من زنده م، اما مودم ندارم، اینترتم قطع شده، الان با دایل آپم، کلاً در یک زندگی سگی خوبی به سر می برم. زندگی م شده مثل راننده ی مترویی که فقط داره میره و فکر نمی کنه، فقط داره روتینشو می ره جلو بعد یهو هی از اون ترمز بدا می کنه که همه ی مسافرا می رن تو هم، بعد فقط برای من حسش اینطوریه که با همون سرعت بدون توقف دارم می رم جلو بعد هی واقعیت مثل اون ترمزا می خوره تو صورتم، تا کی می خوام از رو واقعیت رد شم نمی دونم!!!
نمی دونم تاثیر بهاره، شنبه ست یا چی! اما از صبح دلم می خواد کارهای نیمه تمام رو تموم کنم، دلم می خواد مرتب کنم، دلم می خواد شخم بزنم ، بکارم. ای میل های یاهو! رو پاکسازی کردم وسط کارهای روزانه و شرم هم نداشتم که هزار تا کار رو سرم ریخته، باز راضی نشدم، این شد که اومدم اینجا. حس کردم باید حرف بزنم. از همین جنس جزییات بگم. فکر می کنم وقتی اینجا نمی نویسم ارتباطم با احساساتو افکارم گم میشه. جاهای دیگه حرف می زنم اما نمی دونم چرا اینجا ذهنمو مرتب می کنه. فکر کنم باز هم بنویسم در این اتاقک خاک گرفته...
نظرات