خب وقتی به سال گذشته و تصمیمات شروع سالم نگاه می کنم یه کم خنده ام می گیره شایدم باید گریه کرد اما خوب واقعاً این قدر بعضی چیزها چرخ خورد یه سری چیزها چرخ نخورده باقی موند که بهتره فکر نکنم چی می خواستم و دوباره امسال به یه سری چیزهای دیگه فکر کنم D: اما انصافاً به خودم افتخار می کنم که سر تصمیم زیباسازی سطح شهر باقی موندم و جز اعضای فعال کمیته بودم، بللی شاهده می تونید بپرسید، خلاصه یه سری آرایشگر و مانیکوریست و ... پولدار شدند بسیار. خدا رو شکر که سال گذشته زیاد سفر رفتم ایشالا امسال هم همونطوری ادامه پیدا کنه و دوباره خدا رو شکر که اتفاق های بدتری برام (مون) پیش نیومد و خدا رو شکر به خاطر یه عالمه لحظه های خوب و معجزه های کوچک و بزرگ. هنوز گیجم که برای سال جدید چی می خوام :) اصلاً معتقدم یه سری کارها و فکرها و.. تازه تو نوروز میشه درست حسابی بهشون رسید نه قبلش، حتی معتقدم یه جاهایی خونه تکونی اساسی کردن وقتش تو نوروزه :) حالا گویا نیاکان ما سیستم فکریشون فرق داشته و دوست داشتن تا قبل از نوروز خودکشی کنند به جاش دو هفته استراحت، اما فعلاً این سیستم زندگی من یه کم موجب عدم رضایتشون می...
پستها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
بعضی روز ها روزهای شادیه بعضی هفته ها آدم غمگینه اما خونه ی ما در هفته ی پیش هم زمان هر دو حالت رو داشت طی می کرد، موازی/ شانه به شانه. آخر هفته عروسی برادر بللی بود و ما از قبل مشغول و منتظر عروسی بودیم و پا به پای خانواده ی عروس و داماد در هیجاناتش شریک بودیم (خب بللی نقش مهمی در این زمینه داشت!) وقت آرایشگاه و آماده کردن لباس ها و خرید کادو و...تو همون شلوغی ها یکی از هم سایه های مسن هم فوت کرد. یک آقای دوست داشتنی که حدوداً بیست سال باهاش همسایه بودیم، یه آقای مهربون که همیشه تو بالکنش می نشست و وقتی تو خیابون بودی بلند بلند باید بهش برنامتو می گفتی که از کجا میایی یا به کجا می ری و حالت چطوره و حتماً سلامشو به خانواده می رسونی...در سال گذشته خیلی مریض بود و این اواخر تمام مدت بچه هاش ازش پرستاری می کردند، شبی که حالش بد شد و آمبولانس برای بردنش به بیمارستان اومد، من دیدمش و باورم نمی شد که این قدر ضعیف شده باشه. من سرم شلوغ بود خونشون برای تسلیت نرفتم، تازه وسط این شلوغی ها هم سر کار می رفتم به یه چیزی شبیه به سرماخوردگی/ حساسیت هم گرفتار بودم. مادر و پدر هر شب تقریباً به خانوادش...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
صادقانه بگم؛ این روزا بین من و مهاجرت یه نخ باریکی به نام نداشتن پول وجود داره :) در اولین لحظه ای که نخ به نفع من شل بشه من دیگه اینجا نخواهم بود. بچه که بودم کلاس های الهی قمشه ای تو فرهنگسرای ارسباران رو می رفتم، یه بار یکی ازش راجع به "سماع" پرسید، جوابش یه چیزی بود شبیه به این که سماع از یه حسی مثل شعف در دل شروع میشه بعد مثلاً فکر کن شادی در چشم هات دیده میشه و اگه حس قوی تر باشه می خندی و اگه قویتر می رقصی و این چیزا.....پله پله، ارتباط درون و حس و تراوش اون....حالا برای من شده داستان آدم ها و مهاجرت. چی میشه که آدم ها مهاجرت می کنن؟ خودشون برای خودشون کافی نیستن، از بیرون چیزی طلب می کنن؟ به دستش نمیارن؟ بعد درونشون حرکت می خواد ازشون؟ جستجو...بعد اگه حس قوی باشه به درو دیوار می زنن! دنبال بهتر شدن می رن، سختی تحمل می کنن، اگه آروم نشدن بیشتر جستجو می کنن، دورتر حرکت می کنن، اگه خیلی قوی باشه می کنن می رن که برن یه جا دوباره شروع کنن، می رن که بهتر باشه، بهتر چیه؟ چیزی که حسه تعریف می کنه؟ نمی دونم... حداقل می دونم این روزا مهاجرت رو اینطوری می بینم. آدم روزها و ماه ...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
تا حالا نشده بود حرفی برای اینجا نداشته باشم، اگه کم می نوشتم برای این بود که نمی رسیدم اما همیشه یه چیزی بود که می خواستم راجع بهش بنویسم....شاید تقصیر شماست که کم می نویسید :) شاید تقصیر ایناست که فیلتر کردن شاید تقصیر خودم که شلوغم شاید تقصیر فیس بوک ه شایدم این قدرت های غربی که همش تو کار ما مسلمونا دخالت می کنن. خلاصه این روزا بیشتر وبلاگ می خونم تا بنویسم و بسیار این وبلاگ رو پیشنهاد می کنم. چند تا پست داره که انگار خود من نوشته باشم این قدر که حرف هاش شبیه حرف های منه. دستش درد نکنه که بهتر از من حرف های منو می زنه :) رفتیم کنسرت، بالاخره بعد از چند سال دوباره ویولون زدن خاچیک باباییان رو دیدم، این دفعه در قالب کوارتت زهی اجرا داشت، خیلی خوب بود....دو شب بعد هم رفتیم ارکستر زهی ارمنستان، کلاً امسال رو با چکناواریان شروع کردم و با کمیتاس تموم، به میزان مناسب کنسرت کلاسیک دیدم اونم توسط هنرمندان ارمنی....اما واقعاً حسش نیست که از اجرا بگم و غر بزنم از نبود بروشور و از انتخاب قطعات تعریف یا انتقاد کنم، فقط بدانید و آگاه باشید که دو تا پیانیست فوق العاده دیدم و به نظرم همه این رو...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
چهارشنبه صبح روز باشگاه رفتن بود، با توجه به درایت های دولت/ شهرداری و همه ی سازمان های خدمتگزار باید برای رسیدن به درب شمالی باشگاه انقلاب از جلوی اوین رد بشم (شما راه دیگه ای بلدید؟). اوین وحشتناک تر از همیشه بود، صف خانواده هایی که برای پیگیری کار عزیزانشون تو لباس های تیره ی زمستونی بودند منظره ی فوق العاده غمگینی رو بوجود آورده بود. کثرت آدم ها و ماشین ها ترافیک منطقه رو سنگین کرده بود، مجبور بودی آروم از جلوشون رد شی. اکثراً چند نفری اومده بودند. کسی گریه نمی کرد بیشتر داشتن با هم حرف می زدن اما فوق العاده منظره ی گریه آوری بود. دوباره تو همون روز بعد از چند ساعت از جلوی اوین رد شدم، این دفعه خانواده ها کمتر بودند و پلیس و گارد و...زیادتر بودند، این دفعه به خاطر ترافیک بیشتر گاردی ها رو نگاه می کردم، این بار بیشتر تاسف می خوردم براشون و به نظرم اصلاً منظره ی گریه داری نبود. روز بدی بود حسم دقیقاً مثل اون شبی بود که اولین بار بعد از شلوغی ها از جلوی اوین رد شدیم، نمی دونم چرا این ساختمون سیاه رو اونجا ساختن. ای کاش بشه که خراب بشه، شاید خاطراتش از توی اون محل بره، اصلاً جایی مثل ا...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
چند روزه که برای observe کلاسها و استادها می رم به یکی از واحد های آقایان، دوباره شروع کردم به نت برداشتن به روش خودم *، یادم رفته بود که چقدر خوش می گذره. که چقدر وقتی یه استاد کارشو خوب انجام میده ذوق می کنم یا اینکه موقع کار اشتباه باید سعی کنم تو نگاهم چیزی نبینه اونم وقتی که من از اوناییم که همه چیزو میشه از نگاهم فهمید. یادم افتاد که این فراموشی اصلاً "سیستم دفاعی" منه، وقتی چیزی اذیتم می کنه یا اینکه می خوام دور شم نا خودآگاه فراموش می کنم. اما یادآوری این دفعه پر فایده بود، امیدوارم نتیجه اش هم خوب باشه. اول از همه برای کلاس پسرونه داشتن دلم تنگ شد، دلم برای پسر شیطون های کلاس تنگ شد، دلم برای تیکه انداختناشون تنگ شد، دلم برای شاگردهای قدیم خودم تنگ شد....اولین کلاسم و اون بچه های بانمک و دوست داشتنی.... بعد از فاز دل تنگی افتادم به یادداشت، دقیقتر یادداشت کردن، هی همه چیزو نوشتن، بررسی علت کارهای استادها، ناخودآگاه مقایسه با خودم، گاهی تشویق ذهنی اونا و مذمت خودم، گاهی نگاه به عقب که من قبلاً چطوری observe می کردم و الان چطورم؟! سر این مورد دومی به نتیجه نرسیدم، چون...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
خب باید بشینم فکرهامو جمع کنم خیلی زود و خیلی زودتر کارها رو انجام بدم اما از شما چه پنهون عمداً یا نا آگاهانه دارم تاخیر می ندازم و دقیقه نود کارها رو انجام می دم یا اگه بشه می پیچونم، خلاصه بیماری مهندسی م زده بالا. مشکل اینه که دیگه اون قدر خودمو می شناسم که ندونم کجای کارم ایراد داره و متاسفانه نمی تونم بندازم گردن تجربه نداشتن که عین همین کارها و اشتباهات رو تجربه کردم اما وقتی میبینم که باز پیش میاد بسیار زیاد از خودم ناراحت می شم اما چه میشه کرد بیماری مهندسیه زده بالا ;) بذار این دفعه هم ضعف اراده و قدرت تصمیم گیری خودمو بندازم گردن بیماری و تقدیر و شرایط و این که من مجبورم به این دلایل این کارو بکنم و حق انتخاب ندارم و این حرف ها. حالا نه اینکه موقعیت لا ینحلی جلوم باشه ها، نه خدا رو شکر اون قدر ها هم مرگ و زندگی نیست هر روزم، اما توقع تکرار اشتباهات ساده رو ندارم، خودم و سر اینجور چیزا راحت نمی بخشم اما به جای راه حل و عمل کردن هی ذهنی از این شاخه به اون شاخه می پرم و کاری نمی کنم در موردش. سرعت کیفی زندگیم شده دو سانتی متر در بیست و چهار ساعت :) قرار نبود این پست به این مز...