32! به همین راحتی! آروم بود، خوش گذشت، با خانواده، 4 تایی رقصیدیم، خندیدیم، کیک خوردیم، عکس گرفتیم :)
پستها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
تهران تو اردیبهشت موزه شد. خیلی همه حرفشوزدیم اما برای من هنوز دوست داشتنیه، هنوزعکسا رونگاه می کنم و هنوز دوست دارم با همه راجع بهش حرف بزنم. برای من قشنگیش به این بود که اون موقع بسیار زیاد درگیرکار بودم، با اینکه تعطیلات نوروز تازه گذشته بود و قاعدتا باید انرژی می داشتیم اینقدرسرم شلوغ شده بود که دنبال آرامش فکری بودم، هی می خواستم برم گالری نمیشد یا اگه می رفتم راضی نمی شدم، دنبال یه چیز خاص بودم، مثلاً هفته ی گرافیک تو خانه ی هنرمندان بودم، آثار "زرین کلک" و دیدم اما آروم نشدم، به دوستِ گرافیکم که مسئول گشت و گذارهای هنریِ منه غر می زدم هی می گفتم: "فریناز من آرت می خوام آرت، منو ببر یه جا که آرت داشته باشه، تو سایز بزرگ، یه جا ببر یکی عکس بزرگ گرفته باشه، تابلوی بزرگ نقاشی کرده باشه." دوست داشتم همچین آرت بره توخونم، بمیرم از آرت :))) سیسیسییزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز دیگه خودتون خوشحالی منو تصورکنید وقتی این کارها تو بنرهایی با این سایز تو کل تهران هویدا شد. همین عکسی که اینجا می بینید، سر خیابون ما بود و بنده خوشحال هر روز صبح ...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
بهش می گم: something is missing همه چیز خوبه ها اما انگار حرف زدنمون عوض شده، انگاردوریم میگه:آره دوریم، تو نیستی! فکرکردم در گیر کاری چیزی نگفتم بهت میگه بیا.... خیالم راحت میشه وقتی اینطوری می گه! مگه آدم چند نفرو توزندگیش داره که به خاطر ندیدن کمرنگ بشن؟ هرچند نمی شن اما باید تازه کرد رابطه ها رو، حس می کنم خالی شدم از آدم هام، باید برم پیششون دونه دونه و پر شم ازشون دوباره
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
آیا امروز روز جهانی تله پاتی بود؟ خواندم و خوانده شدم و زنگ ها زده شد. پ.ن. افتادم تو یه دورِعجیبی که می نویسمش که تمام شود (نوشتن به نیتِ تمام شدن/فراموش شدن از مزایای نوشتن است) و اونم از این قراره که آدمهایی دارن میان به صفحه ی لینکدین من این روزا سر می زنن که درزندگیم که زیرخروارها زمان گم شده بودن، بعضی ها را خودم در زمان دفن کردم، بعضی ها زمان دفنشون کرد، از این نوتیفیکشن که نشون میده چه کسانی صفحه ات را دیدند متنفرم. آمادگی حضورشونرو ندارم حتی در حد این نوتیفیکیشن ها.
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
دیروز با یه گروه حرفه ای رفتم کوه.واقعاً عالی بود جای همه خالی :) قرارا بود از کلکچال بریم توچال و با تله بیاییم پایین که یه آقاهایی که گویا یه مسئولیتی داشتن سرگردنه وایساده بودند و نمی ذاشتن کسی اون مسیر رو بره چون میگفتن اعلام شده خطر ریزش بهمن هست و نباید برید به جاش برید قله ی کلکچال و بزکوهی درونتون رو اینطوری آروم کنید. گروه هم قبول کرد و به سمت قله رهسپار شدیم اما من و چند نفردیگه قله کوچیکه رو زدیم و اون بزرگه رونرفتیم چون چیز غریبی بود و برف زیاد داشت و احتمالاً زانوانمون رو به فنا می داد! در نتیجه یه جا نشستیموخوردیم و عکس گرفتیم که یکیش شد این چیزی که این بالا می بینید. دوری از طبیعت و قاطی شدن زیاد تو زندگی شهری تعادل آدمو بهم می زنه در عین حال طبیعت اونقدر اثرگذار هست که وقتی یه مدت کوتاهی هم بهش سرمیزنی برات معجزه می کنه، نه عکاسی خوب بلد هستم نه دوربین خوبی داشتم اما وقتی به این عکس نگاه می کنم، یاد هوای خوب، سکوت دوست داشتنی و اون منظره ی زیبا می افتم که سمت چپ نوک این کوه تهرانه و سمت راست کوهای البرز، حتی ایستگاه 5 توچال دیده می شد، خلاصه شارژی...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
میرزا قاسمیه، معلومه؟؟؟ جاتون خالی لاهیجان بودیم و من به عشق غذای گیلکی و دیدن طبیعت سبز حاضر به مسافرت به شمال شدم و گرنه کی تهران تو عید رو ول می کنه؟؟؟ تا حدود زیادی به اهدافم نایل شدم، به حدی که خوشمزه ترین غذای دنیا (کباب ترشه رستوران مهتاب لاهیجان) روخوردم و آرزوی چند ساله م هم برآورده شد با خانواده رفتیم "خمام"رستوران عاشوری ومن غذای اونجا رو بالاخره امتحان کردم، که بدون خوردن اون غذا نمرده باشم، یه روز هم رفتیم رامسر، کنار دریا و دیدن مناظر، که تا حد زیادی طبیعت خستگی رو از تنم به در کرد و من نسبتاً خوش اخلاق شدم. و پدر اذعان کرد که "نه،مث که اشتهای فیدلر باز شده، حالش هم بهتره و...." خلاصه خودم و بقیه روتوصیه می کنم به گشت وگذار در طبیعت که تنها درمان سفر به طبیعت است. باشد که شفا یابیم.