دقیقاً یک ماه درگیر برگزاری سمینار بودم، اولین بار بود که این قدر روی یه کاری متمرکز بودم و کارهای دیگه "جانبی" شدن، سخت بود، جر خوردم اما صدای جرخوردنم که با صدای بزرگ شدنم قاطی می شد از شدت سختی ش کم می شد. این وسط دوست شاعر و موسیقی دانم صبحا شعرهای جدیدش رو می فرستاد و روزهای خشک من رو متفاوت رقم می زد. یادم نیست تو کدوم فیلم دیدم که یکی می گفت روس ها فقط ادبیاتشون خوبه و گرنه خودشون آدم های مزخرفی اند، حالا این شده حکایت من و این دوست هنرمند. صبح های قبل از سمیناری که ازش ای-میل داشتم چای به دست خط به خط شعرهای عجیب و بعضاً برایم- بی- سر-و- تهش را می بلعیدم و در حال وهوای عجیبِ کلماتش برای چند لحظه گم می شدم و بعد با بچه ها جلسه ی صبحگاهی می ذاشتم، اما به شخصه ارتباط مناسب واقعیِ رو در رو نمی تونم ازش بگیرم و رابطمون جذابیتی نداره اما امان از نوشته هاش! کلماتش برایم مثل فیلم های برنامه ی "هنر هفتم" که تو بچگی می دیدم هستند، فضای گنگ آلود/اسرار آمیز ی ایجاد می کنند که برایم خوشاینده به انضام اینکه بهم حس ملکه بودن هم میده (قبلاً هم تو یه پست دیگه راجع بهش ...
پستها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
سه تا زمستون از اولین باری که من جدی "بهشون" گفتم می خوام ببافم گذشته و حاصلش شده این عکس بالا! همه تو زندگیمون فرشته داریم یکی از هنر های این فرشته ی زندگی من بافنته، نه هر بافتنی ها! بافتن در حد خدا! طراحی می کنن، رنگ بندی، ابتکار، خلاقیت...اووووففف! یعنی هر چیزی که بتونی فکرشو بکنی...از همه ی اینا گذشته معلم فوق العاده ای هم هستن. اینا تو زمستون بافته نشدن، اینا از زمستون ها شروع شدن، گاهی وسط اردیبهشت تموم شدن، گاهی زمستون سال بعدش اما اگه خانمِ "میم" عزیز نبودن من آدم تموم کردنشون نبودم یا حتی شروع کردنشون اونم وقتی از لحاظ فکری فقط احتیاج داشتم یه کار جدید انجام بدم، ببافمو فکر نکنم یا که حتی ببافمو فکرمو منظم کنم یا اینکه خیلی ساده فقط ببافمو یه چیزی درست کرده باشم با دستم. صبر می خواد، اعصاب می خواد پا به پا با آدمی مثل من راه اومدن که می خواد وسطِ هزار تا کار یه کار جدید رو شروع کنه و منظم کار نمی کنه که ایشون در حد بالاتر از عیوبشو دارن :). هدفم از این پست یک تشکر از ایشون بوده، دو ثبت در تاریخ (مثل همیشه)، سه کمی پز دادن و چهار دادن انگیزه ...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
دقیقاً صبح همون روزی که امیر موج تو فیس بوک پست گذاشت " پیچ امین الدوله"، داشتم با خودم فکر می کردم که وای چقدر خوش بوه این گل! وای که چقدر من بهار تهران رو دوست دارم به خاطر بوی این گل که تو فضا می پیچه و حیف که امسال هم از تعدادشون کم شده چون خونه هایی که من هر سال به عمد از جلوشون رد می شدم و از اینا داشتن رو خراب کردن.... امسال که مترو-باز شدم، دیدم که از ایستگاه شهید بهشتی که میایی بیرون دلت نمی خواد بری تاکسی بگیری چون یه بوته/ درختِ؟ خوشگلش اونجا هست، در ادامه ی فکرم به این نتیجه رسیدم که وای چه خوب می شد اگه همینطوری که گوگل مپ رو باز می کنی کنار هزار تا اسمی که تو تهران تگ شده آدما شروع کنن تگ کنن بگن کجاهای شهر، کدوم کوچه ها یاس درختی/ پیچ امین الدوله داره که بدونی کدوم مسیر برای پیاده روی تو بهار بهتره :دی پ.ن.1. من هنوز نمی دونم اسم این گیاه یاس درختیه یا پیچ امین الدوله فقط می دونم بوی شیرینی داره و منو تو بهار می کشه پ.ن.2. نگار جان به نظرم خانه دار بودن فحش نیست (باحال شد بهم گفتی لحنم این معنی رو می داده) من دنبال توضیح برای حال خودم بودم :) + سارا ای...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
فکر کنم سوم فروردین بود که صبح با سارا هوس پیاده روی کردیم....هوا عالی بود همین اطراف خونه رفتیم پیاده روی، یه کم که راه رفتیم خودم خنده م گرفته بود، فهمیدم که چه تغییر کردم، شاید اونم تغییر کرده بود نمی دونم. سارا شروع کرد به پخش موسیقی با موبایلش و تند تند حرف زدن، من همه ش درختا رو می دیدم و دنبال سکوت بودم و سعی می کردم بیشتر از منظره و هوا لذت ببرم، انگار که خیلی وقت باشه از هم چین فضایی دور بوده م. خنده م از این بود که بنظرم مثل زن و شوهرا شده بودیم، که وقتی با هم میان بیرون، زنه خوشحال و پر انرژیه و دوست داره حرف بزنه (در اینجا یعنی سارا) مرده هم واقعاً اومده پیاده روی و می خواد خستگیشو در کنه و آرومتره و دنبال آرامشه ( یعنی من) از زنه عقب می افته، بهت زده ست شاید.... از خودم تعجب کردم، هم واقعاً آرامش می خواستم و خسته ی روزهای کاری آخر سال بودم هم که دنبال این می گشتم که جرا مثل همیشه نیستم و امان امان چه بر سرت اومده فیدلر، مرد شدی رفت.... یه کم که گذشت دیدم این تعریفا از همون نقش سنتیه زن و مرد میاد، این حس ها طبیعیه، و خب وقتی فول-تایم کار می کنی، ذهنت متمرکز یه جاست حق ...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
بعد از جلسه روز زن و تبریک گفت، از این مدل تبریک رییسا، یه کم ناشیانه اما مطمئن تبریکشو گفت و ما زنها رو به "قدر خودتونو بدونید" توصیه کرد. نمی دونم چرا "تت تاثیر" قرار گرفتم یه کم کارامو جمع و جور کردم و کتاب و برداشتم رفتم تو اتاقش یه موضوع رو دابل چک کردم باهاش و بعد گفتم نشون به اون نشون که اون دفعه حرف روانشناسی زدیم یه نگاه به این کتاب بنداز شاید خوشت اومد. گفت تی. ای رو بهت گفتم؟ گفتم نه. گفت پس بشین..... فکر کنم یه ساعت از تجربه ش از تی.ای روانشناسش، دخترشو و زنش گفت، یه کم اولش "آنکامفتبل" شدم، چیزای کلی ای می گفت همونطور ناشیانه اما با اشتیاق که نمی تونستم به همون اندازه خودمو مشتاق نشون بدم....اما بعدش که کتاب و ورق می زد و از "نداشتن راز" و " از همون روز استاپ کردیم" و حرف زد منم راحت شدم، پریدم وسط حرفشو گفتم منم می رم پیش روانشناسم و ....ذوق کرد، تا حالا ندیده بودم کسی از اینکه "منم می رم" پیش روانشناس اینقدر ذوق کنه، تقریباً ناراحت شد که منظم نمی رم منم قسم و آیه که به خدا به مشکل بخورم می رم پیشش تو نگران ن...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
سال نو مبارک! ایشالا سال شادی باشه، میزان تاسفمون کم باشه، از خودمون راضی باشیم، به خواسته هامون برسیم یا نزدیک شیم، قوی باشیم و تصمیم های خوب برای خودمون بگیریم. امسال اولین سالی هست که قبل از 13 باید برم سر کار، یه کم سخته اما خب برم ببینم حال و هواش چه جوریه! شایدم بد نبود مخصوصاً که یه گزارش دارم که رییس بیچاره هم میاد که با هم روش کار کنیم، امیدوارم خوب پیش بره. امروز که باید می شستم کار می کردم همش تو حس سفر کردن بودم امیدوارم امسال یه پولی بیاد دستم یه سفر درست حسابی بشه رفت اگرم نرفتم ایشالا شما جاهای خوب برید و بیایید تعریف کنید....ببینیم چی میشه....هی روزگار.... پ.ن. عکس مال هفت سین پارساله اما از اونجایی که مواد اصلی خیلی فرقی نداره و عکس های امسال هنوز تو دوربینه از این عکس استفاده کردم :) بازم سال نو مبارک
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
آخرین شب ساله. حس عجیبی داره، یه کم نوستالژی، یه کم امید، یه کم ترس، یه کم شادی یا حتی دلشوره امسال ساعت و تاریخ بدنم یه کم قاطیه، هنوز باورم نشده فردا عیده، هی دارم تکرار می کنم که باورش بشه....شاید به این دلیل که زیاد خونه تکونی نکردم یا به خاطر کارهای ناتموم و پرونده های باز امسال هنوز به بدنم و ذهنم اجازه ندادم همه چیزو تموم شده بدونن و برن تو فاز استراحت....انی وی.....شاید فردا بعد از انجام چند تا کار همه چیز درست بشه، امشب که تلاشمو کردم که برم تو حال و هوای آخر سال تا ببینیم فردا چی میشه....البته که مرور نامه ی مادر و مسج های قدیمی بی تاثیر نبوده.....آه راستی رفتیم گل فروشی، بوی گل ها هم کمک کرد که من یه کم از حال و هوای گزارش کاری آماده نشده بیام بیرون....فردا همه چیز درست میشه، وقتی ذهنم آروم بشه همه چیز درست می شه....