یه پاتوق فرهنگی داریم با بللی، یه کتابفروشی نزدیک خونه شون که زیاد سر می زنیم اونجا بعد مثل اینکه یه بانکی اونجا رو خریده و از سال جدید دیگه کتابفروشی نداریم!!!!! امیدوارم بانکی باشه که من حساب توش نداشته باشم و گرنه مجبورم برم حسابو ببندم. بللی که خبرو گفت رفتم تو فاز چند سال پیش که ویدئو کلوپمون تبدیل شد به ساندویچی!!!! آدم نمی دونه برای کی ناراحت باشه؛ صاحب مغازه ای که از کار فرهنگی تو این مملکت پولی عایدش نمیشه یا مردمی که تو محلشون هزار تا بانک و سوپر و داروخانه دارند اما یه کتابفروشی خوب دیگه نه!
نمی دونم تاثیر بهاره، شنبه ست یا چی! اما از صبح دلم می خواد کارهای نیمه تمام رو تموم کنم، دلم می خواد مرتب کنم، دلم می خواد شخم بزنم ، بکارم. ای میل های یاهو! رو پاکسازی کردم وسط کارهای روزانه و شرم هم نداشتم که هزار تا کار رو سرم ریخته، باز راضی نشدم، این شد که اومدم اینجا. حس کردم باید حرف بزنم. از همین جنس جزییات بگم. فکر می کنم وقتی اینجا نمی نویسم ارتباطم با احساساتو افکارم گم میشه. جاهای دیگه حرف می زنم اما نمی دونم چرا اینجا ذهنمو مرتب می کنه. فکر کنم باز هم بنویسم در این اتاقک خاک گرفته...
نظرات