خب من این آدمی که این روزا داره این روزا رو می گذرونه رو دیگه نمی شناسم، یعنی میشناسما اما خب فکر نمی کردم که این جوری بشه، اینطوری بیخیال و بی برنامه با حقایق تو سر خورده بره جلو، بدونه اما صدای خودشو نشنوه، بشناسه اما تصمیم نگیره، بپرسه اما جواب نخواد، همینطوری داره میره جلو بدون این که بخواد تو واقعیت به مقصد برسه فقط هدفش جلو رفتن و دیدن خودش باشه. بد نفس گیر شدم برای خودم این روزا
پ.ن. یکی از دوستام می خواد گیتار بیس! شو بفروشه، نبود مشتری؟؟؟؟؟
- یعنی تعادل! شده کلید گمشده ی زندگی من. البته همیشه اینطور بوده به این مفهوم که اصلاً تعادل نداشتن قسمتی از زندگی منه :) برنامه های شلوغ پلوغ روزانه، بله گفتن به هر برنامه ی تفریحی فرهنگی هنری علمی و....که سر راهم قرار می گیره با یه عطش باورنکردنی به بله گفتن به این فرصت ها. بعد یهو روزهای آروم، روزهای بی صدا، بی برنامه، فقط برای خودم....این نوروز هم همین طور بود روزهایی بود که از خونه بیرون نرفتم (فقط دو روز!) و روزهایی که از صبح تا شب سر گرم بودم با دید و بازدید و گردش های علمی با دوستان عزیز! فکر می کنم بیشتر به خاطر اینکه یه سری روتین داشتن تو زندگی برام کسل کننده بوده همیشه این عدم تعادل و رعایت کردم! اما حالا این داستان داره کسل کننده میشه، فکر کنم دارم یه کم متعادل می شم!!! - نوروز مفید یعنی استفاده ی بهینه از وقت! یعنی مرتب کردن inbox 4000 تایی من و فقط 400 تا ای- میل داشتن (خیلی به خودم افتخار می کنم در مورد این پاکسازی D:) و نوروز مفید یعنی مرتب کردن سی دی و دی وی دی ها (البته هنوز تموم نشده اما باز افتخارو این حرف ها). خوشحالم الان - بوی عود رو خیلی دوست دارم اما عودهام دار...
نظرات