دیروز تلخ بودم، این چند روز گذشته تلخ بودم، بی اعصاب!!! بد قلق، پر از شک و بدبینی! یه موجود مزخرف! خودم هم می دونستم که خوب نیستم باید از بدی ها دوری کنم که نبرم یا سعی کنم خودمو کنترل کنم اما خب نشد/نکردم....دیروز بعد از اون تلفن دیگه ریختم بهم....اما خدا رو شکر دوست خوبی دارم که می خواد من احساس تنهایی نکنم، کلی ملکه وار بهم رسید و گفت سخت نگیر و کلی حرف های قشنگ زد برام که اینقدر تلخ بودم که نمی دیدمشون ولی اون صبوری کرد و ، من الا خوبم...درس بزرگی بود دیشب. مرسی دوستم
نمی دونم تاثیر بهاره، شنبه ست یا چی! اما از صبح دلم می خواد کارهای نیمه تمام رو تموم کنم، دلم می خواد مرتب کنم، دلم می خواد شخم بزنم ، بکارم. ای میل های یاهو! رو پاکسازی کردم وسط کارهای روزانه و شرم هم نداشتم که هزار تا کار رو سرم ریخته، باز راضی نشدم، این شد که اومدم اینجا. حس کردم باید حرف بزنم. از همین جنس جزییات بگم. فکر می کنم وقتی اینجا نمی نویسم ارتباطم با احساساتو افکارم گم میشه. جاهای دیگه حرف می زنم اما نمی دونم چرا اینجا ذهنمو مرتب می کنه. فکر کنم باز هم بنویسم در این اتاقک خاک گرفته...
نظرات