بیست و هشت! دیگه داره جدی میشه نه؟ تازه فهمیدم از بیست و شش به بعد تصویری تو ذهنم نداشتم، انگار که همه ی کارهای دنیا تا بیست و شش باید انجام میشده یا تکلیفش معلوم می شده اما من الان اینجام اول هزار تا رفته و نرفته و ته دلم یک خوشی، امیدواری مسخره ای دارم که نمی ذاره این عدد رو جدی بگیرم، شاید نباید جدی گرفت نه؟؟؟
نمی دونم تاثیر بهاره، شنبه ست یا چی! اما از صبح دلم می خواد کارهای نیمه تمام رو تموم کنم، دلم می خواد مرتب کنم، دلم می خواد شخم بزنم ، بکارم. ای میل های یاهو! رو پاکسازی کردم وسط کارهای روزانه و شرم هم نداشتم که هزار تا کار رو سرم ریخته، باز راضی نشدم، این شد که اومدم اینجا. حس کردم باید حرف بزنم. از همین جنس جزییات بگم. فکر می کنم وقتی اینجا نمی نویسم ارتباطم با احساساتو افکارم گم میشه. جاهای دیگه حرف می زنم اما نمی دونم چرا اینجا ذهنمو مرتب می کنه. فکر کنم باز هم بنویسم در این اتاقک خاک گرفته...
نظرات
لیبل: سارا عصبانی :دی