پست‌ها

وسط  این شلوغ پلوغی ها و گیج بازی های من و روزگار این تلفن دوست عرب/ اینترنتی که من و چند وقته تو مسنجر ندیده و  نگرانم بوده و خواسته حالمو بپرسه خیلی چسبید، دستش درد نکنه : دی پ.ن. انسی می دونی کیو می گم دیگه؟
  آدم یه روز به یه نقطه ای می رسه تو زندگی ش  که به  خودش می گه خاک بر سرم من چه بی سواد و چه بی تجربه م...من الان تو اون نفطه ام :دی
پنج مرحله ی فقدان/ سوگواری یا هر چی که دوس داری اسمشو بذار  یک: انکار   وقتی فردای داستان یه جوری برخورد می کنی که انگار اتفاقی نیفتاده و خیلی شیک کلی برنامه ریزی می کنی  و قرار کاری می ذاری و می خوای کلاس جبرانی شرکت کنی که البته نتیجه ش این میشه که یادت میره از شیخ بهایی چه جوری بری ونک و آخر روز روی پتوی خونه ی سارا میشه پیدات کرد یا حتی تو اتاق مدیر واحد وقتی هر روز کلاس داری و نمی کشی و با آب قند میفرستنت سر کلاس دو: خشم بمیرم برای اطرافیان اما خب خدا رو شکر (شاید)! که خیلی فیدبک نمی دن اما همین که به این نتیجه میرسی که "هی ایز ان اس" نشون میده داری این مرحله رو خوب رد می کنی سه: چانه زنی؟ نیایش؟ نمی دونم اسمش چیه مثل اینکه نباید مرحله ی سختی باشه اما خب جهانبینی مغشوش منو مغشوش تر کرد، با یه چند بار مسج دادن و دعای دوستان هم تموم شد البته، فکر کنم چهار: افسردگی خوشم میاد ترتیب ندارن این مراحل، بی اشتهایی اولیش بود،  بی خوابی، انجام ندادن کارها، پرفرمنس ضعیف کاری/ درسی، درونگرا شدن، بی حوصلگی، خستگی، دیگه همه بلدیم نشانه هاشو دیگه، احتیاجی هست ...
آدم گاهی با خودش فکر می کنه، چه غلطی کردم، تو چه دردسری خودمو انداختم، من که داشتم زندگیمو می کردم.... آخه چرا اینجوری شد؟؟ اوضاع اقتصادی اینقدر وحشتناک شده که دیگه منم ریخت و پاش نمی کنم دیگه، تو دیگه خودت حدیث مفصل بخوان و این حرفا من بعد از مدت ها باز دنبال یکی می گردم بیاد برنامه ریز من باشه، نبود؟؟؟ رسماً کار و زندگی قروقاطی دارم باز فکر کنم تا الان هیچ وقت این قدر درونگرا نبودم، رفتیم سه تایی بیرون، کلی حرف قشنگ می زنه بهمون بعد من اخفش وار نگاشون می کنم فقط، یه چیزی می گم که خودمم نمی شنوم و به حرف بقیه گوش می دم...چه وحشتناکه درونگرا بودن بعد از هزار سال رفتیم چیتگر، چسبید اما خب چرا مردم این شکلی ان؟؟؟ یعنی آدم هایی که اونجا بودن قشنگ مال یه کره ی خاکی دیگه بودن دهکده ی آبی پارس شدیداً پیشنهاد میشه، به ما که خیلی خوش گذشت :)
حتی اگر هم با اول مهر کاری نداشته  باشی در خونه ی ما حتماً اتفاقی می افته که نتونی راحت از کنارش رد شی. 7 صبح اول مهر با صدای زنگ در پسر همسایه بیدار شدیم که می خواست بره مدرسه و با مادرش اومده بودند دم در ما که اعلام عمومی کنن علی الخصوص به پدر چون باهم شوخی دارن. بچه م رفت کلاس سوم! بزرگ شده ماشالا کلاً دلم سکوت می خواد + تغییر+ گم شدن دایمی :) از دستش عصبانیم که وقتی که دلم نمی خواست حرف زد، از دست خودم ناراحتم که چرا گذاشتم حرف بزنه، یادم رفته بود که چقدر تاثیر گذاره و می تونه خواب راحتو ازم بگیره، میدونه ناراحتم نه؟
اگه نوشتنم مثل آیدا بود، اگه قلم آیدا رو داشتم می تونست یه داستان عاشقانه ی افسانه ای باشه، می شد پست ها راجع بهش گذاشت :) اما من قلم آیدا رو ندارم، با قلمم/ احساسم نمی نویسم، مغزم نمی ذاره و الان دچار خطای حافظه ی نزدیک!!! هستم فقط می تونم بگم: هر بار که رفت برگشتنشو سخت نکردم براش، همیشه برای شروع فرصت داشتیم و همیشه خسته از همه ی دنیاش بر می گشت پیش من. هر بار با حالی متفاوت، دلیل جدید و همیشه  بدون کنکاش گذشته ها روزمره شروع می شد، دوست داشتیم که شروع بشه. هر بار تجربه ها واقعی تر از قبل...  وقتی می دونی رفتن ها بدون دلیل نیست یک روز رفتن واقعی اتفاق می افته، رفتن بدون برگشت و می دونی که این بار حتی اگه خسته ترین مرد دنیا هم باشه نه راه دور جای برگشت می ذاره نه دل خسته. پ.ن. بهتر از این نمیشه از تجربه ای گفت که میشه از چند زاویه بهش نگاه کرد، اون هم وقتی هر نگاه تیره تر از قبله، حداقل تا الان....
خب سر ظهره و من دارم بافتنی می بافم اونم وقتی که بدون کارت ملی و گواهینامه هستم و دنبال هیچ کدوم نمی رم و مشق هامو انجام ندادم و برای سر کار رفتن هم آماده نیستم. الان ظهره و من دارم بافتنی می بافم و این اصلاً نشانه ی خوبی نیست.