پست‌ها

در خانه ی ما در روز تعطیل کسی ( به جز مادر) از خواب بر نمی خیزد، فقط از تختی به تخت دیگر منتقل می شود؛  مثال: مکان بنده در حال حاضر: تخت مادر.
یک شب یلدای دیگه و یکبار دیگه تولد ویولون زن روی بام من :) دیدی که چیزایی هست که نمی شناسی، ندیدی، نخوندی، بعد از وقتی که برای بار اول جایی می بینی یا می خونی دیگه مصداق هاش زنده می شن، می تونی پیداشون کنی....اصلاً می شن روزمره ت....دیگه بعد از مدتی هر چقدر هم طبیعی باشن فکر می کنی اگه نخونده بودی یا ندیده بودی به هیچ وجه این مثال ها رو نمی فهمیدی، حتی تجربه هم تاثیر گذار نمی تونسته باشه....حالا برای من شده حکایت مفهوم "بیم و امید" / خوشی/ ناخوشی تو زندگی....به ساده ترین شکل اولین بار تو فیلم ویولون زن روی بام دیدمش و "خانه ای روی آب"....این که زندگی هر دو روی سکه رو داره، هم خوشی هست هم نا خوشی، خوشبختی مطلق وجود نداره، تغییر محیط یک اصله، هنر تو اینه که بدون اینکه گردنت بشکنه بتونی روی بام نوای زیبایی با ویولونت بسازی.....حالا دارم فکر می کنم اگه ندیده بودم می شد که این مفاهیم اینقدر زنده نشن؟ اینقدر زندگی من تلخ و شیرین آمیخته بهم نداشته باشه؟؟؟ می شد بزرگ بشی اما دنیات کودکانه بمونه؟؟؟  دوست دارم بگم تقصیر این فیلماست...کودکانه اونا رو مقصر جلوه بدم :) و بگم...
چند وقتی ست که فرشته ی مرگ به شدت بر روی خانواده ی پدری تمرکز کرده تا حدی که امشب یادم نمی اومد که کی مرده ست کی زنده! امیدوارم این فرشته ی عزیز دست از سر ما برداره یه مدت رو خانواده ی کسی نره برای خودش همینطوری پرواز کنه و این قدر به خاطرات و اعصابو روان ما گند نزنه صبح برادره داشت صبحانه می خورد و در خلالش با من صحبت فوتبالی می کرد، با هم نتایج فوتبال اروپا رو بررسی می کردیم، نسبت به حذف یووه اظهار خوشحالی کرد و وقتی براش از مصاحبه بعد از بازی "پپ گواردیولا" گفتم بسیار خندید/ خندیدیم.....بعدش یه لحظه ترسیدم، به خودمون شک کردم که یا خدا! ما به چی می خندیم بقیه به چی می خندن! نکنه الان ما عججیبیم، یا کلاً من وظایف خواهریمو خوب انجام نمی دم، باید راجع به چیزای دیگه حرف بزنیم، و که چقدر ما بچه ایم هنوز احتمالاً..... در ادامه ی پست بالا:....کلاً در مرحله ی شک م، اعتماد به نفس منفی 50، قدرت تصمیم گیری در حدیه که برای هر چیز ساده از تهران تا لندن نظر سنجی میشه و دنبال تایید هستم و همه چیز تا جایی که میشه به تاخیر می افته....تاریخ این وبلاگ می گه که این مراحل خر چند وقت یه با...
کلاس گرفته ام. سر کلاس درس می دهم people in my life، متن کتاب در مورد دختری به اسم Wanda ست. بعد از Wanda نوبت بچه های کلاسم است که آدم های زندگی شان را روی کاغذ بیاورند، مثل دفعات گذشته می روم که بر روی تخته منم از مردمم بنویسم. قفل می کنم، آخ امان از این مردمم، امان از دوری ها، امان از این نبودن ها و time zone های مختلف، آدم های Wanda اطرافش هستند نهایتاً پدر و نا مادری اش کمی دور هستند هرچند که خنده ی روی لب هایش می گوید که مهم نیست، اما من به تلخی با مکث و حساب شده می نویسم و فکر می کنم که از time zone های مختلف متنفرم، چه نیم ساعت تفاوت باشد و چه 11:30. بی دلیل برای بچه ها می گویم اینها دوست هایم هستند یکی شان نیست، برای همه باید بگویم که نیستید تا خودم هم باورم شود، این هایی که تازه دارند می روند را که اصلاً بر روی تخته نیاوردم و گرنه که درس آنروز مرثیه سرایی غریبی می خواست. با خودم تخیل می کنم... افتادم به ای کاش ها....ای کاش جهانی داشتیم مستقر بر یک خط، خوابیده بر روی یک نصف النهار،  هر time zone دیگر جهانی موازی بود که ما از آن بی خبر بودیم، در دنیای من زمان طلوع به ...
اینجانب  دنبال مقداری سکوتم، سراغ ندارید؟؟؟ یکی دیگر از صمیمی ترین دوستانم از ایران رفته و من نمی تونم در موردش بنویسم، عجیبه نه؟ این یکی محل کار رو هم دیگه نمی رم! قرارداد امضا نکردم و بحث و.....اینم عجیبه نه؟؟؟ بعد از طریق محل کار پارت تایم بعد از هزار سال می رم مشهد و بسیار خوش می گذره و بعد از ده روز من هنوز فکر می کنم مشهدم. دیگه نمی گم عجیبه، چون حوصله ندارم اما می دونم این روزها روزهای سنگینی هستند، و من خودمو می ندازم در کارها و تصمیماتی که سنگین ترش هم می کنه، به صورت سادیست واری! کارها رو برای خودم پیچیده می کنم. جلسه ی مزخرف با استاد قدیمی، مصاحبه ی کاری با جایی که می دونم فایده نداره، شروع کردن و کش دادن رابطه های از ازل شکست خورده و این لیست تمامی ندارد..... اما به هر حال خوشی هایی هم پیدا می کنم، مثل کوه، عجیبه، نه؟
اولین باری بود که بعد از نمی دونم چند سال جشن قلک شکان محک رو شرکت نکردم! مرا چه شده است؟؟؟؟ البته می دونم چه شده است اما وقت ندارم بهش فکر کنم، یا بهتر بگم دفع الوقت می کنم که بهش فکر نکنم. در حال پوست انداختن هستم؛ البته احتمالاً  پوست انداختم اما مشکل ژنتیکی ای چیزی داشتم پوست بعدی نیومده سر جاش یا اومده اما درست حسابی کار نمی  کنه که من نمی فهمم که باید چی کار کنم. آره دیگه مشکل پوستمه الان! چیزی از محیط نمی گیره که بده به سیستم عصبی و اون تحلیل کنه. "سرم شلوغه" و من از این حرف منتنفرم. باید درستش کنم که دیگه مجبور نشم این جمله ی نفرت انگیز و تکرار کنم. درستش می کنم :)
عاشق ادبیات کلاسیکم، باهاش بزرگ شدم و هر بار فیلم یا کتابی رو می بینم که اشاره ای به ادبیات کلاسیک داره و من می تونم نشانه ها یا اشاره هاش رو ببینم کیفور می شم (اسم صنعت ادبی ش یادم نیست). مثال ها تو ذهنم نیست (بعد از 12 ساعت کار توقعی از من نداشته باشید). اما مثلاً شما فکر کن سریال "دکتر هاوس" که شرلوک هولمزه مدرنه/ معاصره. دوستی عجیب در زندگی ام هست که نمی دونم نقشش در زندگی م چیست اما هنرمند غریبیست، موسیقی و ادبیات خاص خودشو داره و در خاص ترین گروه زندگی م باهاش آشنا شدم. اخیراً دیدمش، در دیداری عجیب. برام ای-میلی فرستاد از شعرهایی که  بعد از دیدارمون نوشته. او دنبال شعر در همه جا هست طبعاً دیدار ما هم برایش شعر ساز بوده اما حسی که من بعد از دیدن ای-میلش داشتم به همان اندازه ی پاراگراف بالا کیفور شده است. اینبار احتیاجی نیست من جایی نشانه ای ببینم اینبار من مدرن شده ی ادبیات و تاریخ کلاسیکم. شدید ماری آنتوانت خونم زده بالا. هنگامی که در اوج دوارن خوبش بود و با جوان های دربار در باغ ها و دریاچه می گشت، انرژی جوانی شان فراگیر بود؛ شادی شان مسری و برای خوشی هایشان پایانی...