نمی دونم تاثیر بهاره، شنبه ست یا چی! اما از صبح دلم می خواد کارهای نیمه تمام رو تموم کنم، دلم می خواد مرتب کنم، دلم می خواد شخم بزنم ، بکارم. ای میل های یاهو! رو پاکسازی کردم وسط کارهای روزانه و شرم هم نداشتم که هزار تا کار رو سرم ریخته، باز راضی نشدم، این شد که اومدم اینجا. حس کردم باید حرف بزنم. از همین جنس جزییات بگم. فکر می کنم وقتی اینجا نمی نویسم ارتباطم با احساساتو افکارم گم میشه. جاهای دیگه حرف می زنم اما نمی دونم چرا اینجا ذهنمو مرتب می کنه. فکر کنم باز هم بنویسم در این اتاقک خاک گرفته...
زندگیم شده بازی دمینو (domino). برنامه هامو منظم می کنم، کارهام مشخصه، اما برنامه، برنامه ی شلوغیه. برنامه ی روزانه ام به دیواره که هر کی هم که رد شد دید من خوابم بیاد برنامه رو نگاه کنه اگه وقتشه بیدارم کنه. کارهای روزانه ام شده مثل بازی دمینو. هر یه دمینو یکی از کارهاست: کلاس، کار، کلاس، کتاب، ورزش، غذا، خونه، فیلم، کار....همینطوری این دومینوهای سفید با خال های سیاه رو می چینم و می رم جلو، تو یه ردیف صاف هم نمی چینم، شکل می دم به چیدمان، یه جورایی از بالا مثل پیچ های جاده چالوسه، می ره جلو، زمان می گذره. در ظاهر همه چیز خوبه اما اون وسط ها خسته هم می شم به نظر من من اندازه ی دمینو ها نباید برابر باشه، همشون نباید یه قد باشند اما این "دمینو ست" رو من درست نکردم از کارخونه که اومده این شکلی بوده؛ همه یه اندازه، همه یه قد. گاهی خسته می شم، یکی از دمینوها رو میندازم، اون کارو انجام نمی دم، وقتی می افته می خوره به بغلی، اونم می افته می خوره به بعدی....می ره تا آخر ردیف، شانس بیارم دمینو اولی نزدیک ته ردیف باشه که تعداد دمینوهای افتاده کم باشه...یه کارو که انجام نمی دم برای جبران...
نظرات