پست‌ها

یه روزاهایی یهو حواسم جمع می شه می بینم، اوه اوه 34 ساله مه، برمی گردم به زمان هایی که 18 ساله یا 20 ساله بودم که چقدر به نظرم آدم های سی سال به بالا آدم های بزرگ و غیر قابل دسترس بودن، چقدر پخته بودن، چقدر استیبل بودن و تو مسیر مشخصی حر کت می کردن، چه همه چیز زندگیشون سر جاش بود، یا حداقل از اون پایین اینطوری به نظر من می اومد. یه کم بزرگتر که شدم خیلی از دوست هام و همکارام شدن از اون جمع سی و خورده ای ساله و فهمیدم داستان به اون شیکی و قشنگی از بیرون نیست و زمانه عوض شده (شاید) و همه چیز سر جاش نیست و اون آدم ها همه چیشون هم معلوم نیست و اصلاً نبایدم باشه و سن مهم نیست و ..... چند روز پیش وسط کار یهو خودمو از بیرون دیدم که عه تو الان شدی اون آدم سی و چند ساله و اطرافت آدم های جوون تر هستن و یادت رفته خودت قبلاً تو این وضعیت بودی و نمی دونی که الان اونا به تو چه نگاهی دارن و اصلاً شبیه به آدم هایی که تو ذهنت داشتی نیستی! البته بی انصافی نکنم گاهی حس می کنم پخته تر، بالغ تر ،آروم تر از قبل هستم و شاید این خودش معجزه ی سی سالگی باشه. گاهی که زیادی فکر می کنم دلم شور می زنه که واااای ...

سحر تولدت مبارک

تصویر
چند سال شده؟ 4 سال؟ گاهی کمتر به نظر میاد گاهی بیشتر.....دقیق نمی دونم چون نمی خوام روش تمرکز کنم، واقعاً رفتن سحر برام سخت بود، براش خیلی خوشحال شدم و خوشحالم اما نمی تونم تاثیرات نبودنشو انکار کنم. بسیار زیاد دوست داشتم که می شد دوباره با هم کار کنیم، دوست دارم باهاش سفر برم یا حتی خیلی بود اگه خونه هامون نزدیک بود اما این سیستمی که تو کار هم بودیم یا خیلی نزدیک حتی تو رشته های جدا کار می کردیم یه حس دیگه ای داره، شاید چون از اون آدم هایی هستیم که کاره خیلی مهمه یا قسمت خیلی مهمیه و کم هستن آدم هایی که شبیه بهم باشیم و کیف کنیم از کار کردن با هم و قسمت کردن ایده ها. یه ذره که عمیق تر فکر می کنم می بینم مونا، سحر، بابک و تو قسمت هایی م.ح تنها کسانی هستن که تیمی کار کردن باهاشون یه مزه ی دیگه داره. بگذریم... حس دلتنگیه امسل برای تولد سحر یه جور دیگه ست، شاید چون کمتر باهاش در تماسم، اون داره کارش عوض می شه، ملاحظه ی منو بیشتر می کنه و فاصله مون امسال بیشتر شده، کمتر ازش خبر دارم. اما نمی دونم چه جوری برای این تعداد انگشت شمار آدم های فوق مهم زندگیم باید بگم همیشه در هر ساعت...
یه وقتایی که آدم زیاد کار داره یا باید کارهای سخت و مهمشو تموم کنه، تمرکز کردن و نشستن سر اون کار اراده ی عجیبی می خواد که من ندارم برای همین ذهنم برای همه چیز فعال و خلاق می شه به جز حل مسئله ی پیش رو، این روزها که درگیر پیدا کردن نقطه ی تعادل پیشرفت کار و زندگی و جلو بردن هشتصد تا task کاری و سه چهار تا برنامه ی تفریحی بعد از کار هستم دریغ از یه ذره تمرکز، عوضش ذهنم درگیره مسائل زیره: 1. هوا خیلی آلوده ست ای کاش که بارون بیاد 2. چرا مردم راننده های اسنپ و پررو کردن و ما باید پیاده بریم به اونا برسیم تا اینکه اونا دور بزنن بیان پیش ما؟ 3.  آیا طراح سینما آزادی از اول به فکر فضاهای تبلیغاتی و خوراکی سینما بوده یا نه؟ چرا این سینما اینقدر شلوغو سرگیجه آوره؟ 4. پارسال این موقع بارون داشتیم؟ 5. لحن حرف زدن ما زن هایی که کارمونو شخصیت اجتماعیمون مهمه برامون چه گاهی یک جور و حال به هم زنه 6. چطوری می شه زبان ارمنی و چینی رو به سرعت یاد گرفت؟ 7. ماشین بخریم یا گربه بیاریم تو پارکینگ؟ 8. ای کاش کردیت کارد داشتم می شد تمام مدت درس آنلاین بردارم 9. یعنی season بعدی house...
حساس شدم این روزا....نه اینجوری بگم بهتره، برگشتم به دوران حساسیت هام، با این که تو گذشته زندگی کردنو دوست ندارم اما یه سری عادت ها، کارهای نا تموم گذشته و خط فکری گذشته رو آوردن بالا رو دوست دارم. یه دوره حساس بودم به حرف زدن ها، به عادت های اطرافیانم، به اینکه کی چطوریه، مثبت هاش چیه، منفی هاش چیه....نمی دونم خوبه یا بده اما برای من خوب بوده....باعث میشه خودمو دوباره بسنجم، یه عادت های بدی رو ترک کنم، یه کارایی رو یا ادامه بدم یا تموم کنم، شاید اثر پاییز بوده و اول مهر که به من قدرت حرکت میده. حساس شدم به کلمه ها، به اینکه زن ها چقدر هنوز تو ایران جایی که باید باشند نیستن و چقدر تو محیط کار و خونه مردهایی که عاشقشون هستیم (دوست، همسر، برادر، پدر و ...) بدون اینکه حواسشون باشه قالب روشنفکریشون سر مسئله ی زنان شکسته و ترک-داره. اینکه چه جامعه ی سطح بالای اطرافت غافل از تبعیض های خورده-ریزه و چه ناراحت کننده ست که در عین دردآور بودن، مشکلات به چشم نمیان. خیلی با نمک حس و حالم مصادف شد با این داستان Metoo# و اینکه فکر کنم حالا حالا ها جا داره و شاید کلمه ی درست این باشه که هموز باید مب...

Love is in the Air

اگه بهم بگن بهترین روز توی رابطه و زندگی جدیدت چی بوده، همین جوری مجسمه طور می مونم و نمی تونم جواب بدم. نمی تونم بگم روز عروسی، روز نامزدی و یا روز عقد. بر عکس روز های بد رو قشنگ می تونم جدا کنم و بگم این مشکلات بود، سر این چیزا دعوامون شد اما یه روز خوب که هایلایت همه ی اتفاق ها باشه رو نداشتم/ ندارم. شاید م.ح جواب واضحی داشته باشه برای این سوال اما برای من یک روز نیست، مجموعی از حس های خوبه که برآیند روزهای متوالی این رابطه بوده...می تونم بگم سفرمون خوب بود، می تونم بگم فلان شب نشینی خوش گذشت و....اما نمی تونم بگم اونا بهترین بودن....می تونم بگم وقتی کنارم بوده تو همه ی شرایط، وقتی با کارهاش بزرگی خودشو نشون داده، وقتی دوباره عشق و برای من معنا کرده...همه ی اینا با هم یه طعمی داده به زندگی من که دلم نمیاد رو یه دونه ش دست بذارم....برای من بهترین روزها، روزهایی که اون طعم رو بهم یادآوری می کنه...
هنوز کتاب و سی دی و یادداشت هایم خانه ی مادر است، آخر هفته در حد 5 تا کیسه ی نیمه پر، کاغذ و دفتر برگرداندم خانه و دیشب تا دو ی نیمه شب مشغول مرتب کردن. اکثر نوشته هایم یادم بود اما بودن جزییاتی که کامل فراموش کرده بودم و بهت زده شدم از حرف آدم ها از خودم که حرفها را با لحنشان و نگاهشان ثبت کردم و اینکه آخر هر نوشته راه حلم را هم نوشته بودم....بعضی اوقات قرار بوده صبر کنم، بعضی اوقات حذف بعضی دیگر هم برومو یاد بگیرم که نوشته های تکراری کمتر داشته باشم. از موضوعات و نوشته ها که بگذریم برایم عجیب بود که چرا در مدت زمان چند سال اینقدر خط من تغییر کرده، اگر این تغییر ظاهری نشان از تغییر درونی باشد که ماجرا جالب تر هم می شود.....به هر حال عادت خوبی ست این نوشتن، نوشتن هایی که کسی قرار نیست بخواند و فقط و فقط تو برای خودت می نویسی، رنگ و بویش جا افتاده تر است
بعضی اوقات روزها آنطور که باید پیش نمی رود، همه چیز خوب است، حتی باران هم می بارد و هوای تهران تازه می شود اما چیزی درون تو خوب کار نمی کند....می رسم به همان نگرانی که همیشه داشته ام، که وقتی یک کار را برای سی سال قرار باشد انجام بدهی و اسمت بشود "حرفه ای آن کار" همیشه نمی توانی روز پر کار، خلاق یا راضی کننده ای داشته باشی....چرا این نگرانی هنوز برایم پر رنگ است؟ احتمالاً به این خاطر که دهه ی بیست زندگی با شغل پاره وقت گذشته است و کار پروژه ای با موضوعات مشابه اما متفاوت، هنوز بعد از سه سال و نیم کار ثابت در یک محل، این مدل کار کردن برایم عادت نشده است. کار پروژه ای قاتل روزمرگی ست اما به نظرم کار ثابت آن را پرورش می دهد. انگار که احساسات و انرژی در کار پروژه ای عمیق تر است. نمی دانم چرا فکر می کنم کار تمام وقت مثل بستن روزنامه ست و کار پاره وقت مثل کار کردن روی یک فصل نامه یا ماهنامه.... البته دقیق تر که نگاه می کنم مجبور به اعتراف می شوم که تجربه، اشراف به موضوع، انجام کارهای بزرگ در یک سیستم منسجم ثابت محتملتر است و بی انصافی ست که بگویم فقط پروژه ها موفق هستند، گاهی یک...