خب من این آدمی که این روزا داره این روزا رو می گذرونه رو دیگه نمی شناسم، یعنی میشناسما اما خب فکر نمی کردم که این جوری بشه، اینطوری بیخیال و بی برنامه با حقایق تو سر خورده بره جلو، بدونه اما صدای خودشو نشنوه، بشناسه اما تصمیم نگیره، بپرسه اما جواب نخواد، همینطوری داره میره جلو بدون این که بخواد تو واقعیت به مقصد برسه فقط هدفش جلو رفتن و دیدن خودش باشه. بد نفس گیر شدم برای خودم این روزا
پ.ن. یکی از دوستام می خواد گیتار بیس! شو بفروشه، نبود مشتری؟؟؟؟؟
نمی دونم تاثیر بهاره، شنبه ست یا چی! اما از صبح دلم می خواد کارهای نیمه تمام رو تموم کنم، دلم می خواد مرتب کنم، دلم می خواد شخم بزنم ، بکارم. ای میل های یاهو! رو پاکسازی کردم وسط کارهای روزانه و شرم هم نداشتم که هزار تا کار رو سرم ریخته، باز راضی نشدم، این شد که اومدم اینجا. حس کردم باید حرف بزنم. از همین جنس جزییات بگم. فکر می کنم وقتی اینجا نمی نویسم ارتباطم با احساساتو افکارم گم میشه. جاهای دیگه حرف می زنم اما نمی دونم چرا اینجا ذهنمو مرتب می کنه. فکر کنم باز هم بنویسم در این اتاقک خاک گرفته...
نظرات