پست‌ها

اگه بخوام بنویسم ناخودآگاه دلم می خواد از بچه هامون بنویسم، از سه تا گربه ای که نیمه ی فروردین پارسال به زندگیمون وارد شدند و تاثیری خیلی زیادی روی ما و علی الخصوص من داشتند. منی که از بچگی عاشق گربه بودم و با مخالفت شدید خانواده فقط می تونستم با گربه های حیاط و گربه های مردم بازی کنم در آنی دیدم که نه یه گربه بلکه سه تا بچه گربه ی خوشگل و با نمک اومدن وسط زندگیم/ زندگیمون. خیلی کوچیک بودن احتمالا سه هفته یا یک ماهه، خواهر "ب" تو پارک پیداشون کرده بود و بهش گفته بودن کسی اومده بچه ها رو ول کرده تو پارک و مادر ندارن، اونم صبر کرده مادرشونو پیدا نکرده و از ترس جونشون آوردشون خونه. هفته ی بعدش از ایران رفت و "ب" نمی تونست نگهشون داره، برنامه این بود که این سه تا رو یه کم بزرگشون کرد، از آب و گل که در اومدن برشون گردونیم تو خیابون. به همین خاطر قرار بود بغلی و لوس نشن، فقط بهشون جا و غذا داده بشه، اما همین قدر هم برای من کافی بود. هوا سر بود، گذاشتیمشون تو انباری، شبها براشون تو بطری آب داغ می ریختیم، حوله پیچ می کردیم که بیان کنارش بخوابن و بتونن خودشونو گرم کنن، ...
نمی دونم تاثیر بهاره، شنبه ست یا چی! اما از صبح دلم می خواد کارهای نیمه تمام رو تموم کنم، دلم می خواد مرتب کنم، دلم می خواد شخم بزنم ، بکارم. ای میل های یاهو! رو پاکسازی کردم وسط کارهای روزانه و شرم هم نداشتم که هزار تا کار رو سرم ریخته، باز راضی نشدم، این شد که اومدم اینجا. حس کردم باید حرف بزنم. از همین جنس جزییات بگم. فکر می کنم وقتی اینجا نمی نویسم ارتباطم با احساساتو افکارم گم میشه. جاهای دیگه حرف می زنم اما نمی دونم چرا اینجا ذهنمو مرتب می کنه. فکر کنم باز هم بنویسم در این اتاقک خاک گرفته...
بعضی از روزهای هفته را باید برید و کوتاه کرد، شاید که آخر هفته زودتر بیاید
دیشب داشتیم با هم حرف می زدیم، نقب زده بودم به خاطرات گذشته، گیر داده بودم که راجع به فلان موضوع اولین بار چطوری حرف زدیم، حافظه ی تاریخی م یاری نمی کرد و اعصابم خورد که چرا یادم نمیاد که کجا و چطور و با چه عبارتی اون داستان و برام تعریف کرده. اونم یادش نمی اومد و متعجب از این همه اصرار من خیلی عادی و منطقی برگشت گفت چون رابطه ی با تو برام جدی بوده حتما ً فلان ورژن داستان و برات تعریف کردم. داشتم رانندگی می کردم و هوا تاریک بود همینجوری که جلو رو نگاه می کردم خودم حس می کردم که چه بعد از سه سال  هنوز قرمز می شم وقتی یه چیزی می گه راجع بهم یا رابطه یا حسش. حرف جدیدی نبود، از بیرون شاید حتی رمانتیک هم نباشه اما دوست داشتم که دختر بچه مدرسه ای وار خوشم اومد از حرفش و لپم گل انداخت از اینکه براش مهم بودم از روز اول نتیجه اینکه درسته یادمون نیومد اصل داستان چیه اما خب منطقی طور ورژن رابطه جدی رو در حافظه ثبت می کنم به علاوه ی صورت گل انداخته ی خودم
برای بار چندم در سال جاری هی به خودم می گم دیگه نباید بذاری حاشیه ها درگیرت کنن. اما امروز حاشیه ی اعظم اومد بیخ گلوم. باز دارم به خودم می گم از فردا! اما نمی دونم می تونم ذهنمو و رفتارمو کنترل کنم یا نه. شوک امروز خوبیش این بود که دیدم که چقدر شخصیتم افت می کنه وقتی به این حاشیه ها اهمیت می دم و چقدر از خودم بدم میاد وقتی داستان های سخیف آدم های سخیف تر تو محیط جاری میشه. دیدم که چقدر هنوز مصون نیستم از اینکه بدیِ آدم ها روی بد منو بیرون نیاره. برای همین دیگه اینجا یادداشت می کنم که حداقل برای خودم تلنگری باشه. از فردا...

Staying in love with him

داشتم فکر می کردم که آیا واقعاً بیشتر از هر کس دیگه ای دوسش دارم؟ آیا قبلی ها عشق نبودن؟ باید مثل خیلی زن ها و دخترهای دیگه قبلی ها رو انکار کنم بره؟ فراموش کنم؟.....نمی تونم، من بلد نیستم فراموش کنم، باید یادم باشه ،بتونم مقایسه کنم، یه ورژن از داستان هام داشته باشم، یه ورژن صادقانه، تا باور کنم جایی که هستم درسته....اگه فقط حسم رو در نظر بگیرم و به روی خودم نیارم که اونها مدتش کم بوده یا شرایطش فرق داشته، به این نتیجه می رسم که تو هر لحظه خودمو عاشق می دونستم و اونطوری که بلد بودم رو به رویی مو دوست داشتم، اما م.ح تنها کسیه که نمی تونم از دستش عصبانی بمونم، هر شخص دیگه ای بهانه ای به دستم داده که عشقم رو زیر سوال برده، یا بهم این حس و داده که چقدر احمق بودم که دوسش داشتم، عصبانیم کرده، مجبورم کرده منطقی فکر کنم و تمومش کنم. اما م.ح اومده که بمونه، اومده که منو نگه داره و نذاره که بلغزم. عصبانی می شم از دستش اما کارهایی می کنه که نمی تونم عصبانی بمونم، دلم براش می لرزه اما کاری کرده که منطقی هم نمی تونم دوسش نداشته باشم

یک یلدای دیگه

یک یلدای دیگه هم اومد و رفت و ویلون زن روی بام هنوز به صورت کما طور وجود داره، دارم به این وضعیت که از روی دلتنگی میام می نویسم عادت می کنم، اخیراً هم دیدم وبلاگ نویس های قدیمی، مدل زنده نگه داشتن نوستالژی همین کار رو می کنن و انگار یه عده مثل من دلشون نمیاد کرکره رو بکشن پایین و برن. یلدای خوشمزه ای بود، باز هم کنار خانواده ی مادری، با م.ح فالمونو گرفتیم و من دوباره دچار انرژی افزون شده ی اول هر فصل شدم و امیدوارم بتونم تا آخر فصل مدیریتش کنم. علاقه ی شدیدی پیدا کردم که زبان چینی و ارمنی یاد بگیرم، ببینیم آیا اتفاقی می افته یا نه!