وسط این شلوغ پلوغی ها و گیج بازی های من و روزگار این تلفن دوست عرب/ اینترنتی که من و چند وقته تو مسنجر ندیده و
نگرانم بوده و خواسته حالمو بپرسه خیلی چسبید، دستش درد نکنه : دی
پ.ن. انسی می دونی کیو می گم دیگه؟
دریافت پیوند
فیسبوک
X
Pinterest
ایمیل
سایر برنامهها
نظرات
پستهای معروف از این وبلاگ
نمی دونم تاثیر بهاره، شنبه ست یا چی! اما از صبح دلم می خواد کارهای نیمه تمام رو تموم کنم، دلم می خواد مرتب کنم، دلم می خواد شخم بزنم ، بکارم. ای میل های یاهو! رو پاکسازی کردم وسط کارهای روزانه و شرم هم نداشتم که هزار تا کار رو سرم ریخته، باز راضی نشدم، این شد که اومدم اینجا. حس کردم باید حرف بزنم. از همین جنس جزییات بگم. فکر می کنم وقتی اینجا نمی نویسم ارتباطم با احساساتو افکارم گم میشه. جاهای دیگه حرف می زنم اما نمی دونم چرا اینجا ذهنمو مرتب می کنه. فکر کنم باز هم بنویسم در این اتاقک خاک گرفته...
چقدر سخته وقتی آدم ناراحته، غمشو بخوره و منطقی باشه، هر کسی حدی از تحمل رو داره و ظرفیت آدمها اصلا قابل مقایسه نیست، چقدر سخته وقتی از دست عزیزترینهات ناراحتی، ناراحتیهای گذشته رو مطرح نکنی و فقط رو موضوع پیشآمده تمرکز کنی و ذهنت و احساسات رو در دست بگیری، خیلی سخته
اگه بخوام بنویسم ناخودآگاه دلم می خواد از بچه هامون بنویسم، از سه تا گربه ای که نیمه ی فروردین پارسال به زندگیمون وارد شدند و تاثیری خیلی زیادی روی ما و علی الخصوص من داشتند. منی که از بچگی عاشق گربه بودم و با مخالفت شدید خانواده فقط می تونستم با گربه های حیاط و گربه های مردم بازی کنم در آنی دیدم که نه یه گربه بلکه سه تا بچه گربه ی خوشگل و با نمک اومدن وسط زندگیم/ زندگیمون. خیلی کوچیک بودن احتمالا سه هفته یا یک ماهه، خواهر "ب" تو پارک پیداشون کرده بود و بهش گفته بودن کسی اومده بچه ها رو ول کرده تو پارک و مادر ندارن، اونم صبر کرده مادرشونو پیدا نکرده و از ترس جونشون آوردشون خونه. هفته ی بعدش از ایران رفت و "ب" نمی تونست نگهشون داره، برنامه این بود که این سه تا رو یه کم بزرگشون کرد، از آب و گل که در اومدن برشون گردونیم تو خیابون. به همین خاطر قرار بود بغلی و لوس نشن، فقط بهشون جا و غذا داده بشه، اما همین قدر هم برای من کافی بود. هوا سر بود، گذاشتیمشون تو انباری، شبها براشون تو بطری آب داغ می ریختیم، حوله پیچ می کردیم که بیان کنارش بخوابن و بتونن خودشونو گرم کنن، ...
نظرات