عاشق ادبیات کلاسیکم، باهاش بزرگ شدم و هر بار فیلم یا کتابی رو می بینم که اشاره ای به ادبیات کلاسیک داره و من می تونم نشانه ها یا اشاره هاش رو ببینم کیفور می شم (اسم صنعت ادبی ش یادم نیست). مثال ها تو ذهنم نیست (بعد از 12 ساعت کار توقعی از من نداشته باشید). اما مثلاً شما فکر کن سریال "دکتر هاوس" که شرلوک هولمزه مدرنه/ معاصره. دوستی عجیب در زندگی ام هست که نمی دونم نقشش در زندگی م چیست اما هنرمند غریبیست، موسیقی و ادبیات خاص خودشو داره و در خاص ترین گروه زندگی م باهاش آشنا شدم. اخیراً دیدمش، در دیداری عجیب. برام ای-میلی فرستاد از شعرهایی که بعد از دیدارمون نوشته. او دنبال شعر در همه جا هست طبعاً دیدار ما هم برایش شعر ساز بوده اما حسی که من بعد از دیدن ای-میلش داشتم به همان اندازه ی پاراگراف بالا کیفور شده است. اینبار احتیاجی نیست من جایی نشانه ای ببینم اینبار من مدرن شده ی ادبیات و تاریخ کلاسیکم. شدید ماری آنتوانت خونم زده بالا. هنگامی که در اوج دوارن خوبش بود و با جوان های دربار در باغ ها و دریاچه می گشت، انرژی جوانی شان فراگیر بود؛ شادی شان مسری و برای خوشی هایشان پایانی...
پستها
در پناه بی.آر.تی
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
تو تهران که زندگی کنی قوانین عبور مرور شهر و یاد می گیری دیگه، هر چقدر هم متمدن باشی و از اروپا/ امریکا برگشته باشی به خاطر قانون بقا یه جاهایی مجبور می شی به سیستم بپیوندی. بوق نا به جا، دور زدن رو دو خط، پارک در مکان های پارک ممنوع....حالا اینا مال وقتیه که راننده باشی وقتی پیاده باشی داستان فرق می کنه، رد شدن تو خیابون از بین ماشینا، استفاده از خیابون به جای پیاده رو و داستان های مشابه. اینجانب چه به عنوان راننده چه به عنوان عابر با سابقه ی 30 ساله زندگی در این شهر عزیز به قول اون دوست عزیزم به اندازه ی کافی گرگ شدم که بتونم تو هر نقطه ی دیگه از دنیا زندگی کنم یا در شرایط سخت تر بلد باشم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون. اما داستان این شهر تمومی نداره همیشه جا برای یادگیری و سیورپرایز شدن هست؛ چند وقتیه به هوای محل کار جدید مسیر رفت و آمدم عوض شده، زمان دانشجویی که بچه ی انقلاب و دروازه دولت بودم، دوران کار سابق که ونک و گاندی و میرداماد گز می کردم، حالا اکثراً صبح ها از پارک وی می رم سعادت آباد. خب جای عجیبی نیست. به عنوان راننده هزاران بار ازش رد شدم، اما موضوع از زمان...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
روزمره نوشتن سخت میشه وقتی قراره از رفتن آدم ها بنویسی. اما باید نوشت، باید نوشت که یادت بمونه بعضی ها هستند که خوب زندگی می کنند خوب زندگی رو تجربه می کنند و خوب به زندگی طعم می بخشند؛ "گ" یکی از اون آدم هاست باید نوشت چون قرار شد با "گ" خداحافظی نکنیم پس می نویسم که یادم نره که با همه ی شلوغی ها دور و نزدیکی ها و شباهت ها و تفاوت ها از دانشگاه و کافه نادری تا استخر صدف و آقتاب و کافه های اطراف و مصاحبه ی کاری خاطره داریم مهاجرتی واجب نیست (از اونایی که باید برن تا بسازن و به زندگی برگردن)- مهاجر معمولی نیست که بشه بهش غر روشنفکرانه ی "نونت کم بود آبت کم بود جلای وطنت چی بود؟" زد. مهاجر خوش-تصمیمه. از اون قشر معدود برنامه ریزه که با کار خوب و موقعیت قابل تعریف (جهت پز به اطرافیان)! داره می ره اروپا که آرزوهاشو محقق کنه. از ایران رفتن از قدیم تو ذهنش بوده اما این کجا و آن کجا :) باهاش خداحافظی نمی کنم چون عمیقاً حس می کنم دوستی طولانی مدت با کیفیت تری در راه داریم هر چند با فاصله ی چند هزار کیلومتری اما فکر می کنم تو مسیری هستیم که در بازی کیفیت ...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
یک. ای-میل و زدم اما جواب نداده، چه کار بدیه این ای-میل جواب ندادن اونم وقتی کاریه و من این وسط باید به یه نفر دیگه هم جواب پس بدم. من همین جا از هر کسی که ای-میلشو دیر جواب دادم عذر خواهی می کنم بلکه کارمای ماجرا به جریان بیفته و این آقا جواب ما رو بده. از این به بعد هم تلاش خواهم کرد که مثل آدم ای-میل جواب بدم. اصلاً ای-میل خیلی مهمه. گاهی از اس.ام.اس هم برام مهمتره. جای طولانی شدن داره، جای حرف زدن، جای توضیح. هنوز مثل نامه مهمه برام. هنوز ذوق می کنم وقتی ای-میل شخصی می گیرم. هنوز تکنولوژیِ از اون ور دنیا ای-میل می زنه چند ثانیه بعد می تونی بخونی ذوق زده ام می کنه. یه جورایی مقدسه برام. هر ای-میلی رو پاک نمی کنم، نمی گذرم... شاید برای همینه که ای-میل فورواردیِ دایمِ بدون سلام و علیک رو توهین می دونم. خلاصه اینکه جواب ما رو بده بذار به زندگیمون برسیم پسرم دو. بعد از کمی کاهلی و گذراندن دوره ی بحران فقدان "گودر" ،"فیدلی" رو انتخاب کردم. مطمئن نبودم کدوم یکی از این سایت ها انتخاب بهتری هستند اما خب "فیدلی" به اسم اینجا بیشتر می خوره، متوجه ی منطق قض...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
یه اپیزودی هست تو سریال "برادرا و خواهرا" که راجع به زندگیه کیتیه. اونجایی که با رابرت به مشکل می خوره و رابرت سکته می کنه و بعدش کیتی سرد میشه، نمی جنگه، حرف نمی زنه، می کشه کنار و خواهرش ناظره به این ماجرا و به هر دو طرف ماجرا هشدار می ده که این زنگ خطره. خواهره تذکر می ده که تاریخ می گه که ساکت شدن کیتی یعنی دیگه نمی جنگه، دعوا نمی کنه و می دونه فایده نداره پس باید یه کاری کرد. رابرت اولش تکذیب می کنه بعد از مدتی میاد حرف بزنه که کیتی پا نمیده.....حالا حرف من اینه آدم گم می کنه، که کی بره جلو...کی به کسی که پا نمیده اصرار بکنه یا کی مچ خودشو بگیره که هی! ساکت شدی خطرناکی الان. وایسا دنبال چیز جدید نرو. همینو حلش کن بره.سخته که یه چیزایی که برای خیلیا سخته برات راحت حل شه بعد تو عادت کنی بعد سر یه چیزایی "خر تو گل وامونده بشی" :) و خوب سخته بفهمی اونقدر که فکر می کردی آدم قوی ای نیستی که به این زودی مثل اون خرِ شدی :) و خب مثل اینکه بزرگ شدن درد داره در عین حال که وقتی نتیجشو می بینی درد یادت بره. لبخند ملیح پ.ن. با تشکر ازقرار کنسل شده ی فردا و دست اندرکار...