وقتی اینجا نمی نویسم یعنی هیچ جا نمی نویسم، وقتی نمی نویسم یعنی چه حالم خوب باشد چه نه، در حال جلو رفتن هستم بدون ایستادن و نگاه کردن و این از طبیعت من به دور است. نمی دانم چرا باید در برهوت اینجا چیزی نوشت نمی دانم چرا این صفحه برای من گره خورده با تفکر و رویارویی صادقانه با احساساتم، اما این چند ساله و این چند ماه اخیر باز به من ثابت کرد که من آدم عوض کردن رسانه نیستم، پس بهتر است مقاومتی نکنم و هر زمان نیاز بود "اینجا" بنویسم
پستها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
سکوت اینجا برای خودم هم عجیبه....این همه حرف نزدن با طبیعت من سازگار نیست....فکر که می کنم می بینم احتمالا دو تا علت بیشتر نداره؛ یک اینکه سرم شلوغه و نمی رسم چیزی تولید کنم! دو اینکه وسط فیلم زندگیمم، فیلمِ داره جلو می ره و من محو تماشام، محو دنبال کردن داستانم و هنوز زود برای حرف زدن و نظر دادن، عکس العمل هام در حد یک تماشاچی تو سینماست، می خندم گریه می کنم در حد "اوه"، "وای" و "چه باحال" کامنت می دم و با جدیت ادامه شو نگاه می کنم.....
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
انتخابات هم انجام شد رفت، امسال تعداد بیشتری دوست داشتن مشارکت داشته باشن، تو ظاهر بحث ها کارشناسی تر بود، انگار که کاندید های اصلی علاوه بر التزام عملی به نظام، برنامه ریزی بهتری هم انجام داده بودن که رای بیشتری هم بگیرن، تب انتخاباتی تو اطرافیان خیلی زود بالا رفت اما مثل ریاست جمهوری قبلی ساکت بودم و بیشتر دریافت کننده. حتی دوست نداشتم تصمیم بگیرم که رای می دم یا نه....تصمیم گرفتم مثل دفعه ی قبل روز آخر تصمیم بگیرم، برای همین ذهنی یه فولدر درست کردم که بدون اینکه دقیق بخونم اطلاعاتو می ریختم توش، تا روز انتخابات، که نشستم به مطالعه و خب طبعاً لیستم با درصد بالایی اصلاح طلب نوشته شد. تو این انتخابات چند تا چیز اذیتم کرد، اما از اینکه بحث حزبی دوباره پر رنگ شد و مردم به این اهمیت دادن که اگه دولتی مال یک حزبه، مجلسش هم رو کاغذ باید از کسایی باشه که حمایتش کنن تا کارا راحت تر جلو بره به نظرم دست آورده مهمیه (این وقت شب انتظار جملات ادبی وپیچیده نداشته باشین، اکابر طور در همین حد می تونم توضیح بدم-دیمی). اما چیزایی که اذیتم کردند به قرار زیر می باشند!: 1. به نظرم اشخاصی که ...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
از سری پست های در گلو گیرکرده: گیر دادم به خاطرات بچگی خب....باید مثال بزنم و تشبیه کنم تا بتونم بگم منظورم چیه، مخصوصاً وقتی گیر می کنم؛ فکر کنم 7/8 ماه پیش بود یه مقاله تو لینکدین دیدم با این عنوان که چی کار کنیم که تومحیط کار صدامون شنیده بشه، خیلی مغرور طورنخوندمش با این استدلال که وا، کاری نداره که اما از اون جا که مرغ کارما به صورت 24 ساعته بالا سر منه، فکر منو خوند و من کلاً نه تنها درهیچ جا صدام شنیده نمیشه بلکه کلاً هم رفتم تو دوره ی خفه خون! بخوام تخیلی توصیفش کنم باید بگم برید تو فاز سندباد،مدل کارتونیش.فضا همون فضا که کاراکترایی که باهاش رو به رومیشه عجیب غریبن، مثل اژدها و مار دو سر و غول...من گیر کردم تو اون اپیزودی که (فرضی) سندباد هستم و طرفم (همه) یه غول سنگیه، جنگی در کار نیست، من سندبار طور و با انرژی دارم هایپراکتیو یه سری کار انجام می دم و دوست دارم با غولِ ارتباط بگیرم اما نمی فهمم که بابا اون غول بزرگ قد بلند اصلاً نمی شنوه، صدای من به گوش سنگیِ اون نمی رسه اصلاً. میخوام بهش بگم برو اون ور تر بشین، کلی خودم و به در و دیوار می زنم بعد ازمدت طولانی جا ...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
از سری پست های در گلو گیر کرده: تازه کتابخوندنوشروع کرده بودم احتمالاً. دختر خاله های بزرگ تر مرتب از کانون براشون کتاب می اومد، منم گاهی سراغ کتاباشون می رفتم، "اگرمی توانستم" یه کم برام ترسناک بود (احتمالاً به خاطر عکسی که می بینید) و شایدم چون صفحاتش زیاد بود یه کم بی انگیزه بودم و حتماً لابد انسی هم خیلی زیاد ازش تعریف نکرده بوده به همین خاطر یادمه همیشه توکتابخونشون می دیدمش اما آخر از همه رفتم سراغش، موضوعش خیلی تخیلی بود، پسر بچه ای بود که تو رابطه هاش به هر مشکلی می خورد آرزوش می شد که با اضافه شدن یه تکنولوژی به شکل وشمایلش مشکل برطرف بشه.مثلاً یادمه به نتیجه رسیده بود که اگه یه تلویزیون رو پیشونی ش باشه خیلی خوب میشه چون افکار آدم ها رونشون می ده طرف مقابل راحت می فهمه چی از فکرت گذشته/ میفهمه چه اتفاقی افتاده یا اینکه اگه بال / چرخ داشته باشی سریع تر می رسی به هر جایی که بخوای یا اگه شاخ داشته باشی تو دعوا از خودت دفاع می کنی و....(ان شا الله بعد از بیست و خورده ای سال انتظار دقت در روایت رو که ندارید؟) بعد آخرش متنبه می شه که نه بابا این داستانا براش دردسر ...
Oh! Once I was on a pedestal!
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
1. آیا تا به حال معلم بوده اید؟ به مدتی که بشود شغلتان؟ در این حرفه ی مقدس درست است که درآمد تان از خیلی شغل های دیگر پایین تر است اما شما را جایی می برد که در هر شغلی به دستش نمی آورید 2. دیشب خونه ی "میم" بودم، از ساعت 6:30 تا 12 به همراه شوهرش این قدر حرف زدیم که حتی فرصت نمی کردیم سراغ گوشی هایمان برویم ببینیم تلگرام چه خبر، بحث رو می بردیم جلو، جنبه های جدید بهش اضافه می کردیم، همدیگر رو تایید می کردیم و یا محترمانه نظر مخالف می گفتیم، اما نکته ی مهم پرحرفیه بود، صبح که از خوب بیدار شدم یادم افتاد ما هر سه معلم بودیم آن هم از نوع برونگرا با تمایلات درونگرایانه! 3. "گ" آرشیتکت است، بسیار موفق! بعد از سال ها دوستی قبل از مهاجرتش به کانادا گفت: "تو" ، "آ" و "ب" همه یک آرامشی دارید و حس رضایتی از زندگی دارید که با بقیه قابل مقایسه نیست و وجه اشتراکتان معلمی ست، شما معلم زبان ها، راحت خوشحال می شوید و از زندگی راضی، زوداحساس موفقیت می کنید و.... 4. چندین ماه پیش که با "ه" حرف می زدم و از فشار کار می گفتم، معتقد...