داشتم از سفرها می گفتم؛ سفر شمال و جنگل رو که در جریانید، طبیعت خوب و آرامش و دوری از شهر و تکنولوژی عالم خودشو داره اما در کنار این چیزا آدم های سفر هم فوق العاده به نتیجه ی مثبت سفر کمک کردند. وقتی دوستم بهم گفت بیا بریم کمپینگ اولین چیزی که ازش پرسیدم این بود که بچه های گروه چه جوریند؟ پا هستند یا نه؟ کمک کن هستند یا نه؟ اونم تضمین داد که گروه گروه حرفه ای هست حالا این که من باهاشون می جوشم یا نه بستگی به خودم داره....انصافاً هم راست گفت، یعنی ای کاش شما هم کنار من بودید تا این آدم ها رو میدید، کاری ندارم که چقدر شبیه هم بودیم یا نه کاری ندارم که چقدر با هم گرم گرفتیم، چیزی که منو عاشق این بچه ها کرد، اخلاقشون بود. سفر کردن دسته جمعی کار راحتی نیست، این جور سفر ها هم راحت نیست، هر کی اخلاق خودشو داره هر کی راحتی خودش براش مهمه، ته تهش خیلی مرد باشی خودتو جمع کنی چه برسه به گروه، اما این بچه ها (همه به جز یه نفر از من بزرگتر بودند البته) بچه های کار گروهی بودند، اخلاق داشتند بیست، منعطف بودند در حد عالی و مهم تر از همه آدم های زنده ای بودند، یعنی مدت خیلی طولانی بود که چند تا آدم زند...
پستها
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
سفرها تموم شد و من مثلاً خونه ام. از جمعه شب که برگشتم تمام مدت در حال رتق و فتق امور یومیه هستم :) دیروز عصر که رسماً از دریافت این همه حجم اطلاعاتی در سه روز و درگیری فکری خسته شده بودم همه چیز رو ول کردم رفتم محک پیش بقیه. این هفته اتاق جوانان در محک حسابی شلوغه، باید خبرنامه ها آماده بشه به همین خاطر همه بسیج شدند. یکی خبرنامه میذاره تو سلفون نفر بعدی آدرس می ذاره نفر آخر چسب می زنه، حجم بسته ها که زیاد شد همشو می ذاری تو گونی، گونی و می بری تو راهرو و دوباره از اول...کلاً حس می کنی داری تو کارخونه ی پدربزرگ پرین کار می کنی اما با یه سری مزایا: با دوستات می گی می خندی/ آشنای مشترک پیدا می کنی/ بهشون در مورد امتحان IELTS و کلاس زبان خوب مشاوره می دی و میری تو "بالکن خوشگله" شهر و ماه رو نگاه می کنی. فرصت خوبیه که یادت بره بیرون از کارخونه چه خبره، آخر سر هم جنازه برمیگردی و راحت می خوابی. سفرها عالی بودند. سفر اول یه برنامه ی کمپینگ به جنگل های 2000 بود. دیگه خود عنوان سفر معلوم میکنه که چقدر عالی بوده دیگه مگه نه؟؟؟ اولین تجربه ی چادر زنیه من بود و چندمین برای بقیه. طبیعت...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
یه سندروم جدید گرفتم که نمی دونم اسمش چیه اما مدلش اینطوریه که هر اسمی رو جایی می بینم مثل کتاب و اینترنت و ...فکر می کنم قبلاً شنیدم یا آدم های جدید تو کلاس ها می بینم فکر میکنم می شناسمشون بعد اون وسط یهو کسی آشنا از آب در میاد که اصلاً فکرشو نمی کردم، یه مدل دیگه اش هم اینه که آشناهای قدیمی رو یادم رفته، مثلاً چند تا اسم و شماره تو موبایلم هست که واقعاً ایده ای ندارم که کی هستند یا از اون بدتر اسم همکارها و آشناهای دور یادم رفته، حالا این قضیه وقت هایی خودشو نشون میده که برنامه های گروهی داریم اونجاست که من بدبختم :) در ادامه ی بدبختی فردا و پس فردا هم بازار خیریه ی محک داریم، امیدوارم وقتی پس از چند ماه بچه ها رو می بینم اسم ها یادم یباد و سوتی ندم:) این دفعه تم بازار "قلک شکان" ه. باورم نمیشه که یکسال گذشت از زمانی که من این قلک آبی رو دارم، فردا قلک خودمو و بللی رو تحویل میدم و دوباره قلک میگیرم. اگه تونستید شما هم یه سر بزنید؛ فردا و پس فردا از ساعت 10 صبح تا 7 شب به آدرس بزگراه ارتش، بلوار اوشان، بلوار محک بیمارستان فوق تخصصی محک تشریف بیارید محکی ها منتظر هستند.
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
مسافرت و مهمونی! هیچ چیزی نیست که مثل این دو تا بتونه روح به زندگی من بده :) وقتی می خوام مسافرت برم مقدماتش منو زنده می کنه، کلی خرید قبل از مسافرت میکنم! ، کلی چیزهای جدید یاد میگیرم و راجع به مقصد کلی تحقیق می کنم بعد می رم سفر :) وقتی مهمونی مهم باشه مثل مراسم عروسی آدم های نزدیک دوباره من به تکاپو می افتم؛ خرید/ آدم های جدید، خرید/ تجربه های جدید، خرید....کلاً فکر کنم هر چیز اساسی که تو زندگیم دارم به خاطر این خریدهای قبل از مهمونی یا مسافرته. اگه به خودم باشه و سفر و مهمونی در کار نباشه کلاً با بدبختی می رم خرید به زور از کارهای روزانه کنده می شم و یه تکونی به خودم می دم. حالا جفتش قراره اتفاق بیفته: دو تا سفر و عروسی دختر خاله ( ایشالا بی حرف پیش چشم حسود کور گوش شیطون کر) تنها مشکل اینه که زمان کم دارم و پول :) اما خدا روشکر برای آمادگی سفر و مهمونی زندگیم زیر رو رو شده.
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
اولین جمعه ی شهریور بود زودتر از همیشه بیدار شدم، اتو کاری داشتم، این تابستون رسماً مردم از بس اتو کردم، از تابستون بعدی حتماً در موقع خرید به جنس پارچه بیشتر دقت خواهم کرد. پدر بیدار بود داشت وسایلشو آماده می کرد که بره سفر، مادر تو آشپزخونه داشت براش غذا آماده می کرد، برادر رو بیدار کردم که پدر و برسونه مثل همیشه با بدبختی بیدار شد. هفت صبح بود پنجره ها باز هوا خنک. برادره حاضر شد پدر تقریباً آماده بود مادر در آشپزخانه منم کم کم داشتم می رفتم سر کار. مثل همیشه شروع کردیم با پسره با هم حرف زدن، من تند تند اون خوابآلو، گفت پس تا بقیه حاضر شن من یه کمی می خوابم، با لباس رفت تو تخت من. یهو پرت شدم به 16/17 سال قبل، این بچه یه ذره هم عوض نشده مثل همون موقع ها خواب صبح رو دوست داره، درست مثل وقتی که دبستان می رفت تا سرویس بیاد دنبالش همینطوری با یونیفرم دو دقیقه می خوابید و من همش نگران بودم که دیرش بشه و مادر می گفت ولش کن بذار بخوابه، مثل همون موقع ها مظلومه و آدم دلش غش می ره براش فقط اون قدر بزرگ شده که پشت ماشین بشینه و پدره رو برسونه. یه کم که گذشت دیدم فقط پسره نیست که عوض نشده، او...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
باشه به حرف نگار گوش می دم و از کلاس ها می گم، اصلاً بذار یه ذره از خودم بگم و این تابستون. فکر کنم دو ماهه که بچه دار شدم، دختر خاله ام بهم از این قارچ های کفیر داده، خیلی بانمکند هر چند برادرم ازشون می ترسه و دوغشونو نمی خوره و بابا اصلاً عکس العملی نشون نمیده اما من دوسشون دارم، البته رشد بچه هام کمه و فکر کنم دارند نابود می شن با این حال مامان داره کمک می کنه و بهشون می رسه، حالا اگه هم مردند باز هم از این ور و اون ور کفیر می گیرم. بقیه بچه هام هم خوبند: بنفشه آفریقایی ها گل دادند همشون، البته باز از وقتی که مادر خیلی بهشون می رسه :) با مامان خیلی راحتند بعضی هاشون چند سال بود گل ندادند اما مامان یه کاری می کنه که گل می دند، اصلاً تیم من و مادر تیم خیلی خوبیه، با هم نقشه می کشیم بعضی هارو انجام می دیم بعضی ها رو نه، اما مادر همیشه کمک می کنه و من همیشه متحیر می مونم چه جوری می تونه از پس نقشه ها بر بیاد و دوره ی سختی رو طی کنه و ایمانشو به نقشه از دست نده. خلاصه ما تیم خوبی هستیم :) می خوام کنکور ارشد بدم دارم کلاس آمادگی کنکور می رم، خیلی سخته، احتمال قبولی یه چیزی در حدود 2% برام...
- دریافت پیوند
- فیسبوک
- X
- ایمیل
- سایر برنامهها
زندگیم شده بازی دمینو (domino). برنامه هامو منظم می کنم، کارهام مشخصه، اما برنامه، برنامه ی شلوغیه. برنامه ی روزانه ام به دیواره که هر کی هم که رد شد دید من خوابم بیاد برنامه رو نگاه کنه اگه وقتشه بیدارم کنه. کارهای روزانه ام شده مثل بازی دمینو. هر یه دمینو یکی از کارهاست: کلاس، کار، کلاس، کتاب، ورزش، غذا، خونه، فیلم، کار....همینطوری این دومینوهای سفید با خال های سیاه رو می چینم و می رم جلو، تو یه ردیف صاف هم نمی چینم، شکل می دم به چیدمان، یه جورایی از بالا مثل پیچ های جاده چالوسه، می ره جلو، زمان می گذره. در ظاهر همه چیز خوبه اما اون وسط ها خسته هم می شم به نظر من من اندازه ی دمینو ها نباید برابر باشه، همشون نباید یه قد باشند اما این "دمینو ست" رو من درست نکردم از کارخونه که اومده این شکلی بوده؛ همه یه اندازه، همه یه قد. گاهی خسته می شم، یکی از دمینوها رو میندازم، اون کارو انجام نمی دم، وقتی می افته می خوره به بغلی، اونم می افته می خوره به بعدی....می ره تا آخر ردیف، شانس بیارم دمینو اولی نزدیک ته ردیف باشه که تعداد دمینوهای افتاده کم باشه...یه کارو که انجام نمی دم برای جبران...