زندگیم شده بازی دمینو (domino). برنامه هامو منظم می کنم، کارهام مشخصه، اما برنامه، برنامه ی شلوغیه. برنامه ی روزانه ام به دیواره که هر کی هم که رد شد دید من خوابم بیاد برنامه رو نگاه کنه اگه وقتشه بیدارم کنه. کارهای روزانه ام شده مثل بازی دمینو. هر یه دمینو یکی از کارهاست: کلاس، کار، کلاس، کتاب، ورزش، غذا، خونه، فیلم، کار....همینطوری این دومینوهای سفید با خال های سیاه رو می چینم و می رم جلو، تو یه ردیف صاف هم نمی چینم، شکل می دم به چیدمان، یه جورایی از بالا مثل پیچ های جاده چالوسه، می ره جلو، زمان می گذره. در ظاهر همه چیز خوبه اما اون وسط ها خسته هم می شم به نظر من من اندازه ی دمینو ها نباید برابر باشه، همشون نباید یه قد باشند اما این "دمینو ست" رو من درست نکردم از کارخونه که اومده این شکلی بوده؛ همه یه اندازه، همه یه قد. گاهی خسته می شم، یکی از دمینوها رو میندازم، اون کارو انجام نمی دم، وقتی می افته می خوره به بغلی، اونم می افته می خوره به بعدی....می ره تا آخر ردیف، شانس بیارم دمینو اولی نزدیک ته ردیف باشه که تعداد دمینوهای افتاده کم باشه...یه کارو که انجام نمی دم برای جبران...
پستهای معروف از این وبلاگ
- از چند سال پيش با برادره و دخي خاله ها شروع كرديم متفاوت سلام و خداحافظي كردن با هم، اولش فقط براي خنده و شوخي و مسخره بازي بود اما الان كه فكر ميكنم مي بينم ديگه باهاشون نتونستم درست حسابي سلام عليك كنم، يكي ديگه از اهداف اين پروژه ي مهم تنوع هم بوده به هر حال (جلوگيري از تكرار كليشه ها و اين حرف ها...)، حالا اين داستان شده عادتم ديگه با دوست هاي صميمي هم يه جور خاص صحبت رو شروع مي كنم، اصلاً يه سيستم اتوماتيكي شده خودش كه هر چند وقت يه بار با يك عبارت خاص حرف هام شروع ميشه بعد عبارت كهنه ميشه و يكي جديد مياد، اما! يه سري كلمات هستند فقط بين منو يه سري از دوست هام استفاده مي شن يا مي شدند و ديگه عمومي نبودند حالا وقتي يكي همينطوري و بي خبر اون كلمه رو بهم ميگه نمي تونم همونطوري جواب بدم، تمام خاطراتم با طرف مياد تو ذهنم انگار كلمه هه مال اون آدمه شده....قفل مي شم خيلي معمولي جواب ميدم ميرم پي كارم. - كانون يوگا ماهي يك بار توي سايتش خبرنامه منتشر مي كنه، يكي از بخش هايي كه من خيلي دوست دارم معرفي يكي از حركات يوگاست، خيلي ريز نحوه ي انجام حركت و مي گه. اين ماه "شالاب آس...
- Fittness is a Battle, Welcome to the Front Line این جمله رو یکی از پوستر های کلاس Body Combat ای که جدیدآً دارم می رم نوشته و نگاه کردن به همین یه جمله در طول انجام حرکات باعث میشه فکر نکنم چه خریتی کردم دارم بادی کامبت انجام می دم، منو چه به این کارا! همون یوگا بس ام بود. اما جمله ه نمی ذاره لامصب، اون وسطا که دارم ...می خورم از انجام حرکات، وقتی اینو می بینم دوباره شروع می کنم به انجام حرکات و با کلاس همراهی کردن با این صدا: Ha Ha Ha Hiaaaa - کنسرت ها شروع شده دوباره، حداقل همایون شروع کرده، دلم برای کنسرت خوب لک زده، ترجیحاً کلاسیک یا اگه سنتی حتماً یه علیزاده توش داشته باشه، اما نمی دونم چرا حس می کنم اگه برم کنسرت کار اشتباهیه، نمی دونم چرا خوشحال نیستم که همایون کنسرت داره، حس می کنم داره خیانت می کنه، حس می کنم منم برم خیانت کردم، اصلاً بقیه کجان؟ اونا چی می گن؟ یعنی بریم کنسرت؟ یعنی میشه همه شادی جمعی داشته باشیم؟ تازه پول هم ندارم، اما باز مسئله اصلیه اون احساس گناهی که دارم شایدم چون اولین کنسرت بعد از یه مدت طولانیه، شاید اگه برم درست بشه.
نظرات