقایی ها گل دادند همشون، البته باز از وقتی که مادر خیلی بهشون می رسه :) با مامان خیلی راحتند بعضی هاشون چند سال بود گل ندادند اما مامان یه کاری می کنه که گل می دند، اصلاً تیم من و مادر تیم خیلی خوبیه، با هم نقشه می کشیم بعضی هارو انجام می دیم بعضی ها رو نه، اما مادر همیشه کمک می کنه و من همیشه متحیر می مونم چه جوری می تونه از پس نقشه ها بر بیاد و دوره ی سختی رو طی کنه و ایمانشو به نقشه از دست نده. خلاصه ما تیم خوبی هستیم :) می خوام کنکور ارشد بدم دارم کلاس آمادگی کنکور می رم، خیلی سخته، احتمال قبولی یه چیزی در حدود 2% برام...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
زندگیم شده بازی دمینو (domino). برنامه هامو منظم می کنم، کارهام مشخصه، اما برنامه، برنامه ی شلوغیه. برنامه ی روزانه ام به دیواره که هر کی هم که رد شد دید من خوابم بیاد برنامه رو نگاه کنه اگه وقتشه بیدارم کنه. کارهای روزانه ام شده مثل بازی دمینو. هر یه دمینو یکی از کارهاست: کلاس، کار، کلاس، کتاب، ورزش، غذا، خونه، فیلم، کار....همینطوری این دومینوهای سفید با خال های سیاه رو می چینم و می رم جلو، تو یه ردیف صاف هم نمی چینم، شکل می دم به چیدمان، یه جورایی از بالا مثل پیچ های جاده چالوسه، می ره جلو، زمان می گذره. در ظاهر همه چیز خوبه اما اون وسط ها خسته هم می شم به نظر من من اندازه ی دمینو ها نباید برابر باشه، همشون نباید یه قد باشند اما این "دمینو ست" رو من درست نکردم از کارخونه که اومده این شکلی بوده؛ همه یه اندازه، همه یه قد. گاهی خسته می شم، یکی از دمینوها رو میندازم، اون کارو انجام نمی دم، وقتی می افته می خوره به بغلی، اونم می افته می خوره به بعدی....می ره تا آخر ردیف، شانس بیارم دمینو اولی نزدیک ته ردیف باشه که تعداد دمینوهای افتاده کم باشه...یه کارو که انجام نمی دم برای جبران...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
از این ای میل فورواردی ها گرفتید که مثلاً داره مشخصات جامعه ی پیشرفته و انسان در قرن بیست و یکم رو میگه دیگه؟؟ وابسته شدن آدم ها به اینترنت و ای میل و ای بوک و فیس بوک و ارتباط های مجازی و امثالهم بسیار تاکید شده تو این جور اخبار و ای میل ها، حالا برای ثبت در تاریخ می خوام چند تا مورد هم من بهش اضافه کنم. خب آنلاین شدن موقع بد خوابی و نصفه شب بیدار شدن و صبح زود قبل از خوردن صبحانه که چیز جدیدی نیست تقریباً همه ی دوست های منم مثل خودم بهش گرفتارند، اما یه بیماری جدیدی که من گرفتم اینه که مر تب بودن میل باکسم و خالی بودن گوگل ریدرم از مرتب بودن اتاقم برام مهم تر شده. خاک رو میزم و کاغذ های ولو دیگه اون قدر اذیت نمی کنه که فولدر های نامرتب لپپ تاپم....شب ها با لپ تاپ می خوابم و موبایل و کتاب. تختم دیگه تقریباً جایی نداره...یه مورد آخر هم اینه که تو خونه وقتی تو اتاق هستم و بقیه تو هال به جای اینکه صداشون کنم از موبایلم شماره ی برادر و می گیرم! دیشب هم نصفه شب شماره ی خونه رو گرفتم که به مادر که تو آشپزخونه بود یادآوری کنم منو صبح بیدار کنن کلاس دارم، که البته اثر نکرد و من خواب موندم و ی...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
نمی دونم بعد از چند وقته که دارم می نویسم، چند بار به این صفحه ی New Post رسیدم اما چیزی نوشته نشد، اوایل فقط گرفتار بودم اما بعداً خودم از چیزهایی که می خواستم بنویسم عقب افتادم و این خودش شد مزید علت که شروع نوشتن دوباره سخت بشه، حالا که نگار نیست بذار یه کم ازتقصیر ها رو هم گردنش بندازم D: یادتونه گفت زیاد آپ نکنیم؟؟؟ منم حرفشو گوش کردم شدید :) اوضاع جالبی نبود، سرم شلوغ شد. هل شدم. بیشتر از اون که از کارهام عقب باشم ترسیدم که از کارهام عقب بیفتم، حس ترسه کار خودشو کرد افتادم به مذمت کردن خودم که خب دوباره رو دور تند زندگی افتادم قرار نبود اینطوری بشه قرار نبود "حال" تو اینطوری بگذرونی، قرار نبود تاریخ دوباره تکرار بشه، حالا نه، اینجا نه، نه تو این شرایط، اما من باز به شرایط باختم، همه ی این چیزا درونی داشت کنار زندگی روزانه پیش می رفت، می رفتم می اومدم، معاشرت می کردم می خندیدم و هم چنان از باخت خودم هم متحیر بودم، vulnerable بودم اونم تا حدی که یه ملاقات دوستانه که قرار بود خیلی خوش بگذره شد مایه بدبختی، شاید هم خوب شد که اون حرف ها زده شد، اولش فکر کردم رنجیده شدم، فکر...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
آخی! دیدید جام جهانی تموم شد؟ دیدید بچه هام سوم شدن؟؟؟ جاتون خالی آلمان-اسپانیا سینما بودیم، خودتون درک کنید که چقدر فضا عالی بوده و خوش گذشته و من چه حالی بودم دیگه، فقط وحشتناک ناراحت بودم سر باخت آلمان، دوست دارم سر فرصت بگم از سینما، دوست دارم از اعتصاب بازار بگم، از عکس العمل مثبت منفی آدم ها، دوست دارم از تولد :) بگم، اما خسته ام، شلوغم، عصبی ام، آماده ی دعوام، از برنامه هام عقبم، وحشی ام الان، فکر کنم ناخن هامو کوتاه کنم که نرم مانیکور، اصلاً آرایشگاه/ اسپا تعطیل :) می رم موهامو مشکی می کنم، دلم سینما و مهمونی و رستوران دسته جمعی می خواد + پیاده روی شب در توچال، امروز که سه شنبه بود رفتیم موسیقی بازی و بعد من یه کم راه رفتم، پس چرا خوب نشدم؟ برم دوش بگیرم شاید این حال مزخرفم تغییر کنه...ای کاش سر شما هم شلوغ باشه همه با هم مجبور باشیم کار کنیم (می دونم خودخواهیه اما اگر هم کار ندارید بیایید بگید خیلی سرتون شلوغه)، من که مثل سگ کار دارم شما رو نمی دونم. :)