<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692</id><updated>2012-01-28T14:26:29.829+03:30</updated><title type='text'>Fiddler on the Roof</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>292</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-2170678910051611244</id><published>2012-01-28T14:14:00.001+03:30</published><updated>2012-01-28T14:18:33.351+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>من سرما نمی خورم. من سرما نمی خورم. من سرما نمی خورم.&lt;br /&gt;من مریض نمی شم. من مریض نمی شم. من مریض نمی شم.&lt;br /&gt;من حالم خوبه. من حالم خوبه. من حالم خوبه.....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-2170678910051611244?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/2170678910051611244/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=2170678910051611244&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2170678910051611244'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2170678910051611244'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2012/01/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-206136529026093842</id><published>2012-01-26T07:20:00.002+03:30</published><updated>2012-01-26T07:22:50.365+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دلم می خواد برم به همه بگم "مگر گنجشک ها روزی خود را پس انداز می کنند؟" بعد می دونم که هزار سال که گفته شده همه می دونند لابد دیگه، پس میام تو وبلاگ خودم برای خودم می گمش، حتی تو فیس بوک هم نه! یادت باشه فیدلر که گنجشک ها روزی پس انداز نمی کنند :) درست میشه همه چیز...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-206136529026093842?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/206136529026093842/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=206136529026093842&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/206136529026093842'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/206136529026093842'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2012/01/blog-post_26.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8241055342581364036</id><published>2012-01-19T13:36:00.004+03:30</published><updated>2012-01-19T14:22:05.003+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>گاهی حرف زدنم نمیاد :) گاهی به آدم های رو به روم فقط گوش می دم و تایید می کنم اما مکالمه ادامه نمی دم...این پست سارای گفتار پریشی رو دیدم خوشم اومد گفتم تو این روزهای سخت خوندنش خوبه، بیایید همه بریم شنا کنیم هی :): &lt;br /&gt;حقایقی دربارۀ افسردگی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;• افسردگی به خلاف عنوان فارسی‎اش که پژمردگی، خمودگی و غم را تداعی می‏ کند، موجودی وحشی، تهاجمی و فعال است. افسردگی به هیچ وجه ملایم نیست. درست مثل حمله‎های صرع به ناگاه در ساعاتی از شبانه ‏روز خفتت می‎کند، فشارت می ‏دهد و مستأصل و دردمند رهایت می ‏کند. چند ساعت طول می‏کشد تا کمی التیام پیدا کنی. گاهی تابش مستقیم خورشید و خوب بودن هوا این گمان را پدید می ‏آورد که برای همیشه از شر این دیو بی‏رحم رهایی یافته‏ ای. اما به ناگاه در حالی که خیلی ساده در خیابان قدم می‌زنی، یکی از پشت گردن و گلویت را می ‏فشارت، بدنت را مچاله می ‏کند و بی اعتنا به نگاه دردمندت به اطراف، تلاش برای ویرانی تو را ادامه می ‏دهد. خودش است. خوب می‌شناسی ‏اش. بی‌صدا قربانیان را خفه می‎کند.&lt;br /&gt;ولی خوشبختانه داروهای ضد افسردگی بر بیشتر افراد اثربخش است. گرچه تشخیص درست نوع دارو و داشتن پزشک هوشمند موهبتی است که بسیاری از بیماران از آن محرومند.&lt;br /&gt;فاصلۀ این حمله‏ ها مرتب کم و کمتر می‎شود تا جایی که هر روز همچون سرباز از نبرد برگشته، خسته و کوبیده‏ ای. و این جنگی که نمود بیرونی ندارد، تنها دیگران را شگفت ‏زده می‏ کند. اوایل سعی می‏کنی مخفی کنی این جبهۀ مرگبار درون را. چو هنوز به جنون نرسیده‏ ای و هنوز ارزش «رفتار طبیعی» را می‎دانی. پس معاشرت طبیعی با افراد را با اندکی زور و زحمت ادامه می‎دهی. حتی لبخند می‏ زنی. اما زمانی که دیگر تلاشی در فیلم بازی کردن برای اطرافیان نمی کنی، آن زمان زمان پیروزی «دیو» است و تو «دیوانه» شده ‏ای.&lt;br /&gt;• به خلاف آنچه بسیاری به آن باور دارند، هوشمند بودن و دانستگی بیشتر، دلیلی به ابتلا به افسردگی نیست. اتفاقاً افراد تیزهوش این شانس را دارند که بتوانند خود را به نحوی از مهلکه برهانند، راههای میان‏بر و فرعی را کشف کنند و زنده بمانند. شروع افسردگی (و نه تداومش) بیش از آنکه به حوزۀ توانایی‏های ذهنی ربط داشته باشد، به حوزۀ عمل مربوط است. بنابراین افرادی با هوش پایین و متوسط هم وقتی شاهد ناتوانی‏های عملی خود باشند، در خطر ابتلا هستند. صد البته ندانستن و پاسخ مسائل را نیافتن، خود دلیل دیگری است بر وقوع این بیماری. چرا که حس درماندگی و گیر افتادن در دنیایی پیچیده‏ – پیچیده ‏تر از توانایی‏هایی فکری آدم- خود عامل مضاعفی بر خمودگی و تسلیم است که این پلۀ اول غلتیدن در دام این دیو است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;• افسردگی به جز درد، هزینه هم دارد.&lt;br /&gt;بیکاری و بی‏ پولی پیامدهای دردناک افسردگی ‏اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;• غروب خورشید دلهره‎آور و ترسناک است.&lt;br /&gt;• حواس‎پرتی، گم کردن اشیا، فراموش کردن افراد و مکان‎ها از اولین نشانه‎های فاز خطرناک افسردگی است. از آن بدتر از دست رفتن زمان است. روزهای هفته، ماه و سال بی معنا می‎شوند. بنابراین زندگی روزمره هم بی‎معنا می‏ شود و زندگی به سمت گونۀ حیوان-گیاه می‏رود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;• رابطۀ افسردگی و موزیک رابطۀ خطرناکی است. موزیک‏های آشنا حمله می‏ کنند. فرقی نمی‎کند مهوش و پریوش باشد یا بیورک. از موزیک بپرهیزید. اینکه موزیک چه پروسۀ ذهنی را در انسان بیدار می‎کند، نامعلوم، رازآمیز و خطرناک است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;• و رابطۀ افسردگی و آب مثل جن و بسم‎الله است. شنا کنید و آب خنک بنوشید. یا دوش بگیرید. البته هرسه اینها بیشتر جنبۀ پیشگیری دارند، بعد از ابتلا بعید است بتوانید به استخر بروید. نگذارید کار به آنجا بکشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;• در مورد الکل و مواد نشاط‏‌‌ آور دیگر (نشاط آور برای افراد غیر افسرده)، مود اشخاص تعیین کننده است. بر هرکس تأثیر متفاوتی دارد. گاهی جن را می‎راند ولی گاهی روزها شما&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8241055342581364036?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/8241055342581364036/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=8241055342581364036&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8241055342581364036'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8241055342581364036'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2012/01/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8617022164685486347</id><published>2012-01-10T12:09:00.002+03:30</published><updated>2012-01-10T12:20:39.807+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>فکرم مشغول بود، گردگیری کردم الکی جارو برفی کشیدم، فکر کردم میشه وبلاگ هم آپدیت کرد، اما خب مثل اینکه برای نوشتن ذهن آماده تری احتیاج دارم، دوست داشتم برم پدیکور و فرار کنم ازانجام کارها، اما بهتره مثل بچه های خوب بشینم و دقیقه نود برای کلاسم آماده شم، ای میل بخونم و یه خاکی تو سرم بریزم برای اون پرزنتیشن جلوی مدیر عامل. من به همه ی کارهام می رسم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8617022164685486347?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/8617022164685486347/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=8617022164685486347&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8617022164685486347'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8617022164685486347'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2012/01/blog-post_10.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-2752335224371420170</id><published>2012-01-07T21:34:00.002+03:30</published><updated>2012-01-07T22:14:15.648+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>نمی دونم گفتم یا نه! اما  می دونم که رد خور نداره، یعنی هر چی می گذره فکر می کنم دفعه ی بعد اتفاق نمی افته اما دیگه دو سال و خورده ای زمان زیادیه و فکر می کنم که بشه  به عنوان یه قانون دیدش.&lt;br /&gt;از حدود سه سال پیش که سر کار بهم ناهار می دادن تقریباً هر روز هر چی ظهر می خوردم وقتی می اومدم خونه فرشته همونو برای شب بهم می داد، اوایل میخندیدیم به داستان و فکر می کردیم یه اتفاقه اما بعد از یه مدت دیگه اینقدر تکرارا شد که خنده دار هم نبود :) یعنی هر غدایی که فکر کنی من ظهر می خوردم حتماً همون شب هم تو منوی فرشته بود، از باقالی پلو گرفته تا ماکارونی  :). تا این که من استعفا دادم و بعد از اون هر از گاهی به خاطر جلسات و کلاسا ناهار اونجا بودم و خوب بدون استثنا همین داستان تکرار شد، دیگه امشب که فرشته جوجه کباب گذاشت جلوم (و هزار برابر بهتر از جوجخ کباب ظهر بود) گفتم من این اتفاق مهمو باید یه جا تو تاریخ ثبت کنم شاید چراغ راه آیندگان شد بعده ها!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-2752335224371420170?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/2752335224371420170/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=2752335224371420170&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2752335224371420170'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2752335224371420170'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-7932749444802928783</id><published>2012-01-04T15:26:00.004+03:30</published><updated>2012-01-04T16:05:18.791+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یک: می گه نگرانتم، بعد وقتی اینو میگه که همینطوری تو بکگراند  میرسه به اون قسمت از آهنگ که لارس معتفده "it 's sad...there 's an emotion in it". &lt;br /&gt;بعد من می مونم که چی بگم.&lt;br /&gt;دو: بین از ته کوتاه کردن موهام و من یه خط باریک وجود داره :) و همینطور بین من و مهاجرت، این داستان گرون شدن دلارو عکس العمل مردم و  واردکننده ها حسابی اذیتم کرد درسته اوضاع اقتصادی خرابه اما رفنار بعضی ها دیگه اقتضاحه انگار که شهر بوی تعفن گرفته باشه، تازه هنوز هم وضعیت نا بسامان ادارت دولتی و از زیر کار در رفتن کارمندها هم اذیتم می کنه، اصلاً من می رم فرانکفورت، چظوره؟؟؟؟&lt;br /&gt;سه: گاهی از بقیه عقب می افتم، تو حرف زدن منظورمه، یهو حس می کنم نمیشه حرف زد، نمیشه تعریف کرد، یه چیزی تو ذهنمه بعد نمیشه گفتش، حالا یا من خیلی لوسم و بد عادت شدم و باید همه ی حواس ها به من باشه تا بگم یا اینکه بقیه یادشون رفته که گوش بدن، دنبال سکوت بگردن و همینطوری با هر حرفی هر سکوتی رو نشکونن! به اطرافیانشون نگاه کنن و عجله ای نداشته باشن، حس می کنم یکی دو هفته ست همه ی مردم شهر در حال دوییدن برای حرف زدند هستند :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-7932749444802928783?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/7932749444802928783/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=7932749444802928783&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/7932749444802928783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/7932749444802928783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2012/01/it-s-sad.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3789878285250744855</id><published>2011-12-29T20:53:00.002+03:30</published><updated>2011-12-29T21:55:13.527+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>فکر کنم یه دو هفته ای میشه که بیماری "جوع" گرفتم البته بعضی از دوستها معتقدند که من همیشه این بیماری و داشتم اما به نظر خودم تازه بهش مبتلا شدم، رسماً دارم وحشتناک می خورم و اصلاً هم سالم نمی خورم، شدید به همه چیز میل دارم، از غذای سالم بگیر تا سوسیس و کالباس و سس واین چیزا، جالبیش اینه که یه کم هم هر روز سلام بر خورشید می رم اما هیچ اثری نداشته و همین چند کیلویی ( نمی دونم دقیقاً چقدر از بس که از ترازو استفاده نمی کنم) که تو مریضی رفته بود چند کیلوترش برگشته حسابی! خدا بخیر کنه عاقبت این هوس جدیدو.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3789878285250744855?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/3789878285250744855/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=3789878285250744855&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3789878285250744855'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3789878285250744855'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/12/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5547975496725180518</id><published>2011-12-22T03:02:00.002+03:30</published><updated>2011-12-22T03:14:32.041+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب بازم یه یلدای دیگه و از هر سال دیگه مهم تر! اصلا ً من نمی دونم چرا این جشن و اینقدر دوست دارم، و برام مهمه که حتماً  همه دوره هم باشیم، شاید چون هر سال همه سرشون شلوغ تر میشه، شاید چون هر سال تاریکی بیشتر میشه من نا خودآگاه دوست دارم اینجوری مبارزه کنم، به لطف خاله ه همه دوره هم جمع شدیم، هر چند پدر به خاطر سفر زود رفت و من ندیدمش اما خوش گذشت و من مثل هر یلدای دیگه سر حالم و فکر نکنم که بخوام بخوابم، امسال سعی کردم یلدا بشه مثل نوروز برام، خودمو مثل "نوروز ورزن ساده" براش آماده کردم، این مدلی که یه کم خونه تکونی کردم، یه کم به خودم رسیدم یه کم برنامه ریزی کردم و... اصلاً  یلدا یعنی امید، می دونم که چقدر تو روزهای زمستونی کم رنگ با این شرایط میشه راحت نا امید شد اما یلدا با اومدنش امید میده، یلدا مبارک.&lt;br /&gt;یلدا 5 ساله برای من یه اهمیت دیگه هم داره، تولد اینجاست :) امسال از هر سال دیگه کمتر خواننده داره، به خاطر فیلترینگ و... اما این بار نه به خاطر اینکه من عادت به تغییر ندارم بلکه به خاطر اینکه حق خودم می دونم که به زور  زیر بار تغییر ندم اینجا  می نویسم، از روزمرگی هام، از آدم های اطرافم، از تئوری های بی سرو ته، از زندگی :) ویلون زن روی بام من 5 سالگیت مبارک.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5547975496725180518?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5547975496725180518/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5547975496725180518&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5547975496725180518'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5547975496725180518'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/12/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5650854998198792099</id><published>2011-12-18T21:32:00.000+03:30</published><updated>2011-12-18T21:44:43.511+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>- هزار تا فکر تو سرمه که چون تعدادش زیاده به مرحله ی انجام نمی رسه :).&lt;div&gt;- بللی بلاگ زده دوباره، لینکش همین بقله/ بغله! (واقعا ً من این لغتو یاد نمی گیرم) به اسم گربه ی وا مانده در جعبه (من این اسمو براش گذاشتم، اسم اصلیش یه چیزه دیگه ست دو نقطه دی) اگه دوست دارید بدونین داستان گربه ه چیه یه سر بهش بزنید، نوشته هاش جالبه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- بعد از مدت ها کاردینالو دیدم و بهم گفت یه کاری رو پیگیری کنم، نمی دونم چرا نمیشه باهاش حرف زد، نمی فهممش، بدم نمیاد سرشو بکوبم به دیوار همینجوری، شاید ذهن خودم آروم شه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- نگار هشت روز؟؟؟؟؟ واقعا ً ؟؟؟ این چه وضعیه؟؟؟؟؟؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- بله اعتراف می کنم اونم با صدای بلند، زندگی در تهران بدون ماشین واقعا ً وحشتناکه، من رسما ً آرایشگاه/ اسپا/ خونه ی بللی/ لوت و پوت و....نمی رم چون یا رفتش خیلی سخته یا برگشت که البته به خاطر ترافیک یا نبود تاکسیه...فقط می رم سر کارو میام، عزا گرفتم شب یلدا چه جوری برم خونه ی خاله؟؟؟ حالا برگشتش با خانواده هستم اما رفتشو چه کنم؟؟؟؟ فکر کنم برم خونه ی انسی اینا چتر بازی با ماشین اونا بریم :) بله این بهترین راهه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5650854998198792099?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5650854998198792099/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5650854998198792099&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5650854998198792099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5650854998198792099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/12/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-972143319720233041</id><published>2011-12-16T10:48:00.002+03:30</published><updated>2011-12-16T11:08:23.360+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بعد از تعطیلی یه هفته ای مملکت، با شروع روز کاری تهران از شدت ترافیک ترکید، یعنی بلا استثنا به هر قرار و جلسه ای با استرس رسیدم، الا همین دیشب که در اوج ناباوری پنج شنبه ی خلوتی بود، واقعاً ترافیک تهرانو درک نمی کنم دیگه غیر قابل پیش بینی شده فقط می دونم که کافیه دو تا ماشین تو rush hour تو خیابون باشن که آژانس های محترم برای مسیر بالای صد متر ماشین نداشته باشن!&lt;div&gt;سر همین داستان سه شنبه ای مجبور شدم وسط یه جای بی ربط و خلوت دربست بگیرم. تا حالا سوار ماشین " آقا جهان 25 ساله شدید؟؟؟"  ایشون در حقیقت یه آقای میانسالی هستند که خودشون معتقدند دلشون 25 ساله است و هدفشون رضایت مسافراشونه، خلاصه هر کاری که یه آدم پشت فرمون بتونه برای سرگرمی بقیه انجام بده ایشونم انجام میده تا به مسافرش خوش بگذره، آخر سر هم بهت یه دویست تومنی می ده که براش فیدبک بنویسی و بگی چه حسی داشتی تو ماشینش، نا گفته نماند که سرقیمت باهات چونه نمی زنه اما آخرش می گه شاباش یادت نره و خب تو احتمالاً پول سرگرمیتو میذاری رو پول کرایه دیگه :).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا این سه شنبه گذشت امیدوارم هفته ی بعد هم یه دربستی درست درمون به پستم بخوره!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن. امیر بچه رو فروختیم، همون روز به یکی از همین بنگاهی ها، که البته ادعا می کرد که اینکاره نیست وبرای پسرش می خواد، ظاهرا ً هم خیلی انسان موجهی بود، فقط امیدوارم مراقب بچه م باشن، چیزی که این وسط رو اعصابه، مدل چونه زدن هاست، یعنی تا یه لحظه قبل از امضا هم داشت مخ می زد برای تخفیف! شانس آوردم پدر بود و گرنه من اعصاب این چیزا رو ندارم وحشی می شم، هر چی فن بلدم رو یارو پیاده می کنم :).&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-972143319720233041?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/972143319720233041/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=972143319720233041&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/972143319720233041'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/972143319720233041'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/12/rush-hour.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1937627085077464585</id><published>2011-12-10T11:19:00.000+03:30</published><updated>2011-12-10T11:34:33.739+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>می خواهیم بچه مونو بفروشیم (منظورم ماشینه) آگهی دادیم همشهری بعد چون برادره سرش شلوغه امروز من تلفن ها رو جواب می دم :)، به نظرم زنگ خور کمه اما آدم ها جالبن، بعضی ها خیلی خوب و دوست داشتنی بعضی ها گرگ مجسم، بعد من سکته می کنم نمی دونم باید چی کارشون کنم تلفن و که قطع می کنن زنگ می زنم برادره مدل تخلیه روانی که بیا منو نجات بده، خلاصه وضیعتی داریم از 7 صبح. &lt;div&gt;دعا کنید خوب فروش بره و آدم خوبی بخردش!، کلی بزرگ شدیم با این ماشینه، کلی جاهای خوب رقتیم باهاش، خلاصه شاهد کلی اتفاقات بوده :).&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1937627085077464585?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1937627085077464585/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1937627085077464585&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1937627085077464585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1937627085077464585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/12/7.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3114214312993244098</id><published>2011-12-07T19:47:00.002+03:30</published><updated>2011-12-07T21:55:52.661+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>الان یه چند وقتیه تو سر رسیدم درست حسابی ننوشتم برای همین تصمیم گفتم بیام اینحا یه ذره وقایع نگاری کنم تا یادم نرفته.&lt;div&gt;- اون یکی دخی خاله ه عقد کرد (گفته بودم؟)، خیلی مبارکش باشه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- "ک" پیشنهاد کرد یه هفته بریم شمال ریلکس کنیم من با نفسم مقابله کردم گقتم نه! فرشته اومده میگه مادر جان من پولشو می دم بلند شو باهاش برو!!!!! یعنی باید در تاریخ ثبت بشه!!!!!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;-  با انسی رفتیم خونه ی دوست من و عاشق گربه ی ایرانی ش به اسم گور.باچف شدیم، یعنی عااااااالی بود این بچه، از این گربه ها بود که صورتش دو بعدیه! و فقط خلق شده که آدم قربون صدقه اش بره و لوسش کنه ،منو انسی هم افتادیم روش! و تمام مدت باهاش بازی کردیم، بعد تا چند روز بعدش همش تلفنی با هم راجع بهش حرف می زدیم و قربونش می رفتیم، فرشته هم مکالمه های ما رو دورا دور گوش می کرد و طقلی فکر می کرده من عاشق کسی شدم هی دارم راجع بهش با انسی حرف می زنم، قیافشو باید می دیدی وقتی فهمید دارم راجع به گربه حرف می زدم ( از گربه متنفره!).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- تاسوعا "گ" هوس شله زرد کرد با هم رفتیم دنبال نذری! بعد به طرز نا امیدانه ای از جایی که قیمه پخش می کردن سراغ شله زرد گرفت بعد اونا هم مدل مهربانانه شله زردی که خودشون برای خودشون گرفته بودنو به ما دادن!!!! یعنی عاشق این وقت هایی هم که ملت کلاً مهربونو کار راه انداز می شن :) و من حواسم هست که اینجور مواقع برم در سطح شهر که یه کم انرژی ذخیره کنم برای وقتی که آدم می خواد خرخره ی یگذیگر را بجود در این شهر.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- عاشورا با انسی و "س" رفتیم بازار، واقعا ً شلوغ بود، البته آخرش به این نتیجه رسیدم که یا من زیادی وحشی ام یا اونا سوسول :).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- نمی دونم چرا اما افتادم تو یه دورانی که دارم یه دوره ی احساسیه عجیبی رو طی می کنم، خیلی برای خودم عجیبم، انگار به جای اینکه اعصابم زیر پوست باشن اومدن روی پوست، وحشتناک احساسی هستم و وحشتناک شدم پر از محبت، مدل فرانسیس قدیس که فقط محبت بود، بعد به طرز عجیبی اولین برخوردم با موضوعات احساسیه و نمی دونم عقلم از تو سرم کجا رفته، خوب اینجوری شدید هم ضربه می خورم، یعنی هر روز این توانایی رو دارم که بشکنم بعد اون حس محبته دوباره چسبم بزنه و بعد دوباره روز از نو، فکر کنم تقریباً به اطرافیانم تذکر دادم که آقا من الان خیلی نرمال نیستم خیلی رو من مثل سابق حساب نکنید، من الان دیوونه م یهو خر بازی در میارم، زود باور می کنم، زیادی جدی می گیرم و می پرم رو ماجرا، فرشته و بللی و "س" که خوب توجیه شدن خدا رو شکر در مقابل بقیه هم فقط سعی می کنم برم تو کار فاز تاخیری، تصمیم نگیرم و حرفی نزنم تا شاید دوره ش تموم بشه :). در کل حس قشنگیه برام دوست ندارم خراب بشه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- افتادم به ای میل خونی/ کتاب قدیمی خونی و آرشیو خونی، چقدر من بعضی اوقات لوس یودم، چطور منو تحمل کردید؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3114214312993244098?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/3114214312993244098/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=3114214312993244098&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3114214312993244098'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3114214312993244098'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/12/blog-post_07.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8172033652052726766</id><published>2011-12-05T13:42:00.002+03:30</published><updated>2011-12-05T14:16:23.811+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دیشب داشتم با "بللی" حرف می زدم یعنی چت می کردیم بعد هی حرف همو نمی فهمیدیم یا اختلاف نظر داشتیم بعد گفت ما چه جوری با هم دوست موندیم با این وضع؟؟؟ اونجا بود که تئوری که داشتم معنا دار شد و دیگه بهم ثابت شد درست فکر می کنم.&lt;div&gt;آدم ها اکثرا ً به خاطر اشتراکاتشون با هم دوست می شن، از این که یه کلاس مشترک دارن می رن گرفته تا مرحله ای که خیلی بهم شبیه اند. حالا بعضی دوستی ها به خاطر شرایط یا انتخاب یا هر چی وارد یه مرحله ی جدید میشه که تو یه لحظه/ تجربه ی خصوصی تر و خاص تر و با طرف طی می کنی، وقتی صمیمی میشید و اون اتفاق رو در صحت و سلامت رد می کنید و دوستی ادامه پیدا می کنه دیگه فقط با هم دوست یا دوست صمیمی نیستید دیگه میشید فامیل همدیگه، دیگه نسبتتون سببی نیست نسبیه، دیگه کسی یادش نمیاد چرا این آدمه تو زندگیشه، می دونه که هست، اونجاست که دیگه اختلاف نظرها هست، حرف نفهمیدن ها هست در کنارش دوستیه هم هست. از دیشب تا حالا دارم میشمرم ببینم با چند تا از دوستهام فامیل شدم فعلاً به این لیست رسیدم: "بللی"، "س/ز/ا/ث/ن/ش/ف/ش". خب نمیشه تو غم و شادیه آدم ها باشی بعد فامیلشون نشی، وقتی تو مراسم ختم پدر/مادر دوستت کنارشی میشه فامیلش، وقتی سفر تنهایی میرید و خوش می گذره میشید فامیل همدیگه وفتی بعد از صد سال همدیگرو می بینید و می تونید بی وقفه حرف بزنید یعنی شدید فامیل همدیگه و......&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا این وسط با بعضی ها هم تو یه مرحله قبلش هستم، هنوز خوب فامیل نشدیم، هنوز یه چیزهایی مثل اختلاف اولویت ها اونقدر پررنگ هست که می دونی صمیمی هستی اما شاید فامیل شدن زود باشه؛ "م/گ/س/س" می رن تو این دسته :).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;گروه آخر می شه "ب"، که من خودمو باهاش فامیل می دونم اما مطمئن نیستم که اون بدونه فامیل منه یا نه یا اینکه اصلاً بخواد من فامیلش بشم، از بس که خره ( این واژه دارای بار معنایی مثبت است، از بس که دوسش دارم نمی دونم چی باید بهش بگم)! من دیگه نمی دونم آدم باید چه چیزی رو با هم تجربه کنه که ما نکردیم که از جایگاهش مطمئن باشه و بدونه که دیگه تو زندگیه طرفه! از بس که وسواس داره و جای آدمهاشو عوض می کنه، عزیز من تو شاهد بزرگ شدن من بودی، من شاهد شکست و موفقیت های زندگیت، مغز همو رو هم که به اندازه ی کافی جویییدیم :) به اندازه ی کافی هم سوتی دادیم جلوی هم، به عبارتی زندگی کردیم دیگه، بیا و منو به فامیلی بپذیر!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا نه اینکه چون فامیلی تا آخر عمر همه چیز خوب و خوش باشه ها! نه، متاسفانه فامیل ها هم قطع رابطه می کنن اما وقتی صله ی رحم قطع میشه دیگه تو یه تیکه از وجودتو خاطراتو هویتت رو دادی رفته. خلاصه آدم بهتره موقع انتخاب فامیل دقت کنه که اگه فردا روزی هم فامیلشو/ هویتش/ خاطراتشو داد رفت تو خلوت خودش بتونه بگه حداقل می ارزید، با خوب فامیلی خاطره داشتم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8172033652052726766?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/8172033652052726766/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=8172033652052726766&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8172033652052726766'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8172033652052726766'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/12/blog-post_05.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1640331140166077874</id><published>2011-12-04T19:47:00.000+03:30</published><updated>2011-12-04T19:56:21.847+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب فقط اومدم این خبر خوش رو باهاتون در میون بذارم و برم: خدا رو شکر آقاهه اومد و شوفاژ حمام ما وصل شد و من رستگار شدم، فرشته می گه دیگه با خیال راحت از صبح تا شب برو تو حمام بشین خبر نداره که دقیقاً نقشه ی منم همینه.&lt;div&gt;ایاشالا در این شب تاسوعایی شما هم به آرزوهاتون برسید، التماس دعا :)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1640331140166077874?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1640331140166077874/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1640331140166077874&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1640331140166077874'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1640331140166077874'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5878155506145727459</id><published>2011-11-26T21:09:00.001+03:30</published><updated>2011-11-26T21:21:51.408+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>گم کردم، نقطه ی تعادل رو گم کردم. تو ارتباط با دوستا و خانواده....دوباره افتادم تو این داستان که وقتی مشکل دارند انگار که خودم اون مشکلو دارم، که خودم و می ذارم جاشون و دیگه شنونده نیستم، که خودم هم به همون اندازه ناراحت یا خوشحال می شم و به همون اندازه  میگم hollllyyyyy shiiiit یا قیافه ی WTFFF پیدا می کنم. این اصلاً خوب نیست، آخرش همیشه یه جور بدی تموم میشه. هر دفعه یه جور؛ این دفعه بیشتر از این نگرانم که خوب چون همه خیلی صمیمی اند و منو خوب می شناسند به جای اینکه حرف منو بشنوند اونطور که از بک گراند من می شناسن برداشت می کنن حرفو، من مطئن نیستم که دارم خوب منظورمو می رسونم یا نه، موضوع یه کم جدیده و کم با هم در این مورد حرف زدیم و من نمی دونم حرف من داره چه تاثیری می ذاره، اونا وسط یه فکر دیگن و بعد نصفه شو برای من تعریف می کنن بعد با من یه تصمیمی می گیرن می رن یه جور دیگه اجراش می کنن، بعد به یه چیزی از حرف من استناد می کنن و می گن باهاش رفتن جلو که اصلاً منظور من نبوده :) خلاصه شلوغ بازاریه این وسط برای خودش...دیگه بقیه شو نگم خودتون بفهمید :).&lt;div&gt;حالا این وسط اگه من می خوام "سروایو" کنم یه راه بیشتر ندارم که به جای اینکه empathy داشته باشم باید sympathy داشته باشم واز اینجا که دومی رو بلد نیستم و یه شبه هم نمیشه بهش رسید تصمیم گرفتم که خفه بشم (از امشب به بعد، تا الان که موفق نبودم :))، چون نمی تونم برای دوستم ناراحت نشم، نمی تونم یه جاهایی عصبانی نشم از دست آدم های مقابلشون یا کنارشون یا...یا گاهی خیلی ساده به خاطر خودم عصبی می شم، برای همین باید خفه شد تا این دوره بگذره اونا دوره ی "فریک اوت" کردنشون بگذره، پاشونو بذارن رو زمین یا اینکه من زودتر برگردم به تعادل و زودتر از دوستا و خانواده تا ته داستانو نرم و خودمو تربیت کنم بیشتر از اونی که "شر" می کنن  رو حس نکنمو و گذشته رو نیارم وسط و براشون پازل و حل کنم و بذارم خودشون اون جور که دوست دارن  تصویرهای خودشونو بسازن و من اینقدر نگران نباشم و یا حتی زیادی بی تفاوت در نتیجه تا اطلاع ثانوی و در این شب های محرم ذکر من  میشه این چیزا یا مشتقاتش:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;فیدلر سکوت کن! سکوت کن! دیوانه حرف نزن! عزیزم میشه خفه شی لطفا ً؟ یا اینکه تعجب نداره که، به تو چه کلاً! و......&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5878155506145727459?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5878155506145727459/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5878155506145727459&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5878155506145727459'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5878155506145727459'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/11/blog-post_26.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5087778838259718436</id><published>2011-11-25T00:48:00.002+03:30</published><updated>2011-11-25T01:18:09.997+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یادم رفت بگم. گفتش ( سلام نگار!)  فکر می کنی چرا اینقدر سر حال بودی؟ یه چیزایی بافتم تحویل دادم به عنوان جواب، گفتش هر چی که بوده یه علتش خودت بودی، اونقدر که اون روز با انرژی بودی که منو مجبور کردی پا به پات بیام چیزی که داشتی رو به خودت پس بدم، از بس که صورتت/ چشمهات درخشان بود برعکس امروز. می گم بافتمو گفتم چون دلیلی که من آوردم در مقابل حرف اون بچه بازی ای بیش نبود :). از بس که درست یا اشتباه این آدم با حرف هاش/ کشفیاتش/ تحلیل هاش بلده روبروایشو (فرد روبرو شو!) به حرف و کشف و تحلیل وادار کنه! دوست دارم دوباره حداقل یه منتقد داشته باشیم که من ببینم حس خوب من خوابه یا واقعیت؟ پوچه یا با ارزش؟ سازنده ست یا مخرب....یا اینکه حتی اون کیه؟ معلم خوب یا مشاور حاذق یا پیامبر باز نشسته؟ یا حتی کاملاً برعکس؟؟؟!!!&lt;div&gt;نت شخصی برای ثبت در تاریخ: اون دو تا اس ام اس های متفاوت، اون نگاه عجیب و اون تذکر بی موقع، اون حس مشترک و اون آب دهن ریخته شده رو کتاب، در خواب! این پنج شنبه ی خوب و دوست همراه.&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5087778838259718436?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5087778838259718436/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5087778838259718436&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5087778838259718436'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5087778838259718436'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/11/blog-post_1634.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6834655023978262586</id><published>2011-11-25T00:14:00.002+03:30</published><updated>2011-11-25T00:43:37.650+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>*  این ریدر چرا اینجوری می کنه؟؟؟؟ وقتی لایک می کنی همچین می گه که تو تو جمع/ جلو چشم همه لایک زدی که آدم به خودش شک می کنه که نکنه سایته پورنو بوده یا چی که این داره نوت می ده به آدم، آقا چرا استرس می دی؟؟؟؟&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;* گفتن که بیا برو یه هفته گرگان، گفتم نه. گفتن بیا یه هفته برو قم گفتم نه. با من از این شوخی ها نکنید من بعد این مریضیه هنوز به حال عادی برنگشتم، کار سنگین بهم ندید که حتماً نصفه می مونه! (کیه که حرف راست باور کنه تو این شهر! همه منتظرن بمیری یا مرده داشته باشی که حاضر باشن لطف کنن "نه" تو بپذیرن!) خلاصه داستان اینجوری  شد که دوشنبه و چهارشنبه رفتم قم و برگشتم و چه سفر خوبی هم شد، هر چند که هنوزم خسته م و حتی به خاطر کار و استرس پوست صورتم دوباره گند شد و یه سوتی از نوع خودم دادمو یکی رو با یکی دیگه اشتباه گرفتمو یکی الکی خوشحال کردم! حالا باید اون یکی طرفو گیر بیارموتوضیح و اینا (دو نطقه دی شدید به همراه شرمساری در پشت خنده هیستریک).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دوشنبه شب 8:30 رسیدم تالار وحدت و به همراه شخصیت خوب هقته (دوست صمیمی که ترکوند از بس که منو سورپرایز کرد تو این هفته) و دوستاش رقتیم کنسرت همایون. هر کی زنگ زده بود که آقا بلند شو بریم گفته بودم نه اما کدوم آدم عاقلی وقتی براش بلیط می گیرن نمیره؟؟؟ کار تلفیقی قوی ای بود، شدیداً باید برم تو کار شناخت این همنوازان حصار (کسی می شناسه؟؟) و کلی برام جالب بود که همایون این قدر صداش پخته شده و جنسش از جنس صدای پدر فاصله گرفته وشاید دیگه اجرای توامانشون مثل همنوا با بم نباشه که چشم بسته باشی و گوش تیز کرده که بفهمی کی داره می خونه! همچین به قول بعضیا و نقل قول شخصیت خوبه، تمبر صداشو پیدا کرده که انسان باید بگه فتبارک الله....بعد حواسش باشه کنسرت بعدی هاشو دیمی نگه نمیام.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چهارشنبه شب اما خیالم راحتتر بود (هرچند نگران همسایه ی اقلیت مذهبی/ مریض در غربت بودم)، جاتون خالی رقتم زیارت بیست دقیقه ای بعد از هزار سال! چه عوض شده حرم! امیر موج به یاد خودتو خانواده ت بودم شدید، بهم سوهان خودکار سوغاتی دادن، تایید می کنی یا رد؟؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6834655023978262586?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/6834655023978262586/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=6834655023978262586&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6834655023978262586'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6834655023978262586'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/11/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-7018897704218577355</id><published>2011-11-14T22:16:00.000+03:30</published><updated>2011-11-14T22:51:20.840+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>این همون آدمه که پارسال می ترسیدم ببینمش باهاش حرف بزنم! همونه که ازش دور افتادم چون خودم خواستم و اونم به خودش گرفت! اون اومد جلو منم رفتم که رابطه ی کمرنگ و پررنگ کنم. هر دو خیلی محتاط رفتیم جلو و گذاشتیم خوبی هامون جای ناراحتی ها رو بگیره، انصافاً هم موفق بودیم، دوباره شدیم همون آدم هایی که می تونن 4 ساعت بی وقفه با هم حرف بزنن و به قول خودش با هم موافق نباشن اما توافق داشته باشن، همیشه می دونستم که از خودم بهتر منو می شناسه! دوباره دیشب بهم ثابت کرد که این توانایی رو داره که منو متحیر کنه! که بدونه شک دارم، که از چشمام بخونه! که بهم امید بده، و یه جوری منو آماده کنه که چهار نعل برم جلو! رابطه باهاش می تونه ترسناک باشه، همونطور که دیشب منو ترسوند اما هر بار من آماده بودم که بگه من بشنوم، اصلاً سادیسم دارم، دوست دارم شستشوی مغزی بده منو! شاید تنها کسی باشه که می ذارم تو رابطه با من برنده باشه، چند بار به خودم گفتم الکی بهش حس خدایی کاذب نده اما نتونستم رو حرف خودم بایستم، صداقتش/ درکش/ تفکرش و این چهره ی جدیدش (فیزیکی منظورم نیست) منو به خدام نزدیکتر می کنه اونو به خودش، گاهی حس می کنم تو حرف هاش با من به یه نتایج دیگه می رسه، تحلیل هاشو منظم می کنه و فیدبک صادفانه می گیره که تاثیرش چقدره، نمی تونم ازش شنیدنو دریغ کنم و برم پشت نقاب و قیافه ی حق به جانب بگیرم، بیشتر از اون منو می شناسه که بتونم بازی کنم باهاش اما از اینکه باهام بازی کنه ناراحت نمی شم، حس می کنم اون قدر می شناسمش که تصمیماتش/ قضاوت هاش متعجبم نکنه و آماده ی هر چی باشم، اما یه جاهایی برام حکم فالگیری رو داره که می دونی حرف هاش ردخور نداره و دوست داری هر روز بری پیشش بگی الان چی میشه؟؟ آینده ی من کو؟؟؟ فرقش با فالگیره اینه که نقش خودتو تو آینده ت بهت میگه، هولت میده که بری به مقصدت برسی و اگه اذیتش نکنی حاضره پا به پات هم بیاد....از دیشب این قدر منو هایپر کرده که رو پا بند نیستم، تقریباً از صبح در حال رقصم و دوست دارم همه هم خوشحال باشن، هنوز انرژیه تموم نشده، به یاد شما هم هستم و دوست دارم این شعف درونی رو باهاتون قسمت کنم، عیدتون مبارک، شاد باشید!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-7018897704218577355?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/7018897704218577355/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=7018897704218577355&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/7018897704218577355'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/7018897704218577355'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/11/blog-post_14.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5337810663489063538</id><published>2011-11-13T13:22:00.002+03:30</published><updated>2011-11-13T14:05:19.209+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>* خب با تشکر از گوگل که خودکار منو بهم پس داد و گودر و بهتر بهمون برگردوند، خیلی بچه های اهل دلی هستند، ایشالا هر چی در میارن حلالشون باشه از بس که مشتری مدارند.&lt;div&gt;* جمعه شب بازی رو دیدید؟؟؟ طبق یه قانون نانوشته و سنت حسنه برای دیدن بازی خونه ی همکار/ دوست کویتی-ایرانی دعوت شدیم، شدید بازی های ملی رو دنبال می کنه و طرفدار سپاهانه و فکر می کنم همون اندازه که من از بازی دیدن باهاش لذت می برم اونم همین حسو داره از بس که وسط بازی با هم کامنت می دیم و بازی های قبلی رو مقایسه می کنیم و احساسی می شیم و جیغ می زنیم و اونو دوستاش شعار عربی می دن :) ما از سر کار رفتیم و یه کم دیر رسیدیم تا جا بیفتیم ایران گل و خورد! با بیم و امید نیمه دوم و نگاه می کردیم، دیگه از بازی بد اینا خسته شده بودیم تا اینا یهو 10 دقیقه ی آخر بازی بیدار شدند و خونه رفت رو هوا تا آخر بازی، تا لحظه های آخر بازار پیش بینی داغ بود، هر کی سعی می کرد بگه اون درست فکر کرده بوده، هممه از نتیجه ی مساوی راضی بودیم نه فقط به خاطر اینکه "خدا رو شکر ایران نباخت"، بیشتر به این خاطر که هر بار که دوره همی فوتبال دیده بودیم ایران نتیجه نگرفته بود یا حذف شده بود یا بازی بد بود یا...( گفته بودم که ما فوتبالی ها خرافاتی هستیم) مساوی که شد همه خوشحال شدیم که طلسم شکسته شد و دوره هم جمع شدن ما به باختن ایران خیلی ربطی نداره و دفعه ی بعد هم می تونیم با خیال راحت بیاییم خونه ی مامانش (همه تو خونه ی مامانه راحتترن) و خوش بگذرونیم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;* حالا فوتبال به کنار شب فوق العاده ای بود برای من، با اون آدم ها خیلی خوش گذشت، با این که همه رو نمی شناختم و من غریبه بودم جمعشون خیلی پذیرا بود، فضا فضای دوستانه ای بود (شاید به خاطر حضور مامانش که من خیلی دوسش دارم) آدم ها راحت، خندون،بدون مشکل، بدون  دغدغه!  این که می گم راحت، یعنی راحت از لحاظ ارتباطی! آدم هایی بودند که نباید عرق می ریختی تا بهت جواب سلام بدن، نباید سکته می کردی تا متوجه ی شوخی هات بشن یا اینکه بهشون بر نخوره! در یک کلام آدم های خوش اخلافی بودن :). جاتون خالی.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5337810663489063538?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5337810663489063538/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5337810663489063538&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5337810663489063538'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5337810663489063538'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/11/blog-post_13.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4203566658167539058</id><published>2011-11-09T23:54:00.000+03:30</published><updated>2011-11-10T00:10:32.099+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب برف هم می تونه فهمیده باشه، برف دیروز فهمیده نبود اما خیلی زیبا و شگفت انگیز بود.&lt;div&gt;برف فهمیده این مدلیه که یه لایه روی شاخه ی درخت ها رو بگیره، نه خیلی کم که دیده نشه نه خیلی زیاد که از قطر شاخه بیشتر شده باشه، بمیرم که درخت های تهران دووم نیاوردن زیر این برف هایی که تالاپ تالاپ ریخت روشون، اما بدون اغراق زیبا بود، هرچند من نیم ساعت دیر به کلاسم رسیدم، یه جماعتی رو متعجب کردم که برف و جدی نگرفتم و روتین هامو انجام دادم و از ترس ترافیک چمران خونه ی دوستم شام خوردم و آخر سر هم به ترافیک درخت چمران برخورد کردم و قطعی برق خونه! من یادم نمیاد برف پاییزی دیده باشم، فقط یادمه پاییز 81 یه روز صبح که تو درکه بودیم از همون پایین برف گرفت و ما رو حسابی غافلگیر کرد، برف تو تجریش و بزرگراه هم بود اما زود قطع شد، شما چیزی یادتون میاد؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن. شوفاژ حمام خونه ی ما یادتون هست؟؟؟ همون که خراب شد؟ دیدید من نگرانی الکی نداشتم؟ دیدید هوا سرد شد و من بی شوفاژ صبح به صبح می رم حموم؟؟؟ کی پاسخگوه الان؟؟؟ امیر موج الان خوشحالی؟؟؟ حئاقل بیا بگو از کجا می تونم یه شوفاژ بخرم، خودم برم دنبال قضیه، تو این خونه که کسی به فکر من نیست!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4203566658167539058?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/4203566658167539058/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=4203566658167539058&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4203566658167539058'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4203566658167539058'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/11/blog-post_09.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-2788646594103930893</id><published>2011-11-07T23:05:00.002+03:30</published><updated>2011-11-07T23:22:46.233+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خدایی نکرده اگه یه بچه ای از خانواده های دوست و آشنا مریض بشه، مثلاً سرطان بگیره، می دونم باید چی کار کنم، می دونم چقدر به سرگرمی احتیاج داره، می دونم باید چی جوری کنار خانواده ش بود، می دونم که اگه به موقع تشخیص داده باشن و مراحل درمان خوب پیش بره حداقل 75% احتمال قطع درمان هست....می دونم که اگه نزدیک به اون خانواده باشم می تونم کمک کنم....ایشالا که همه ی کودکانمون سالم باشن.&lt;br /&gt;اما امروز مشکلم با بزرگتر ها بود، خیلی از اطرافیان تو سن بالای 70 با سرطان های مختلف از بین رفتن، هر دفعه من بچه بودم یا اونا دور بودن پس فقط می شده دعا کرد، اما امروز رو تخت بیمارستان کسری کسی خوابیده بود که فامیله، من فوق العاده براش احترام قائلم، همه دوسش دارن و برای کمک بهش صف کشیدن، با دخترش دوستم اما نمی دونم به جز دعا چی کار میشه کرد، یک هفته ست که می دونه سرطان داره، فوق العاده روحیه ش خوبه داره همه ی آپشن ها رو در نظر می گیره و منتظر نتیجه آزمایش ها و نظر دکتر که ببینه باید بعدش چی کار کنه، اما من نمی دونم که باید چقدر کنارشون باشم که مزاحم نباشم!؟ با بچه ها راحتره اونا می گن وقتی خسته می شن، اما الان نمی دونم کی به چقدر کمک احتیاج داره؟ بلد نیستم حرف آماری بزنم و امید به آینده بدم، فقط دعا می کنم سعی می کنم بهش سر بزنم، با نزدیکانش در تماس باشم شاید بتونم کارهای کوچیکی بکنم که ذهنشون نگران همه چیز نباشه.&lt;br /&gt;واقعیتع! باید رفت در مورد سرطان خوند، باید چک آپ ها رو جدی گرفت، باید یاد گرفت که بدنمون مهمه و ممکنه برای همه پیش بیاد، احتمالاً با یه دعوای حسابی باید فرشته (مادر) و پدر و خاله رو فرستاد دکتر، باید مراقب بود، خواهش می کنم مراقب باشید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-2788646594103930893?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/2788646594103930893/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=2788646594103930893&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2788646594103930893'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2788646594103930893'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/11/75.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1476964910272393905</id><published>2011-11-06T22:39:00.002+03:30</published><updated>2011-11-06T22:52:27.833+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بارون امروزو دیدید؟؟؟ دوسش داشتم خیلی. اصلاً بارون های آبان امسال و دوست دارم. من همیشه یه آرزو داشتم به اسم "بارون فهمیده" و امسال اولین باره که آرزوم تحقق پیدا کرده و کلی بابتش هیجانزده م.&lt;br /&gt;داستان اینجوریه که تو جامعه ی آماری اطرافیان همه امسال این بارون این هفته ها رو دوست دارن اولاً چون پاییز خشکی داشتیم تو مهر و یه کم همه نگران گرم شدن زمین و تابستونو بی آبی و این حرفها بودن، وقتی بارونه شروع شد همه خوشحال شدند و عواقبش تو کلان شهرو (ترافیک، آب گرفتگی، بدبختی بیچارگی) ندیده گرفتن و در مدحش چه شعر ها که نسرودن! بارونه با عشوه شروع کرد، آلودگی رو کم کرد ترافیک درست کرد و با چند روز ادامه پیدا کردن همه رو شگفت زده کرد، بعد از چند روز دل منو هم شاد کرد چون شد بارون فهمیده به این معنا که به نظر من تنها بارونی می تونه برای تهرانی ها دردسر ساز نباشه که اون قدر فهمیده باشه که فقط شبها بباره و صبح ها هوا آفتابی باشه و همه دیدیم که هفته ی پیش بچه این قدر فهمیده بود که شب ها میبارید (اونم با چه شدتی که من با صداش از خواب بیدار می شدم) و صبح ها قطع میشد. از اون فهمیده تر چند روز نبارید هوا گرم شد/ آفتاب "دامیننت" بعد وقتی که همه فکر آلودگی و کم آبی بودن دوباره بارید و چه امروز روز زیبایی بود!&lt;br /&gt;فقط می تونم به بارونه بگم مرسی (+ بزنم به چوب).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1476964910272393905?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1476964910272393905/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1476964910272393905&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1476964910272393905'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1476964910272393905'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/11/blog-post_06.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8771055658035927822</id><published>2011-11-04T20:05:00.002+03:30</published><updated>2011-11-04T22:39:44.784+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب وقتی چند هفته پیش می گم مریض بودم یعنی واقعاً مریض بودم، یه جورایی رفتم لب مرز و برگشتم.&lt;br /&gt;به شکل یه سرماخوردگی شروع شد شبش یه کم ضعف داشتم و صدام گرفت یه کم گلوم التهاب داشت، صبحش که بیدار شدم از شدت ضعف نمی تونستم تکون بخورم و تب کردم، فرداش رفتم دکتر به امید اینکه دو سه روزه بلند می شم اما زهی خیال باطل! عین 19/20 روز گرفتار بودم، دیگه شده بودم مایه خنده و عبرت دیگران، یکی در میون کلاس ها رو هم نمی رفتم اما کیه که باورش بشه یه سرما خوردگی اینطوری آدمو بندازه و قبول کنه کل کلاس های آدمو بگیره؟ خلاصه بعد از هفت روز رفتم دکتری که آدم حسابی بودو دوسش داشتم، اما نشد، چون تب داشتم آزمایش بازی شروع شد، یه شب که نصفه شب به خاطر تب 39 درجه رفتیم اورژانس اما امان از دکتر عمومی خنگ (با احترام به جامعه ی پزشکان من الان یه موجوده درد کشیده هستم، بفهمید) و امان از آزمایشگاه مزخرف! خلاصه دیگه هفته ی سوم با برادره می خندیدیم یه جورایی روتین مریضی رو در آورده بودیم بعد منتظر بودیم حال من تغییر کنه و بخندیم، حال و روزم اکثر مواقع اینطوری بود که به غروب آفتاب حساس بودم، بعد از غروب یواش یواش سنگین می شدم، ضعفم بیشتر میشد بعد لرز شدید داشتم تا حدود 10/ 10:30 بعد تب می کردم تا 1 بعد تب بود و تعریق تا خود صبح و سگ خوابی.&lt;br /&gt;صبح با یه شیر تب از خواب بیدار می شدم تا ظهر که تب قطع بشه و بعد من می موندم ضعف، تقریباً کل روز دراز کش بودم صبح ها مستقل بودم اما بعد از غروب برای شام و دستشویی مادر برادر و گاهی پدره اگه دستمو نمی گرفتن نمی تونستم بلند شم، هر روز همه ی آدم های دنیا ازم می پرسیدن خوب نشدی؟؟؟ و من تا سه هفته می گفتم نه و اگه می مردم واقعاً تعجب نمی کردم.&lt;br /&gt;خلاصه امروز هفته ی چهارم تموم شد و تو این هفته خدا رو شکر خوب بودم اما با این حال دوباره باید آزمایش بدم که دکتر خوبه بدونه که عفونتی دیگه در کار نیست و به قول خودش من با خیال راحت برم ازدواج کنم و بچه دار شم.&lt;br /&gt;نتیجه ی اخلاقی داستان این که نمی دونم این چه کوفتی که بود که رو سر من هوار شد ایشالا که شما سالم باشید و این مرض سراغ کسی نره.&lt;br /&gt;پ.ن.1. خب ریدر و پلاس هم متحول شدن، من خیلی مثل شما ریدر باز نبودم بیشتر می رفتم تو خود سایت ها، اما همیشه ریدرم برام یه روزنامه ی عالی بود که صفحه به صفحشو دوس داشتم و محیطش با وجود شما بهم این حسو می داد که مثلاً با هم تو کتابخونه نشستیم ( فکر کن حسینیه ارشاد) بعد داریم روزنامه می خونیم ام آزادیم که کنار اخبار هم با خودکار نظراتمونو بنویسیم، من خودم کم خودکاری می کردم اما همه ی نوشته ها رو می خوندم و لذت می بردم، اما تو این ریدر جدیده فکر کنم خودکارامونو گرفتن و فقط هر کسی نشسته بی صدا داره مقالشو می خونه :(&lt;br /&gt;پ.ن.2. ماشالا به بارسا و بایرن، در پوست خودم نمی گنجم با این نتایج زیبا، شما هم لذت می برید دیگه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8771055658035927822?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/8771055658035927822/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=8771055658035927822&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8771055658035927822'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8771055658035927822'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5526348133429538388</id><published>2011-10-15T13:42:00.002+03:30</published><updated>2011-10-15T13:54:10.437+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اومدم بنویسم که بله وقتی می گم باید رفت یه جای شلوغ یا برعکس یه جای دور افتاده درست می گم چون جامعه ی ایرانی شده یه جامعه ی بسته که همه با هم همزمان باید یا مذهبی بشن یا غیر مذهبی یا تکنولوژی زده، همه باید با هم یهو یه چیزی داشته باشن، از تردمیل تو خونه گرفته تا آیفون تصویری! و گرنه اون خونه دیگه خونه نیست، اومدم بگم که از این بسته بودن جامعه چه تو ایران چه برای ایرانی های خارج از کشور حالم بهم می خوره، از این گروه کشی ها از این تعاریف مسخره از این خط کشی ها...، اصلاً ما چه مذهبی باشیم چه لاییک ملت خط کشی هستیم، ملت چهارچوب های نفهمیده! ملت ترسو! ملتی که از آدم هایی که عضو گروهای تعریف شدشون نباشه می ترسه و یا بی اعتنایی می کنه یا مقابله....اومدم راجع به این چیزها حرف بزنم که این ویروس مزخرف نمی ذاره و یه هفتست منو انداخته و فکر کنم آخر سر منو بکشه :) از من که گذشت شما مراقب خودتون باشید که مریض نشید شاید منم زنده موندم برم یه جای شلوغ که از هر رنگ و سلیقه ای یه نمونه وجود داشته باشه آدم هاش اینقدر سرشون شلوغ باشه و اهل گروه بازی نباشن تا منم بتونم نفس بکشم و تو این جای بسته خفه نشم :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5526348133429538388?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5526348133429538388/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5526348133429538388&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5526348133429538388'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5526348133429538388'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/10/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-2388817531753788243</id><published>2011-10-04T22:16:00.002+03:30</published><updated>2011-10-04T22:55:42.085+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یه دو سالی میشه که هر روز سر صبحانه یا ناهار (اگه خونه باشم) یا عصرونه وقتی یه کم وقت هست شروع می کنیم با هم حرف زدن، من و مادر و می گم، بعضی اوقات اونقدر طولانی میشه که من به قرارهام هم دیر می رسم اما باعث نمیشه یه سری از حرف ها رو نزنیم.&lt;br /&gt;مطالب خیلی گسترده هستند، از آخرین اخبار تلفنی با خاله ها گرفته تا بحث در مورد حرکت های یوگا و فروشنده های مترو.&lt;br /&gt;گاهی اوقات فقط خبر با هم رد و بدل می کنیم گاهی با هم تصمیم می گیریم گاهی برای بقیه تصمیم گیری می کنیم یا با هم علیه بعضی ها متحد می شیم، گاهی دعوامون می شه گاهی گریه می کنیم گاهی با هم مخالفت می کنیم گاهی می فهمیم که نباید راجع به کدوم موضوع با هم حرف بزنیم گاهی با هم به این نتیجه می رسیم که فلانی رو خیلی دوست داریم و تصمیم می گیریم باهاش خوب باشیم گاهی هم با هم می خندیم و اون وسط برادره میاد خودشو و موضوع مورد علاقشو بهمون تحمیل می کنه یا پا به پای میاد جلو. اینا رو نوشتم که یادم باشه، برام عادی نشه و حواسم باشه که با حرفهام اذیتش نکنم.&lt;br /&gt;پ.ن. یکی از موضوعات اختلاف فروشنده های مترو هستند، من شدید با این سیستم دست فروشی مخالفم و مادر شدید از زنهای فروشنده حمایت می کنه و معتقده چون محل درآمدشونه و احتیاج دارن کسی نباید جلوشونو بگیره، اگه اینجا فروشندگی کنن شاید فساد توشون کمتر بشه اما من هنوز نمی تونم بپذیرم که چند نفر هم زمان بالاسرم/ کنار دستم بلند بلند در حال فروش "مرغ و آدمیزاد" باشن آخرین بحث مطروحه ی مادر اینه که مدیریت مترو باید تصمیم بگیره می خواد با اینا چی کار کنه وقتی الکی مدیریت می کنن و برخورد قاطع ندارن هر روز آدم های بیشتری وابسته به این شغل می شن بعد خیلی نامردیه یهو بریزن و کاسه کوزشونو جمع کنن، من فعلاً در قبال این منطق مادر حرفی ندارم بزنم :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-2388817531753788243?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/2388817531753788243/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=2388817531753788243&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2388817531753788243'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2388817531753788243'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1540281980486524297</id><published>2011-09-28T17:59:00.002+03:30</published><updated>2011-09-28T18:15:58.270+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>حول و حوش تولدم زیاد لوت و پوت بودم یه روز اون وسطا صاحبش :)  اومد پیشمون نشست (طبق سنت حسنه) و بحث تولد شد، خیلی جدی برگشت تو چشمام نگاه کرد و گفت فکر می کنی برای چی به دنیا اومدی؟؟؟ هدف از به دنیا اومدنت چی بوده؟؟؟؟ خب تا حالا کسی ازم اینو نپرسیده بود، اگه ورژن های دیگه ی سوال و می پرسید حتی یه لحظه هم مکث نمی کردم اگه پرسیده بود داستان آفرینش چیه؟؟؟ خدا وجود داره یا نه یا اینکه هدف از خلقت آدم ها چیه از حفظ :) براش می گفتم، خلاصه یه نفس عمیق کشیدم و صادقانه اون چیزی که تو ذهنم بودو بهش گفتم.&lt;div&gt;اون شب گذشت حالا بعد از دو ماه دو سه روزه دارم دوباره به سوالش فکر می کنم که من چرا به دنیا اومدم؟؟؟ تو چه مسیری دارم می رم؟؟؟ جای درستی هستم یا نه؟؟؟ اومدم که چی کار کنم؟ به قول خودش "قراره چی کار کنی؟؟؟ کشف عجیب غریبی؟؟؟ اختراعی؟؟ چیزی؟؟؟ هدف از خلقتت چی بوده؟؟؟"، فکر می کنم به جای دوماه یه بار هر روز باید از خودم این سوال ها رو بپرسم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1540281980486524297?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1540281980486524297/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1540281980486524297&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1540281980486524297'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1540281980486524297'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/09/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5815926593676009373</id><published>2011-09-23T02:13:00.000+03:30</published><updated>2011-09-23T03:38:59.591+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز خیلی روز سختی بود، بعد از هفت سال کار کردن امروز اولین روزی بود که  از هشت صبح تا هشت شب سر کلاس درس بودم، الان رسماً گردن ندارم و از دست بعضی از شاگردها  هم اعصابم خورده....&lt;div&gt;فقط به خاطر کار زیاد روز سختی نبود به خاطر آدم ها روز سختی شد، دو بار در یه روز حس تنهایی داشتن کنار آدم ها راحت نیست خستگی فیزیکی هم که کنارش اضافه بشه دیگه همه چیز تکمیله.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;الان آرومترم یه کم وبگردی کردم یه کم سر مادر و برادر خالی کردم یه کم نصفه شبی دو تا آدم خوب دیدم، آرومترم اما می دونم امروز یه چیزی شکست....&lt;/div&gt;&lt;div&gt;آدم گاهی می بینه، گاهی حس می کنه اما براش جا نمی افته، دیده بودم که چرا اوضاع سخت شده، دیده بودم که آدم های تو خیابون برام غریبه شدن، دیده بودم که حرفمو کسی نمی فهمه، حتی همین دیشب با "س" تو لوت و پوت حرف جدا بودن از جمع و زده بودیم اما باورم نشده بود که خودم کجای قصه ایستادم، فکر می کردم که فقط از یه گروه جدا شدم هنوز اون یکی ها هستن، هنوز فکر می کردم که تعلق دارم، اما امروز آدم هایی که بامن می خندیدند یه قیافه ی دیگه داشتن، امروز که منافعمون یکی نبود من براشون مهم نبودم امروز شاگردهام شبیه آدم های تو خیابون بودن، اونایی که تو صف می زنن جلو، بوق فحش دار برات می زنن و یا گردن الکی کج می کنن که خرت کنن، و من بلد نبودم  بازی کنم، متعجب بودم....تا اینکه امشب "م" گفت باید سخت بشی باید خودت نباشی باید به "همه" نشون بدی که تو می تونی از اونا هم گند تر باشی، مدل تو منقضی شده....&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یه دوستی دارم که معتقده اونو شوهرش با هم رشد نکردند جدا از هم رشد کردن و از زندگیش ناراضیه، امشب حس کردم چی میگه امشب خودمو و آدم های اطرافمو دیدم که با هم رشد نکردیم مسیرهای جدا از هم رفتیم، امشب حرف دوستمو حس کردم و فهمیدم چقدر سخت و شوک آور بوده وقتی اون لحظه دیده که با شوهرش هم مسیر نیستن.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;نمی دونم...من آدم این بازی نیستم، من آدم این آدم ها نیستم که به این سرعت تغییر کنم که تو گروه زنده بمونم، این جور وقت ها یا باید به حرف "م" گوش کرد یا باید رفت سراغ اونایی که هنوز دم از راستی می زنن، که هنوز می گن کشیدن کنار که قاطی این بازی نشن که روحشون خدشه دار نشه که اونا با منم همدردن، یه سردستشونو می شناسم، شدید دوست دارم هفته ی جدید ببینمش که برام بشینه تخیل کنه، شعار بده از غیر ممکن ها بگه از اینکه من تنها نیستم....فقط دو تا مشکل دارم یک اینکه چشمم ترسیده مطمئن نیستم تا چقدر به شعارهاش وفاداره، دو اینکه چند وقته پیش هم با هم شعار بازی کردیم الان نمی دونم که این عدم آرامش و اون انداخته تو ذهنم یا من آماده شده بودم اون حرف ها ازش کشیدم بیرون...در هر سه صورت :) من امشب آدم خوشبختی نسیتم یک یه خاطر موارد مطروحه در پست امشب دو به دلیل اینکه فردا هشت صبح کلاس دارم و هنوز نخوابیدم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن. اینجور موقع های سردرگمی فقط یه تخیل رو پا نگهم می داره، اینکه من به کولی درونم اجازه می دم برای خودش آرزو کنه و الان می دونم که این حس تنهایی وقتی خوب میشه که یا من برم تو یه ده دور افتاده که امکان تغییر توش صفره و برای خودم زندگی کنم، حل بشم با آدم هاش یا اینکه بر عکس کوچ کنم به یه شهر شلوغ غریبه، یه جا که این قدر آدم های مختلف داشته باشه که دیگه تغییر آدم هاش منو اذیت نکنه، یه جا که همه رنگ داشته باشه که تغییر به چشم نیاد، این دوران دگردیسی جامعه ی ایرانی منو پیر کرد. یه کم سکون لطفاً.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5815926593676009373?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5815926593676009373/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5815926593676009373&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5815926593676009373'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5815926593676009373'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/09/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8623039810412613081</id><published>2011-09-18T19:45:00.000+04:30</published><updated>2011-09-18T20:14:27.648+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دو روزه که از مسافرت برگشتم، سفر خیلی خوبی بود. خدا رو شکر این سفر هم مثل سفرهای دیگه خوش تاثیر بود، هر چند که وحشتناک فشرده بود و از قبل از سفر هنگام سفر و از وقتی برگشتم در حال سگ دو! زدن هستم اما همه معتقدند که چشمام می درخشه صورتم شفاف شده و خودم هم می دونم که رو هوام :)&lt;div&gt;برای بازگشت به زندگی عادی شروع کردم به زود مرتب کردن وسایل، کار و جدی گرفتن، انجام دادن روتین هام و قاطی شدن با آدم ها اما انگار نه انگار، ریست شدم رفت، رسیدم به نقطه ی صفر و هنوز مطمئن نیستم که برگشتم، از سطح زمین دارم بالاتر راه می رم و یادم نمیاد که قبل از سفر چقدر نگران بودم، امیدوارم این حال خلسه یا حداقل اثرش طولانی مدت باقی بمونه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;استانبول شهر فوق العاده زیباییه و من تازه دوستانی که حتماً سالی یه بار اونجا می رن رو درک می کنم و امیدوارم دوباره بتونم برم، اصلاً ای کاش وسط تهران دریا بود بعد ما هی مجبور بودیم از این ور آب بریم اون ور. فکر کن که یه شهر البرز و دریای سیاه و ساحل جنوب و جنگل های غرب و با هم داشته باشه....فکر کن&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8623039810412613081?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/8623039810412613081/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=8623039810412613081&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8623039810412613081'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8623039810412613081'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6968685163854449</id><published>2011-08-30T11:04:00.002+04:30</published><updated>2011-08-30T11:33:28.240+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'> یعنی یه وقت هایی آدم باید وی. پی. ان شو قطع کنه و به دنیای واقعی برگرده. این چند وقته جو گیر بودمو با این وی. پی. ان کلی برای خودم جولون دادم و توی 800 تا سایت عضو شدمو و اشتراک گرفتمو ....بعد متوجه شدم که خوب اونا ایرانو نمی شناسن یا سعی می کنن فراموش کنن و خب سردمداران ما هم بهشون کمک می کنن. خلاصه اینکه هر از گاهی آدم بدون امکانات از اینترنت استفاده کنه هم بد نیست، دستش میاد فرق واقعیت و ایده آل چیه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6968685163854449?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/6968685163854449/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=6968685163854449&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6968685163854449'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6968685163854449'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/08/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8466491460554110947</id><published>2011-08-27T10:31:00.002+04:30</published><updated>2011-08-27T11:01:57.749+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>من معتقدم یه بلاگایی مسمومند، یه نت هایی رو نباید خوند، یه پست هایی رو نباید سراغشون رفت، حالا نظرشما رو نمی دونم. این قدر این روزا همش هی داریم می خونیم از همه جا که فکر کنم به سرعت هم داریم عوض می شیم، روزی 800 تا کلیپ می بینیم 500 تا نت ادبی و غیر ادبی و کمدی و خنده دار و ....اطرافمون و تو گودرمونو صفحه ی اصلی فیس بوکو ....هست که اصلاً وقت نمی کنیم بهشون فکر کنیم، سریع در لحظه تصمیم می گیریم، لایک می کنیم کانت می ذاریم یا شر می کنیم، سریع داریم عوض می شیم و این ترسناکه، حداقل برای من ترسناکه به نظرم معنی جملات مفهوم دار هم دارن عوض می شم، این قدر سرعت بالاست که همه چیز به سرعت کلیشه ای میشه و مفهوم واقعی خودشو از دست میده.&lt;div&gt;شاید یه راه حلش این باشه که هر روز نخوند، یا با فاصله خوند یا همه چیزو نخوند ...نمی دونم&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن. برای من که بلاگ های مسموم معلومند چیان، این بلاگ های هم زبان های مستقر در خارج از کشوری که بلدن خوب سفر برن، خوب سفر نامه بنویسن و از امکانات خارج خوب استفاده کنن :) خوب منم عاشق سفر؛ هی هر روز دلم می خواد اون کتابفروشی توی پراگ و دیده باشم، کنار اون دریاچه ه بشینم و یا  با اون آدم محلی ه حرف بزنم، درسته بسیار سفرباید و...سفر نامه خوندن خوبه و تجربه میاره و .... اما بذارید ما هم به زندگیمون برسیم، بذارید با خیال راحت با آدم های تو مترو حرف بزنیم،  بریم تجریش دم رودخونه ی دربند و بریم شهر کتاب و هی هر روز یاد اون پراگ و لوزان و بوینس آیرس نباشیم، با تشکر.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8466491460554110947?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/8466491460554110947/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=8466491460554110947&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8466491460554110947'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8466491460554110947'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/08/blog-post_27.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-9079779599807664720</id><published>2011-08-26T12:51:00.002+04:30</published><updated>2011-08-26T13:02:41.368+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>- این قدر که این روزها دارم فکر می کنم روزو شبم قاطی شده، چند شبه که کارهام داره تو خواب انجام میشه و من صبح ها با یه حس خوب دارم بیدار می شم، و خوب خیلی خوبه، دیروز که دیگه شاهکار بود، منتظر چند تا ای-میل بودم که تو خواب برام فرستادند و این قدر این حس واقعی بود که صبح تا بیدار شدم رفتم سراغ این- باکسم که خب تو واقعیت خبری نبود اما با این حال حس خوبی بود. :).&lt;div&gt;- ماه رمضون آرومیه! با این که کم می تونم روزه بگیرم اما دوسش دارم، با این که فکرم خیلی مشغوله و کار زیاده اما می بینم که چه جوری جلو می ره و من سعی می کنم نم نم باهاش جلو برم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- شاید چند روز برم سفر! این چند وقته برای یه سفر چند روزه له له می زدم حالا یه سفر کاری جور شده، هر چند مدل کاریشو دوست ندارم و قرار نیست سفر آرومی باشه اما باز بهتر از هیچیه! &lt;/div&gt;&lt;div&gt;- ای کاش میشد هر از گاهی آدم سرشو از تنش جدا کنه، بگیره زیر آب سرد و حسابی تمیزش کنه و همه ی فکرهاش خالی بشه بعد تازه و خنک بذاره سر جاش که بتونه درست تصمیم بگیره و مثل من سر یه چند راهی نمونه :) مثل ویندوزه کار کرده شدم به سختی بالا میام و کارهای روزانه رو انجام میدم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- پازل جدید شروع کردم، پازل پاریس داشتم سیاه و سفید 1000 قطعه و بسیار سخت که یکی از دوستان قدیمی زحمتشو کشید، حالا من یه 1500 تکه ای رنگی که راحت تره رو شروع کردم. دوسش دارم، هر قطعه که درست میره سر جاش کلی احساس پیروزی می کنم :).&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-9079779599807664720?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/9079779599807664720/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=9079779599807664720&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/9079779599807664720'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/9079779599807664720'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/08/blog-post_26.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-486514555663372145</id><published>2011-08-15T08:26:00.000+04:30</published><updated>2011-08-15T08:45:00.979+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>تو وسط اون شلوغ پلوغی ها کنسرت علیزاده- ناظری هم رفتیم :) قسمت علیزاده ش عالی بود، هنوز هم وقتی تصویرش میاد تو ذهنم تپش فلب می گیرم :) از وقتی شروع کرد مغزمو ترکوند. قسمت بداهه نوازیش با "سلانه" بود، همون سلانه که هر وقت من کار خونه می کنم برام می زنه و من با نواهاش اتاق مرتب می کنم، گردگیری می کنم و.... تا حالا تو هیچ کنسرتی سلانه رو ندیده بودم و همونطور که فکر می کردم فوق العاده بود. قسمت دوم تار به دست گرفت، یعنی این آدم منو دیوانه می کنه بالاخره، کنسرت فروردین ماه که بداهه نوازی داشت همه معتقد بودند که سه تارش قویتر از تارش بود اما اون شب تار کولاک کرد، اصلاً این بچه و سازش در هم حل شدند این قدر راحت و بدون تلاش کردن ساز می زنه که آدم فقط با نگاه کردن بهش هیپنوتیزم میشه، بالاتر از درجه ی استادی چیه؟؟؟ علیزاده اونجاست!&lt;div&gt;ناظری: خب همیشه دوسش داشتم، اینقدر دوست داشتنیه و صداش خاصه که نمیشه دوسش نداشت اما دروغ چرا تکنیک خوندش یا عدم رعایت تکنیک تو اجرای زنده اذیت کننده س :) &lt;/div&gt;&lt;div&gt;بقیه ی اعضای گروه: نمیشه وقتی دو تا کمانچه داری با هم مقایسشون نکنی، فرج پوری شیرین کمانچه می زنه و معلومه با نواهای کردی زندگی می کنه، یکی دو جا کامکار تو بداهه نوازی خوب جلو نرفت اما تو بقیه قسمت ها جفتشون خوب بودند. عود و نی و کوبه ای ها هم خوب با گروه می اومدن جلو ( حدادی بسیار مودب بود و اصلاً شلوغ بازی نکرد)، در کل اجرای دلپذیری بود، قطعات اکثراً قدیمی بودند و خب شاید خیلی ها دوست نداشته باشن که به خاطر کار قدیمی کنسرت برن اما من همیشه دوست دارم اجراهای مجدد رو ببینم فقط ای کاش نوآوری هم تو اجراها باشه که یه تفاوتی با قبل پیدا کنه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;نتیجه ی اخلاقی: تا لحظه ی مرگ خودم یا دور از جون علیزاده هر چی اجرا داشت شرکت می کنم و اینو به عنوان یک واجب شرعی بر همه ی همه ی مسلمین واجب اعلام می کنم. :)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-486514555663372145?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/486514555663372145/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=486514555663372145&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/486514555663372145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/486514555663372145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/08/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-9148565604105076535</id><published>2011-08-12T14:46:00.000+04:30</published><updated>2011-08-12T15:49:56.266+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>.....تجربه ی عجیبی بود برای من، البته هنوز مادر کاملاً خوب نشده اما می تونه آشپزی کنه به همین خاطر من دیگه مثل روزای اول درگیر نیستم.&lt;div&gt;خب اول فکر می کردم تو آشپزخونه رفتن سخت باشه، آشپزی ایرانی یعنی زمان گذاشتن و این دقیقاً چیزی بوده که من هیچ وقت دوست نداشتم برای آشپزی خرجش کنم. اصولاً من خیلی تو آشپزخونه دیده نمی شدم و زیاد هم دورتر از یخچال نمی رفتم، دروغ چرا این اواخر قبل از مریضی مادر من چون صبحها زود بیدار می شدم چایی رو من درست می کردم، فقط در همین حد!&lt;/div&gt;&lt;div&gt; خب مسئله ی غذا با دستور غذایی از راه دور مادر به سرعت حل شد و معلوم شد که این همه که تو این کتابهای طالع بینی می نویسن که تیریها آشپزیشون خوبه خیلی هم زر مفت نیست، البته خوب در اینجا باید از صبرو حوصله ی مادر و کمکش در بالا بردن اعتماد به نفس من تقدیر و تشکر کرد :).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ناگفته نماند که قضیه  به این راحتی ها هم نبود، من سر کار می رفتم، جلسه پشت جلسه، برادره سرش شلوغ بود پدر هنوز وضعیتش استیبل نبود و روزی یه عالمه قرص می خورد. کلاً تو خونه ی ما که راه می رفتی حتماً از روی چند تا قرص رد می شدی، تو این موقعیتها بود که متوجه شدم بمیرم برای خانم های خانه داری که برنامه ی کاری نامنظمی دارند و باید یه خانواده رو بچرخونن! البته که من اصلاً آدم سختگیری نیستم و برای بقا از کمک های مردمی به شدت استفاده کردم، غذا از طرف خاله و دوستان و همسایگان، کمک در شستشوی ظرف های تلنبار شده و همکاری در آشپزی از این قبیل کمک ها بوده. واقعاً فکر می کردم آشپزی بزرگترین دغدغه ام باشه اما در همون ساعت های اول فهمیدم مشکل من با موجودیه به اسم یخچال! یعنی کاری سخت تر از مدیریت یخچال و مواد غذایی و آذوقه در دنیا وجود نداره! درسته که من قبلاً در آشپزخونه دیده نمی شدم اما همیشه در تمیزکاری ها آدم فعالی بودم سندشم تو همین وبلاگ موجوده، اصلاً تمیزکاری رو دوست دارم و لذت می برم حالا هر چی می خواد باشه! اهل غر زدن هم نیستم اما این یخچال و آذوقه رو نروم بود، وسط 800 تا کار ظرف شکر خالی شکر، قوطی نصفه ی چای، فریزر بدون گوشت چنان استرسی بهم می داد که 100 تا پرزنتیشن جلوی مدیر عامل باهام این کارو نمی کرد، کلاً می تونستم همون ظرف شکر رو بگیرم تو دستم کف آشپزخونه بشینم و گریه کنم اما خوب خدا رو صد هزار مرتبه شکر که پدر تو خرید کمک کرد و صد هزار مرتبه ی دیگه هم شکر که مادری با مهارت های اجتماعی بالا دارم، یعنی اگه این همسایه ها و فامیل و دوستان نبودن من حتماً با این برنامه ی کاری و مادر سیاتیک زده و پدر فشار خونی از بالای بوم افتاده بودم اما بخیر گذشت.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن.1 سخت ترین لحظه هاش برام وقتی بود که مادر می خواست کار کنه و با هم دعوامون می شد و آخر سر بر می گشت استراحت می کرد. همیشه همه کارهاشو خودش می کرد و واقعاً استراحت مطلق براش سخت بود.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن.2  یه چیزای دیگه ی این دوره هم سخت بود، به خاطر فشردگی زمان و ارجحیت انجام کارهای خونه، چند تا دعوت به ناهار و شام و دوره همی رو رد کردم، یعنی باید قیافمو می دیدی وقتی به دوستام می گفتم نمی تونم بیام، واقعاً کار سختی بود :)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-9148565604105076535?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/9148565604105076535/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=9148565604105076535&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/9148565604105076535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/9148565604105076535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/08/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-2503165322464254032</id><published>2011-08-08T09:36:00.000+04:30</published><updated>2011-08-08T10:44:57.981+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب مردم از بس که ذهنی اینجا مطلب نوشتم. نمی دونم این صفحه ی خاک خورده ی ف*ل*ر شده چی داره که من تا اینجا ننویسم نمی تونم از خیر اتفاقات و فکرهام بگذرم؟؟!!&lt;div&gt;یه سه شنبه شبی پدر فشارش بالا رفت  و سی سی یو بستری شد از اون به بعد تفریبا ً نفهمیدم روزها چه جوری داره می گذره، دو روز بستری بود خدا رو شکر بهتر شد و اومد خونه اون وسط هم بازار محک بود و با هر بدبختی بود دو روز به عنوان بازدید کننده سر زدم و دوستها مو دیدم، تازه از قبل هم کنسرت بلیط داشتیم و نمی شد که نرفت! جاتون خالی یه رسیتال پیانوی غریبی رو دیدیم، گارن محرابیان و کشف کردیم و از اجراش لذت بردیم، انتخاب قطعات فوق العاده بود، کارهای باخ و بتهوون و لیست و شوپنو...اجرا کرد، قطعه ها پیچیده بودند نوازنده ماهر، ما هم رو آسمونها.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یعنی دو روز بعد از اومدن پدر به خونه و عیادت فامیل های مهربون و همیشه در صحنه مادر سیاتیکش گرفت! نمی دونم باید گفت سیاتیکش گرفت یا عود کرد یا تحریک شد، فعل  درستش چیه؟؟؟ خلاصه شد استراحت مطلق! باید قیافه ی منو می دیدید! افتادم تو یه تجربه ی عجیب! شدم فیدلر خانه دار! یه ذره فلورنس نایتینگل بازی، یه کم فیدلر بودن یه کم شاغل بودن، خلاصه شله قلم کاری بود برای خودش. الان وقت کاره، در اولین فرصت میام از تجربه ه می گم که خودم این روزهامو یادم نره. :) آیا کسی هنوز اینجا رو می خونه؟ اگه آره شما چطورید؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-2503165322464254032?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/2503165322464254032/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=2503165322464254032&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2503165322464254032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2503165322464254032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4501006432172917772</id><published>2011-07-24T22:23:00.000+04:30</published><updated>2011-07-24T22:44:38.643+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب فکر کنم تولد بازی ها تموم شد، مثل همیشه دوست های عزیز کلی خاطره بوجود آوردند و با گروهای مختلف روزهای متفاوتی جشن گرفتیم اما امسال عجیب تر بود، یادم نمیاد تا حالا اینطوری سورپرایز شده باشم اونم با آدم های خاصی که خیلی دوسشون دارم و در مکان هایی که کلی برام شادی آورند. از یک هفته قبل تر توسط جمع لوت و پوتیان سورپرایز شدم و کادوهای زیبا گرفتم تا همین دیشب که با بچه ها دوره هم جمع شدیم و من تا... اینجا خوردم :)&lt;div&gt;تماس های خیلی قشنگی داشتم، مسج های قشنگتر، خانواده و فامیل هم که مثل همیشه ساپورتیو بودند، واقعاً کلی سطح انرژیمو بردند بالا و خب فکر کنم یکی از علت هایی که این روزا که مادر پدر مریض شدند و من هنوز سر پا هستم  انرزی ذخیره شده ی این چند وقت اخیر باشه، مرسی از همه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن. بر من مسجل شده منی که هی می گم عاشق شرلوک هولمزو هاوس هستم و خیلی زرنگم ....الکی می زنم، همچین تو روز روشن ملت سورپرایز کردند منو که خودم هنوز باورم نمیشه و دریغ از اینکه من حواسم به نشانه ها باشه و این قدر! مغزمو به کار بگیرم که بفهمم! تا کیک رو جلوم نذاشتن و بللی کادو رو به دستم نداد نفهمیدم ماجرا چیه!!!!! ( کیک و کادو دو تا ایونت متفاوت توسط آدم های مختلف بوده، جهت ثبت در تاریخ).&lt;br /&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4501006432172917772?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/4501006432172917772/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=4501006432172917772&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4501006432172917772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4501006432172917772'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/07/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3343359952600253507</id><published>2011-07-11T22:55:00.000+04:30</published><updated>2011-07-11T23:32:13.573+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بیست و هشت! دیگه داره جدی میشه نه؟ تازه فهمیدم از بیست و شش به بعد تصویری تو ذهنم نداشتم، انگار که همه ی کارهای دنیا تا بیست و شش باید انجام میشده یا تکلیفش معلوم می شده اما من الان اینجام اول هزار تا رفته و نرفته و ته دلم یک خوشی، امیدواری مسخره ای دارم که نمی ذاره این عدد رو جدی بگیرم، شاید نباید جدی گرفت نه؟؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3343359952600253507?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/3343359952600253507/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=3343359952600253507&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3343359952600253507'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3343359952600253507'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/07/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8664748491144343894</id><published>2011-07-07T18:50:00.002+04:30</published><updated>2011-07-07T19:08:14.723+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دو هفته پیش رفتیم کنسرت "در گذر عمر" پری ملکی. این دومین اجراشون بود که دیدم، بنظرم نسبت به اجرای سه سال پیش بهتر بود حالا یا واقعاً کار گروه بهتر شده یا گوش من ضعیف تر! سبک کار هم چنان گروه نوازیه به همراه خواننده ی زن و مرد و استفاده از بافت های آوازی مختلف، هر چند شاید به خاطر تغییر افراد گروه نباید دو تا اجرا رو با هم مقایسه کرد اما به هر حال هسته ی گروه و نگرشش به موسیقی یکسان مونده.&lt;div&gt;نمی تونم بگم که از برنامه لذت نبردم اما در واقع اتفاق خاصی هم نیفتاد، واقعاً همه چیز معمولی بود، سنتور معمولی، عود معمولی، نی معمولی، کمانچه معمولی، آواز معمولی...نمی دونم شاید سبک کار و قطعات انتخابی اجازه ی اتفاق هیجان انگیزو نمی داده شاید واقعاً نباید انتظار خاصی داشت، اما خب تار گروه قوی بود و هدایت گروه رو به خوبی انجام می داد و واقعاً متشکرم که تک نوازی ها سازها به خصوص کوبه ای ها منطقی بود و دلقک بازی با ساز وجود نداشت.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;به هر حال شب به یاد مودنی بود اما نه تنها به مدد پری ملکی و گروهش بلکه به خاطر دوست های عزیزم که منو دعوت کردند و بلیط کنسرت و به عنوان اولین کادوی تولد بهم دادند و شب هیجان انگیزتر جلو رفت وقتی که انسی و همسر جانش رو هم تصادفی اونجا دیدیم و کلی در زمان های فشرده با هم معاشرت کردیم. جاتون خالی.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8664748491144343894?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/8664748491144343894/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=8664748491144343894&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8664748491144343894'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8664748491144343894'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1041266320368258214</id><published>2011-06-30T20:08:00.000+04:30</published><updated>2011-06-30T20:09:48.779+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>امروز من و علیزاده و خلج با هم خونه تکونی کردیم :) جاتون خالی، البته اونا بیشتر "نوای نور" می زدند منم کار می کردم اما همه با هم داشتیم لذت می بردیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1041266320368258214?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1041266320368258214/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1041266320368258214&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1041266320368258214'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1041266320368258214'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/06/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1250791832843414575</id><published>2011-06-29T09:23:00.000+04:30</published><updated>2011-06-29T09:25:56.491+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>چرا اینطوری شد؟؟؟؟ کی چهارشنبه شد که من نفهمیدم؟؟؟؟  همش فکر می کنم شنبه ست هنوز&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1250791832843414575?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1250791832843414575/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1250791832843414575&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1250791832843414575'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1250791832843414575'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/06/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4384071403293739970</id><published>2011-06-22T10:55:00.002+04:30</published><updated>2011-06-22T11:08:35.181+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>شوفاژ حمام ما رو یادتونه؟؟؟ چند وقت پیش فهمیدیم که خراب شده، تعمیرکاره اومد کندش!!! الان ما بدون شوفاژیم!!! من نگرانم نکنه تا وقتی هوا سرد میشه کسی به فکر نباشه اینو درست کنه، نکنه من صبح بدون شوفاژ دار داشته باشم تو هوای سرد؟؟؟؟؟ کدومتون شوفاژ ما رو چشم زدید؟؟؟ &lt;div&gt;پ.ن. یه پست نوشتم حذف کردم فعلاً یا همین پست cheesy از احوال من آپ باشید تا ببینم میشه دوباره اونو نوشت یا نه!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4384071403293739970?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/4384071403293739970/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=4384071403293739970&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4384071403293739970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4384071403293739970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/06/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3435977246424942190</id><published>2011-06-19T12:31:00.000+04:30</published><updated>2011-06-19T13:00:54.285+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>چرا هیچ کدوم از شما معتادین به سریال های مبتذل خارجی به من .House, M.D رو پیشنهاد نکردید؟؟؟ چرا هیچ کس نگفت این دکتر عزیز نسخه ی مدرن شرلوک هولمزه؟؟؟؟ اگه همین چند تا نقل قول "دورترها" ی عزیز از سریال هم نبود فکر نمی کنم فعلنا می رفتم سراغش. گوشه ی هاردم داشت خاک می خورد که از بی سریالی رفتم و دیدم که به به! خود شرلوکه. البته هنوز نرسیدم چک کنم ببینم اصلاً خالق داستان تو فکر شرلوک بوده یا نه اما مگه واقعاً در دنیای ادبیات چند تا شخصیت داریم که باهوش باشند، قدرت استنتاج و استدلال غریبی داشته باشند، اخلاقشون گه باشه و به جز یه دوست صمیمی همه ازشون متنفر باشند، با زنها نتونند رابطه برقرار بکنند، فقط حل مسئله براشون مهم باشه، احساسات خودشون رو سرکوب کنند اما در عین حال دیوانه ی موسیقی باشند، اعتیاد داشته باشند و منم عاشقشون باشم؟؟؟؟؟؟ حتماً خالق داستان عاشق شرلوک بوده.&lt;div&gt;پ.ن. هار هار هار! رفتم چک کردم، طرف دیوونه ی شرلوکه و من خیلی خوشحالم که حتی حواسم بوده که اینا تا پلاک خونه ی House رو هم از داستان شرلوک الهام گرفتن. ایشالا شما هم روز خوبی داشته باشید D:&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3435977246424942190?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/3435977246424942190/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=3435977246424942190&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3435977246424942190'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3435977246424942190'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/06/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3803475766550331820</id><published>2011-06-08T07:36:00.003+04:30</published><updated>2011-06-11T09:19:14.482+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>افتادم تو یه رودربایستی با وبلاگم، جون به جونم هم بکنند آدم مناسبتی هستم، یعنی هر چقدر هم سرم گرم کار و بدبختی و این چیزا باشه ته ذهنم درگیر مناسبات و تقویم هستم، به هر حال یه عمر سابقه ی گیر دادن به تولد و سالگرد ازدواج و فوت و کسوف و خسوف و حلال ماه رو نمیشه با یه چند صباحی درگیری ریخت دور که! به همین دلیل خرداد که جدی شد نتونستم روزمره بنویسم از طرفی هم تکلیفم با خودم معلوم نبود که این خرداد بعد از دو سال یعنی چی؟ اینقدر که اتفاق افتاده تو این دو سال چه تو کله ی من چه تو این دولت!&lt;div&gt;خودمم می دونم کمتر از هر کس دیگه ای از اطرافیان خردادی بودم، کمتر رفتم کمتر حرف زدم اما به همون اندازه "تراماتایزد" شدم. خب هر کسی (بخون فیدلر)  نمی تونه مثل "دختر حاجی" وبلاگستان "یادداشت ها"ی خوبی راجع به اتفاقات بنویسه (بخون مصیبت سحابی ها)، به همین خاطر افتادم تو رودربایستی با وبلاگه نشد بنویسم که 14 خرداد که تولد پدر بود! شمال بودیم به همراه همه ی ملت ایران! و اینکه بالاخره دین رو به پدر ادا کردیم و روز تولدش جایی بود که دوست داشت و نه من بهانه ی کار داشتم نه برادره بهانه ی فرجه ی امتحانات (جزغله! بچه فارغ التحصیل شده). برای همین نشستم فکر کردن که خب چه باید کرد! همه ی دو آتیشه هاشم که روزمره دارن، شب ها دوره همی هاشون به راهه روزها مناسبتی سیاسی می شن! قصدم ایراد گرفتن نیست بحثم اینه که باید به خودم یادآوری کنم که زندگی جریان داره! نتیجه این شد که دیدم منم بعد از اتفاقات دو سال پیش "تراماتایزد" شدم، شدید به خاطر جنایت ها و دروغ ها خشمگینم، بابت از بین رفتن امید اجتماعی سرخورده م و بابت جنگ نا عادلانه و توهین به ارزش هام دل شکسته م. اما به خاطر خرداد و خشم و زنده نگه داشتن خاطره ی آدم ها یه چیز سبز بپوشم و تو این زمان تو وبلاگم روزمره ننویسم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن. رفع شبه ی پست قبل: جا داره توضیح بدم که پدرم شغل مناسبی داره، کارش دولتی نیست (قابل توجه امیر) و ما با شغلش مشکلی نداریم اما هنوز نمی فهمم که چرا از یه آدم بالغ اونم وقتی که داره کلی از تجربه های کاریش و مهارت هاش استفاده می کنه پای پدر و ناموس و خانواده بیاد وسط! البته از یه جهتی هم خوشحالم که اگه نکته ی مثبتی دارم آدم ها بتونن رد پای خانواده رو هم توش ببینم که واقعاً عاشقشونم و برام ارزش دارن، حتی می تونم توضیحات نگار رو هم بفهمم اما فکر کنم تو این سن دیگه خیلی از اون روزهایی که تو دبستان بودیم و تا معلم جدید می اومد باید می گفتیم به نام خدا فلانی هستم پدرم هم فلان شغل رو داره گذشته، و همه ی هویت ما به شغل و میزان درآمد پدرمون بستگی نداره :)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3803475766550331820?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/3803475766550331820/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=3803475766550331820&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3803475766550331820'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3803475766550331820'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1611425869730512569</id><published>2011-05-30T00:13:00.002+04:30</published><updated>2011-05-30T00:23:36.996+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>ازم پرسید شغل پدرت چیه؟&lt;div&gt;چرا هر جا که یه جلسه ست یا همایش یا...و مخاطب من مرد غریبه ایه و بعد از حرف های جدی من یا پرزنتیشن من از داستان خوشش میاد و می خواد راجع به من حرف بزنه می پرسه شغل پدرت چیه؟؟؟ شما نظری ندارید؟ من خودم اگه از کسی خوشم بیاد و فکر کنم کارش درسته همیشه فکر می کنم از خانواده ی اصیلی اومده (پدر و مادر با هم نقش داشتن)  یا درس هاشو خوب خونده یا خوب مطالعه داشته یا آدم اجتماعیه معاشرت زیاد داشته، اما هیچ وقت به ذهنم نرسیده یا  نمیاد که شغل پدر یه نفر چه جوری می تونه رو نحوه ی استدلال و حرف زدنش تاثیر داشته باشه، من متوجه ی کجای قضیه نمی شمو نمی دونم اما فهمیدم که گویا شغل پدر خانواده برای آقایون خیلی مهمه! یکی توضیح بده لطفاً.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1611425869730512569?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1611425869730512569/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1611425869730512569&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1611425869730512569'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1611425869730512569'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/05/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4639119159555388372</id><published>2011-05-24T22:29:00.002+04:30</published><updated>2011-05-24T23:10:36.075+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>مادر یه فرشته ست. خب احتمالاً همه ی بچه ها یه عالمه حرف های خوب و خاطرات دوست داشتنی دارن که راجع به مادرهاشون بزنن. منم رابطه ی خاص خودمو با مادر دارم، اون قدر بهش نزدیک هستم که بخوام از کارهای روزمره براش بگم تا حدی که حوصله ش سر بره یا حالش از حرف های من بهم بخوره (از بچگی بعد از اومدن به خونه همیشه مشغول تعریف خاطرات بودم براش)، اون قدر بهش وابسته هستم که روزهای پر استرس اگه دوروبرم نباشه دووم نیارم و اون قدر بهش ایمان دارم که قبل از هر کاری مهمی بخوام که برام دعا کنه و تصمیماتمو بهش بگم. خب همیشه هم گل و بلبل نیستیم با هم، به اندازه ی کافی دعوا و اختلاف عقیده هم داشتیم اما همیشه تو خلوت خودم می دونستم که یه "فرشته" ست.&lt;div&gt;چند روزه دارم فکر می کنم به این رابطمون و همش تهش به این سوال می رسم که آیا منم همون دختری که می خواد هستم؟؟؟ همیشه بچه ها زبونشون دراز بوده در طول تاریخ که خب ما که پدر مادر خودمونو انتخاب نکردیم اما نمی تونم این روزا به این فکر نکنم که با این همه پیشرفت تکنولوژی و فرزندسالاری و این هرج و مرج تربیت بچه و غیره آیا واقعاً من همون بچه ای که مادره می خواد هستم یا نه؟ اشتباه نکنید نمی خوام فردیت خودم/ شخصیت خودمو به خاطر مادر زیر سوال ببرم، نه! حرف من اینه که هر کس از بچه اش یه تصویری تو ذهنشه که می تونه با خود واقعی بچه ه فرق داشته باشه حالا که من به قسمت آروم داستان رسیدم و از آب و گل در اومدم دوست دارم بدونم اون تصورش از فرزند دخترش چیه، اصلاً دارم به یه طرح یه هفته ای فکر میکنم که من بشم دختر ایده آلش، هر چی خواست انجام بدم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;از 5/6 سالگی که سلیقه ی خودمو تو لباس پوشیدن داشتم، شاید ...شاید که نه حتما ً این فرشته ی من خیلی دختر ورژن دخترونه دوست داره، شاید دوست داشته باشه من تو خونه دخترونه تر لباس بپوشم دخترونه تر رفتار کنم، اصلاً تو ذهنش باشه با دخترش آشپزی کنه، با هم برن خرید روزانه، شاید دوست داشته باشه شب ها موهای منو ببافه یا به جای اینکه به تماشای بحث های فوتبالی خونه بشینه بخواد با من برنامه آشپزی ببینه و یه کم به من رموز خانه داری یاد بده....نمی دونم خودم دوست دارم زودتر بفهمم دخترش تو ذهنش چی جوریه و من یه هفته اون دختره باشم بعد دوباره برگردم به دوران خوب خودم که "مامان دعا کن این کلاس امروز خوب باشه، مامان امروز تو جلسه فلان چیزو گفتم، مامان من دیرم شده می تونی اینو اتو کنی.....".&lt;/div&gt;&lt;div&gt;"فرشته" روزت مبارک.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4639119159555388372?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/4639119159555388372/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=4639119159555388372&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4639119159555388372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4639119159555388372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/05/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6234707315669071681</id><published>2011-05-21T09:54:00.002+04:30</published><updated>2011-05-21T11:04:25.654+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>هفته ی پیش شنبه و سه شنبه و چهارشنبه شب با دخی خاله ها و متعلقات رفتیم سینما آزادی جشنواره ی "فیلم شهر". اولاً که من اصلاً نمی دونستم یه همچین جشنواره ای وجود خارجی داره و طبق معمول این همسر انسی بود که ما رو آگاه کرد که شهرداری داره برگزار می کنه (این شهرداری با برنامه داره می ره جلوها)، ثانیاً این که دو شبش تا 9:30 سر کار بودم و با بدن خورد رفتم سینما اما باعث نشد که از با هم بودن لذت نبرم و انرژی نداشته باشم که با انسی بگیم بخندیم، خلاصه اگه کسی با صدای ما اذیت شد (من مریض هم بودم خیلی هم سرفه می کردم) من از همین تریبون طلب پوزش دارم.&lt;div&gt;مرهم: خیلی خوبه که نقش آدم های مسن تو فیلم ها دیده میشه و این که سطح آگاهی ما نسبت به توانایی هاشون بالا بره و فکر نکنیم فقط ما عقل کلیم و هر کی بلد نیست پا به پای ما تو تکنولوژی جلو بیاد بره بمیره، در اصل مشکلات زندگی ریشه ی یکسان جهانی داره اما صورتش گاهی عوض میشه و آدم ها با نیروی توکل، عقل، محبت و تجربه می تونن هر مشکلی رو حل کنن حالا تو هر سنی که می خوان باشن. به جز مادربزرگ پیر فیلم هیچ چیز دیگشو دوست نداشتم، هنوز دیلوگ های لوس اول فیلم رو نرومه :).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;گزارش یک جشن: یکی از طرف من به حاتمی کیا بگه: seriously???????? خب اوکی ازدواج و نگاه جدید به موضوع رو می تونم بفهمم اما فقط در همین حد، فقط می تونم بفهمم و بیشتر از این برای حاتمی کیا و این فیلمش نمی تونم احساسات خرج کنم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;قصه ی پریا: یعنی جیرانی چقدر دوست داره که زن و مرد فیلمش بشینن جلوی هم به هم نگاه کنن بعد مرده از شدت عشق گریه کنه؟؟؟؟؟ یعنی خدا رو شکر که فقط دو تومن پول بلیط دادیم و گر نه من خودمو نمی بخشیدم :) اصلاً ارزش نداره من بیشتر از این حرف بزنم راجع بهش. خیلی خوب اعتیاد/ اعتقاد/ آزادی موضوعات مهم، دغدغه های جامعه ی ما اما دیگه خواهش می کنم یه کم بهتر فیلم بسازید.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;در پایان جا داره از جامعه ی هنر به خاطر نقدهای غیر حرفه ایم عذر خواهی کنم، می دونم زحمت می کشید و چون هنرمندید نباید انتظار داشت که همیشه خلاق باشید اما خوب خسته شدم از وضیعت این سینمای داغون :). &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6234707315669071681?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/6234707315669071681/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=6234707315669071681&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6234707315669071681'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6234707315669071681'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/05/blog-post_21.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3634137746877123220</id><published>2011-05-18T01:12:00.001+04:30</published><updated>2011-05-18T01:28:21.880+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یکی نیست به من بگه خب فیدلر خر اول چک کن بعد حرف بزن، یعنی امروز تو جلسه به خودم ....دم در حد بنز، اعتبار چندین و چند ساله رفت رو هوا. اصلاً تقصیره "اونه" من که داشتم زندگیمو می کردم اگه بهم نگفته بود فکر کنم افسردگی شدید داری من این هفته هی ذهنم درگیره خودم نبود که ببینم افسردگی دارم یا نه بعد هی بخوام به زور حال خودمو خوب کنم بعد اینطوری ب...رینم به خودم. از این مدل ها بود که آدم بهتره بمیره تا یه غریبه اینطوری بهش تذکر نده، این دومی بود تو این هفته، بعدیشو خدا بخیر کنه (آمین). هی می گم من باید بستری بشم کسی گوش نمیده :).&lt;div&gt;پ.ن. یعنی ها! ببین فال امروزم چی بوده؟؟؟؟؟؟؟ بعد من نصفه شب باید بفهمم که امروز نباید حرف می زدم؟؟؟ :)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: arial, helvetica, clean, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 16px; "&gt;&lt;h3 style="margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 10px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; font-size: 16px; font-weight: bold; "&gt;Overview&lt;/h3&gt;&lt;p style="margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 20px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; line-height: 1.5; font-size: 14px; "&gt;Listen to the conservative investor deep inside yourself -- and don't get involved with anything you're not totally sure of. This is something to consider for any transaction, whether your money or your heart is concerned. Things that look bright and cheerful right now could be hiding some dark, scary secrets. In fact, the happier someone or something appears to be, the more negative or dastardly it truly is. This cautious period should last through the week.&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3634137746877123220?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/3634137746877123220/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=3634137746877123220&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3634137746877123220'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3634137746877123220'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/05/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1914868406131605863</id><published>2011-05-15T23:42:00.003+04:30</published><updated>2011-05-16T21:38:20.249+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خدا رو شکر روز خوبی بود :)&lt;div&gt;خیلی سخت شروع شد، با یه جلسه ی سخت، با حرف های تلخ اما باید بپذیرم که داره اتفاق می افته دیگه و منم مقصر بودم. فقط فعلاً قراره بهش فکر نکنم پس چیزی هم راجع بهش نمی نویسم (نگار جون شرمنده، خیالت راحت بحث رومنس و این حرف ها نیست).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;به خاطر اون جلسه ه کارهای دیگه رو هم کنسل کردم در نتیجه گند زده شد به روز سه شنبه م، احتمالاً بمیرم چون باید با سه تا استاد مختلف جلسه بذارم گزارش بنویسم، پیگیری کنم و.... اما باز بهتر از این بود که با این روحیه می رفتم این ور و اون ور.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حلقه ی سه نفره رو یادتونه؟ عصری رفتیم با هم بیرون که برای هم تصمیم بگیریم. اعضای حلقه منم، رییس سابق و یه دوست جدید که در حقیقت دوست رییس سابقه. تا دوره هم جمع شیم جونم به لبم رسید، چون که رییس سابق تو یه جلسه با کاردینال اینا گیر افتاده بود و کاردینال هم هی جلسه رو طول می داد به همین خاطر ما دیر به هم رسیدیم (کاردینال وکه یادتونه؟؟؟). دوست جدید خیلی دوست داشتنیه، آشوریه و جالبی داستان اینجاست که من همیشه دوست داشتم که یه دوست آشوری داشته باشم و تقریباً باورم نمیشه که آرزوم محقق شده و جالب تر اینکه این آدم هم محلی منه و من همیشه تو ذهنم بود که دوست آشوریم باید همسایمون باشه. واقعاً آدم باید مراقب آرزوهاش باشه، مال من تقریباً همه جوره داره برآورده می شه خدا رو شکر اما خب با روش و جزییات متفاوت.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;رفتیم پیاده روی. هوا که فوق العاده بود کوه  هم که داشت آدمو صدا می زد  اما به لطف کاردینال دیر بود برای کوه بازی، رفتیم رفتیم تا  سر فرشته. شدیداً و قویاً پیشنهاد می کنم که به کافه رستوران yogu سر بزنید، عالیه! برای من "شار" و تداعی کرد هر چند که تو نحوه ی پذیرایی و کلاس کار تفاوت داشتن اما خب اینجا هم بالکن داره، اینجا هم منوی خوشگل داره و خب منظره ی فوق العاده، رو به باغ سفارت روسیه و کوه در افق. حرف زدیم حرف زدیم و برای هم تصمیم گرفتیم، قراره کارها رو اجرا کنیم و نتیجشو به هم خبر بدیم، من قرار شده به چند تا دانشگاه ای میل بزنم و ببینم اونا چی می گن، فردا برای دوست آشوری مهمه چند تا قرار ملاقات مهم داره و رییس سابق باید یه سری کارهای عقب موندشو ردیف کنه. خیلی خوش گذشت، هایلایت امروزم همین پیاده روی و حرف زدن ها بود و مهم تر از اون این حس آرامش که آدم هایی هستند که بهت کمک می کنن و نظراتشونو صادقانه می گن و تصمیم گیری رو برات ساده تر می کنن.&lt;/div&gt;&lt;div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن. داشتم فکر می کردم که ما سه نفر بعد از ده سال کجاییم؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1914868406131605863?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1914868406131605863/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1914868406131605863&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1914868406131605863'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1914868406131605863'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/05/blog-post_6221.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1324753653488052604</id><published>2011-05-15T01:29:00.002+04:30</published><updated>2011-05-15T01:51:57.779+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>فقط همین طوری یه چیزهایی رو باید بنویسم و بعدا ً وقتی بهداشت روانیم اوکی بود مسئولیتشو قبول نخواهم کرد :) :&lt;div&gt;- بسیار هر روز به اینترنت معتادتر می شم، یه اتفاقی که این روزا می افته اینه که تا وبلاگ هایی که دوست دارمو سر نزنم نمی تونم اینجا چیزی بنویسم، مخصوصاً نگارو حتماً باید بخونم بعد با خیال راحت بیام اینجا و نمی دونم چرا حس می کنم باید اینجا بی محابا بنویسم فعلاً که دارم جلوی خودمو می گیرم که این فاجعه ی انسانی اتفاق نیفته اما از خودم خیلی مطمئن نیستم، شماها تا حالا اینطوری نشدید؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- چه سبک شدن حس خوبیه، به دوستم گفتم که از دستش ناراحت شدم و معلوم شد که سوء تفاهمی بیش نبوده، نمی خواسته زندگی من و خراب کنه اما نمی دونسته که اینطوری بیشتر من درگیر و ناراحت بودم، خدا رو شکر که حل شد، بعد از مدت ها حس کردم که بالغم و با یه آدم بالغ حرف زدم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- لعنت به ادبیات لعنت به علوم انسانی لعنت به روانشناسی لعنت به محیط کار الگو گرفته از غرب اونم وقتی آدم هاش فقط ادا در میارن :) (یکیش خودم)، اصلاً خاک بر سر این "آگاهی" و "شعور" و "روابط عمومی" و....، این قدر که این روزا که حساس شدم این مفاهیم اذیتم کننده می شن، وقتی جواب پیدا نمی کنی این چیزا درد سر می شن، این قدر که این مفاهیم گول زنندن، می ری تو جامعه می بینی خبری نیست، فقط مادیات حرف اول و می زنه و ایمان و اعتقاد آدم ها برای به دست آوردن اون مادیات، خاک بر سر من که گول جذابیت مسخره ی این دنیای غیر واقعی رو خوردم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- یعنی جزقله؟ بچه ها :) عالیه رسما ً، تا حالا کسی با من اینطوری حرف نزده بود، این قدر تو لحظه از من انرژی نگرفته بود که بشه دو دقیقه باهاش حرف زد، فکر کنم 6/7 سال از من کوچیکتره اما تجربه هاش بسیار دقیق و عینی اند، از اون قیافه ها که نشه ازشون فیدبک گرفت، از اون ذهن گیج ها که به حرفت گوش نمیده سوال خودشو می پرسه، همین جزقله بچه به من می گه " ما که move on کردیم شما هم move on کنید" آخ! که اینم فهمید من بلد نیستم move on کنم، چیزه خاصی نیست نگران نشید با هم داشتیم راجع به متالیکا حرف می زدیم :)، بحث بحث زندگی بود نه موسیقی....اه یادم رفت، خاک بر سر فلسفه، علوم انسانی و امثالهم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;- میشه فردا روز خوبی باشه؟ خواهش می کنم......&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1324753653488052604?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1324753653488052604/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1324753653488052604&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1324753653488052604'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1324753653488052604'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/05/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5215688806432530308</id><published>2011-05-12T20:31:00.000+04:30</published><updated>2011-05-14T01:04:26.291+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب می دونی کلاً تصمیم گیری کار سختیه، در زمینه ی تصمیمات سرنوشت ساز یا به ظاهر سرنوشت ساز منظورمه؛ اونم وقتی که فقط یه دلیل برای بررسی نداشته باشی، فقط خودت مطرح نباشی و علاوه بر یه لشگر آدم های دوست داشتنی که هر تصمیمی که بگیری دوستت داشته باشن یه نفر اون گوشه ی زندگیت وایساده باشه و خلاف جریان اون لشگر حتی فکر کردن بهش یادت بندازه که خودتو ارزون نفروش و اون روحیه ی مزخرف ایده آل گرایی تو بیاره بالا. این عوامل خارجی نمی ذارن فکر کنم، نمی ذارن بتونم خودمو پیدا کنمو چون این مشکلات از ازل وجود داشته دیگه تصمیمات ساده تر رو هم نمی تونم بگیرم، ذهنم فرسوده شده.&lt;div&gt;یه زمانی یه توجیهاتی برای تصمیم های گرفته و نگرفته ی خودم داشتم اما دیگه این روزا توجیهی هم برام باقی نمونده، قبلاً تو جهل خودم مطمئن تر قدم برداشتم اما الان همون تجربه ها به علاوه ی شکست ها، خود شناسی ها و ترس ها نمی ذاره قدمی بردارم :)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;از هفته ی پیش دو تا تلفن مهم داشتم، باید زنگ می زدم مذاکره می کردم /می پرسیدم/تحقیق می کردم/ تصمیم می گرفتم اما خوشبختانه در طول روزهای کاری هفته مریض بودم (سرماخوردگی مزخرف) حالا کارا به تعویق افتاده و من استرس زمان از دست رفته رو گرفتم، خب روانیم می دونم :) استرس سایه ی اون ادمی که اون گوشه وایساده که از ترسم هم (چون حدس می زنم چی میگه) نمی رم  سراغش اومده رو داستان( حتی ممکنه کمک هم بکنه اما من حوصله ی ریسکشو ندارم).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;تصمیم گرفتن کار سختیه از صبح تا حالا به خودم دارم می گم تا یکشنبه که بچه ها رو باید ببینی بهش فکر نکن اما نشده و من همینطوری بدون این که برای کلاس فردا ساعت 8 صبح آماده باشم دارم وبلاگ می نویسم و تو ذهنم فکر می کنم بعدش فیلم ببینم صبح زود بیدار شم کارهای کلاسو انجام بدم :).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سخته آدم برای خودش تصمیم بگیره اما حداقل من یکی به راحتی می تونم در شرایط مشابه برای آدمی که مثل خودم با دلیل های یکسان تو گل مونده باشه راه حل بدم اما دریغ از یه ذره توانایی که بتونم به خودم کمک کنم، به همین دلیل  در یک حلقه ی سه نفری تصمیم گرفتیم که روز یکشنبه برای همدیگه تصمیم بگیریم شاید که فرجی بشه (دعا کنید) :).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن. دارم دنبال کار می گردم واقعا ً چه کار سختیه! (البته باحال هم هست سر فرصت از خاطره های خوبش میام می گم) به همه ی کسانی که این مسیرو پشت سر گذاشتن صمیمانه تبریک می گم و عاجزانه می خوام که دعای خیرشونو بدرقه ی راه حلقه ی سه نفری ما بکنند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5215688806432530308?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5215688806432530308/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5215688806432530308&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5215688806432530308'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5215688806432530308'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/05/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1326501224158672219</id><published>2011-05-10T23:16:00.002+04:30</published><updated>2011-05-10T23:42:06.592+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بالاخره "همنوایی شبانه ی ارکستر چوب ها" رو خوندم اونم تو یه روز. واقعاً تاثیرگذار بود، دیروز خوندمش هنوز نرسیدم برم نقد های کتابو پیدا کنم اما من که تقریباً برای خوندن فصل بعدی درحال دوییدن بودم، تا نزدیک چند فصل آخر. فکر کنم برای اینکه مردم سکته قلبی نکنن فشار چند فصل آخر رو کم کرده بود :) دیگه تصویر اومده بود تو دستم اتفاقی نمی تونست سکته م بده، هر چند بدم نمی اومد واقعاً به مرز سکته می رسیدم، حتی فصل آخر خیلی متعجبم نکرد بیشتر به نظرم نتیجه ی منطقی داستان بود، اگه نخوندید حتماً انتخاب بعدیتون باشه پشیمون نمیشید.&lt;div&gt;من که تصمیم دارم دوباره سر فرصت بخونمش، اصلاً از این ایده که کتابهامو دوباره بخونم خوشم میاد، هم محکیه برای خودم که ببینم نگاهم قبلاً چه جوری بوده یا اینکه چقدر رشد کردم، ای کاش فرصتش بود....&lt;/div&gt;&lt;div&gt;با یه حال مازوخیستی کتابو خوندم شاید یکی دیگه از دلیل هایی که باید دوباره کتابو بخونم این باشه که در سلامت روان هم داستان و تجربه کنم. جاتون خالی :) دیروز دارای سرماخوردگی نزدیک به مرگ بودم، مثل همیشه فشارم پایین بود و از شدت ضعف از تخت نمی تونستم بیام پایین، همین شد که رفتم سراغ کتاب. هر چی فکر می کنم می بینم واقعاً هیچ بیماری یا وضعیتی به اندازه ی سرماخوردگی روان منو بهم نمی ریزه، نمی دونم این ویروس ها به سیستم اعصاب من چی کار دارن؟ استرس می گیرم، نا امید می شم، ذهنم مغشوش تر میشه و به زندگیم قفل می خوره. ممکنه مواقع دیگه عصبی یا حساس بشم اما این ملغمه ی بالا رو فقط این ویروسها درست می کنند. حالا وضعیت سرما خورده ی منو تصور کنید: رو تخت ولو، کتاب به دست، تقریباً بعد از هر نیم ساعت یک ساعت هم می خوابم (یا از ضعف غش میکنم) و هی ارکستر شبانه می خونم و هی خواب استرس آور دارم ( به خاطر محتویات کتاب). واقعاً فکر نمی کردم یه کتاب این قدر درگیری ذهنی بهم بده به همین خاطر توصیه می کنم موقع بیماری نخونیدش چون مثل من به خودکشی نزدیک میشید :) جدای از شوخی نتیجه ی اخلاقی داستان برام این بود که دیگه در مقابل نوشته ها مقاوم نیستم، عوض شدم/ ضعیف شدم و تحت تاثیر قرار می گیرم، حالا نگرانیم اینه که این دفعه فیلم ترسناک ببینم و بفهمم شدم انسی و هر صحنه ای منو می ترسونه (انسی جون عاشقتم)، :)).&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1326501224158672219?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1326501224158672219/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1326501224158672219&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1326501224158672219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1326501224158672219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/05/blog-post_10.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-2678644549764691671</id><published>2011-05-02T23:53:00.002+04:30</published><updated>2011-05-03T00:51:54.102+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>جمعه شب با دوستان رفتیم به تماشای "دایی وانیا" ی چخوف، همون گروه در یه ساعت دیگه "مرغ دریایی" رو هم اجرا می کردند اما از اونجا که یه طلسمی دنبال من هست که از وقتی که مرغ دریایی رو خوندم و عاشقش شدم نشده هیچ اجرایی رو ببینم، این اجرا رو هم از دست دادم البته فکر می کنم این دفعه دست پروردگار هم در کار بوده چون من خیلی دوست دارم اجرای قوی این متن رو ببینم و این گروه خیلی برداشت آزادی دارند و کلی تو متن دست می برن.&lt;div&gt;دایی وانیا رو نخوندم اما از روی همین اجرای نه چندان شبیه و مختصر هم میشه گفت اگه بخونمش عاشقش می شم.  اجرا هم...حالا نه اینکه اجرا خیلی بد باشه ها نه! اما خیلی هم عالی نبود؛ اول اینکه من منتظر یه کار کلاسیک بودم و هیچ جا روی بروشور و غیره ندیدم که بزنه آقا ما چخوفو مدرن کردیم، ثانیاً که من با متن نمایشنامه مشکل داشتم، جاهایی که خلاقیت نشون داده بودند با متن اصلی خیلی هم خونی نداشت، یه جاهایی قشنگ متن "سکته" داشت، بعضی ها معتقد بودند که نخیر بازی ها ضعیف بوده اما من کماکان با اینکه معتقدم خیلی با بازی های درجه یک رو برو نبودیم (البته من سونیا رو خیلی دوست داشتم) این ضعف متن بوده که این بیچاره ها رو تو هچل انداخته  نه عدم توانایی شون.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دیگه اینکه یه کم کلیشه های دم دستی زیاد بود، نمی دونم چرا جدیداً وقتی کارها بوی سیاسی می گیره دوست ندارم دیگه، حس می کنم خب فرق اینا با اخراجی ها چیه پس؟ خب هم با لهجه ی یزدی می گی "معتقد" هم می گی نا توان و بیمارم؟؟؟ یعنی واقعاً راه قشنگتر و ظریف تر و غیر دم دستی تر از اینا نبود؟ این ابتذالات می ره رو نروم، ناخوداگاه ممکنه لبخند بزنم اما واقعاً بیشتر از دو ثانیه طول نخواهد کشید.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;جدای از بازی خوب سونیا و بهتر شدن ایفای نقش ها در طول اجرا نسبت به ابتداش، جا داره که واقعاً از این دست کاری در متن هم تشکر کنم، خوب وقتی آدم یه کار روسی ناب می بینه باید جعبه ی دستمال کاغذیش هم دم دستش باشه و خوب این دوستان "کمیک ریلیف" های زیادی رو اضافه کرده بودند که از تلخی کار کم می کرد، درسته چخوف طنز ظریفی هم تو کاراش داره اما خوب تلخی رو کاملاً از بین نمی بره و منم با این اعصاب ضعیف احتمالاً توی اجرای مطابق با متن غش می کنم :) اما جمعه شب فقط با چند قطره اشک تو دیالوگ آخر سونیا و وانیا داستان بخیر گذشت. لازم به ذکر است که من این تلخی رو صد در صد تایید می کنم و معتقدم روس های عزیزم مثل آنتوان و فئودور :) با بیان کردن اونها به ما قدرت روبه رو شدن/ هضم و با یکمی خوش شانسی حل کردن مشکلات رو میدن. بله کلاً زنده باد ادبیات روسیه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-2678644549764691671?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/2678644549764691671/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=2678644549764691671&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2678644549764691671'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2678644549764691671'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/05/blog-post_02.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1911222586310006675</id><published>2011-05-02T00:17:00.002+04:30</published><updated>2011-05-02T00:48:45.616+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl"&gt;یعنی هنوز هم بعد از هفت سال تحت تاثیر قرار می گیرم....&lt;/div&gt;&lt;div&gt;امروز روز آخر کلاسم بود، تصمیم گرفته بودم که ترم بعد کلاسو ادامه ندم. آخر کلاس یکی از بچه ها اومد برای خداحافظی. وقتی داشت خداحافظی می کرد من خشکم زد، اول به خاطر اینکه یه دور خدافظی کرده بود و دوباره می خواست حرف بزنه و من نمی دونستم چی می خواد بگه، دوم به خاطر اینکه از چیزی تشکر کرد که خودم ندیده بودمش سوم به خاطر اینکه جمله ای رو گفت که من خودم چند بار به بهترین معلم هام گفته بودم. برای چند لحظه خشکم زد و الان مطمئن نیستم که خوب جوابشو دادم یا نه، خیلی برام عجیب بود حرفی که خودم به بقیه میزدمو یکی داره به خودم میگه و خوب هی داشتم سعی می کردم دقیقاً شاگرد بودن خودم یادم بیاد و بیاد بیارم که تو چه فضایی بودم که به اون آدم ها این جمله رو گفتم......&lt;/div&gt;&lt;div&gt;هدفم تعریف از خودم نیست واقعاً، فقط می خوام به بهانه ی این شاگرد عزیز که شب منو ساخت به یاد آدم های تاثیر گذار زندگیم باشم و آرزو کنم که از دستشون ندم و قدرشونو بدونم و اون قدر تو بازی زندگی گم نشم که محبتمو بهشون نشون ندم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن.1. حسابی پام شل شد و نزدیک بود دامن از دستم برود! اما در لحظه ی آخر مقاومت کردم و هم چنان کلاسو ادامه نمی دم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن.2. یه چند وقت نگران این داستان بودم که چرا تو این اوضاع دوست های صمیمی خواب منو نمی بینن (طبق سنت حسنه که وقت های حساس بدون اینکه من چیزی بگم تو خواب آدم های زندگیم لو میرم، ر.ک. پست های 800 سال پیش) که متوجه شدم یه همکار گوگولی کوچولوم داره خواب منو می بینه این روزا :). &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1911222586310006675?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1911222586310006675/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1911222586310006675&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1911222586310006675'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1911222586310006675'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4150969157071815967</id><published>2011-04-29T23:47:00.002+04:30</published><updated>2011-04-30T00:33:38.971+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اصلاً تقصیره پست نگاره (دوباره!)، می گه دلش می خواد به حرف زدن بقیه گوش بده، بعد من فکر کردم دوست دارم بقیه باهام حرف بزنن من فقط گوش بدم بعد اونا چیزی ازم نپرسن. بعد یه کم بیشتر درگیر موضوع شدم یاد قبل تر ها افتادم. بعد دیدم یهو دلم تنگ شد. &lt;div&gt;دلم تنگ شد برای وقتی که هی حرف می زدیم. دلم خواست دوباره من حرف بزنم بعد باشه  که با دقت گوش بده، نظر بده جزییات یادش بمونه، بعد خوب حرف های منو تکمیل کنه یا خیلی ظریف مخالفت کنه/ تصحیح کنه بعد من تهش حالم خوب باشه که حرف زدم و از حرف زدنم لذت برده باشم، هر چند مشکلات دنیا رو حل نکرده باشم اما اون قدر سرذوق اومده باشم که تونسته باشم ته ذهنمو خالی کنم، راحت نظرمو داده باشم، به اطرافمو/ موضوع اهیمت داده باشم و مطمن باشم که شنیده شدم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt; دلم تنگ شد که یکی با فن بیانش و گوش کردنش منو مجذوب اون لحظه بکنه و بذاره بدون انرژی گذاشتن یه مکالمه جلو بره. بذاره خودم باشم، فکر می کنم این روزا تو مکالمه ها کمتر خودمم (تو جلسات کاری که اصلاً خودم نیستم) و خوب دلم تنگ شده....دروغ چرا با چند نفر از جمله دخی خاله ها و دوست صمیمی ها اون لحظه ها رو زیاد داشتم اما نمی دونم چرا این قدر اون لذته دوره الان/ تو این لحظه. تقصیره پست نگاره که من یادم افتاد که اون لذت رو دفن کرده بودم و بعدش هم هر چی از همون جنس اومده بوده روش دیگه معیار سنجش نداشتم، سطحی اون حس زیبا رو تجربه کردم و خوردم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن.1. فقط دلم برای اون حرف زدنه تنگ شده نه چیزه دیگه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن.2. حالم از این سیستم دفاعیم به هم می خوره که این قدر همه چیزو از ریشه خشک کرده برام! (زیادی خوب عمل کرده) این پست زیادی شخصی شد، شرمنده نمی خواستم این قدر نامفهوم باشه اما اینطوری شد دیگه!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4150969157071815967?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/4150969157071815967/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=4150969157071815967&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4150969157071815967'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4150969157071815967'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/04/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5180662788604061032</id><published>2011-04-27T15:31:00.002+04:30</published><updated>2011-04-27T15:42:05.496+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خیلی ممنون می شم اگه آدم ها به این یکی دو موضوع زیر بیشتر دقت کنن تا من این قدر این روز ها حرص نخورم و هی دنبال بهانه های الکی برای مهاجرت نگردم :)&lt;div&gt;خانم ها/ آقایان عزیز (بیشتر البته خانم های عزیز) وقتی دارید وارد یه ساختمون می شید و نفر جلوی شما در رو باز می کنه و نگه می داره برای این نیست که شما و یه گله ی 20 نفری پشت سر شما به سرعت وارد ساختمون بشید، اون نفر جلوتر هم مثل شما کارو زندگی داره و حتی شاید بیشتر از شما دیرش شده باشه، پس اگه می خواهید این دفعه در رو تو صورتتون ول نکنم بعد از من شما هم در رو برای نفر بعدی نگه دارید و او هم برای نفر بعد، اصلاً کار سختی نیست و اگه یه آدم هم وزن شما تونسته اون درو نگه داره شما هم حتماً می تونید.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خانم ها/ آقایان عزیز (دو گروه به اندازه ی کافی مرتکب جرم شدید) وقتی وارد پارکینگ عمومی می شوید و همین طوری طبقات رو می رید بالا دقت کنید که تقدم با ماشین جلوتره! (یعنی این رو هم باید توضیح داد؟) اگر در پارکینگ با ماشین ایستاده و فلاشر روشن مواجه شدید و یکهو یه نفر ماشینشو از پارک بیرون اورد مثل گاو با سرعت نرید جای خالی پارک کنید. پارکینگ عمومیه، پول دارید می دید اگه جا نبود کلاً راتون نمی دادند، حق تقدم رو رعایت کنید.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;هی من می خوام تو این مملکت بمونم، اینجا زندگی کنم، مملکتو بسازم نمی ذارن که.....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5180662788604061032?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5180662788604061032/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5180662788604061032&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5180662788604061032'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5180662788604061032'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/04/20.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6283583558656083345</id><published>2011-04-25T15:21:00.000+04:30</published><updated>2011-04-25T15:41:04.538+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>چند وقته که بدون وی. پی. ان از اینتر نت استفاده نمی کنم، یعنی تا کامبیز رو روشن می کنم وی. پی. ان رو هم راه می ندازم. صفحه های بدون عکس، پیغام های مداوم از طرف ج. اسلامی که به نام قانون نصف صفحه رو نمی شد دید خسته ام کرده بود. فیلتر شکن ها هم که سرعتمو کم می کردن و با این سیستم من که هم زمان هشتصد ها صفحه رو باز کنم نمی خونن. به شدت به خارجی ها حسودیم می شد و احساس تو غار بودن و داشتم اما خدا رو شکر الان بهترم تا حالا ببینم تا کی این داستان ادامه پیدا می کنه.&lt;div&gt;الان خب اینترنت داره باهام مثل یه شهروند کانادایی گاهی اوقات هم آمریکایی برخورد می کنه و البته من بعد از یه مدت دوباره دپرس شدم، چون گوشه ی همه ی صفحه ها مخصوصاً فیسبوک اصرار دارن به خانم های کانادایی/ آمریکایی لباس های خوشگل مجانی بدن (فیری سمپل) بعد اون وقت من محرومم :(. امیدوارم اون شهروند های عزیز که می تونن از این حق مسلمشون استفاده کنن.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا این وسط امکاناتم رفته بالا، بعد گاهی گیج می خورم حسابی. مثلاً ویندوزم ویستاست، برای انتی ویروس از مایکروسافت سکیوریتی استفاده می کنم، گوگل کلندرو به جای یاهو فعال کردم، گوگل کروم استفاده می کنم اما هم چنان همه جا آدرس یاهو ای میل م رو می دم. خلاصه به قول یه دوستی برند لویالتی در حد صفره اما خب زندگی با گیجی خاصی داره می گذره.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;شما چه خبر؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن.1. عاشق هوای دیوانه ی این روزهام.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن.2. چقدر ناراحتم که آقایون کلاس بادی کامبت ندارن تو ایران، کلاً همه ی آدم هایی که این ورزش رو تجربه نمی کنن دارن اتفاق بزرگی رو از دست می دن :). اینم لینک سایتش که یه کم وسوسه بشید: &lt;a href="http://www.lesmills.com/"&gt;http://www.lesmills.com&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6283583558656083345?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/6283583558656083345/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=6283583558656083345&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6283583558656083345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6283583558656083345'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/04/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-7490279335305398221</id><published>2011-04-23T23:01:00.002+04:30</published><updated>2011-04-23T23:42:25.799+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>کنسرت:&lt;div&gt;خب انتظارم بالا بود، دلم برای استاد تنگ شده بود و دوست داشتم صدای سازشو بشنوم، انتظارم برآورده شد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دوست همیشگی باهام اومد، نشستیم بالکن طبقه ی اول اولین و دومین صندلی، جای عجیبی بود اما باهم به این نتیجه رسیدیم به خاطر نزدیکی به سن بهترین جا برای پریدن روی استاده :) که خب البته این فرصت رو هم مثل فرصت های دیگه ی زندگیم از دست دادم :).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سه تار استاد فوق العاده بود، شاید چون خودم یه کم یاد گرفتم الان ارزش اون صدا رو بیشتر می فهمم، خلج یار مناسبیه براش، در طول کنسرت با هم ارتباط داشتن و این خیلی لذت بخش بود. اجرای بداهه اصلاً کار راحتی نیست اما وقتی هنرمند ها با هم خوب کار کنند حس آزادی و لذت فوق العاده ای رو منتقل می کنه. تار استاد هم که حرف نداره،اصلاً علیزاده ساز هم نزد نزد فقط یه ساز بگیره بغلش بشینه روبروی ملت از بس که این آدم زیبا ساز بغل می کنه. خلج اینبار ساز سر انگشتی زد، قبلاً شنیده بودمش اما اون شب شب خوبش نبود، غلط نکنم یه جا استاد هم یه گوشه چشمی بهش اومد که: خلج جان پسرم شلوغ نکن اینقدر. هر چند سر انگشتی رو خوب نیومد اما با بم دایره؟ شاهکار کرد، عاشق این ساز شدم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یکی ازم پرسید کنسرت چه جوری بود آواز هم داشت؟ نه خب، بداهه نوازی دو ساز بود. اصلاً ساز علیزاده حرف می زنه احتیاجی به آواز نیست، قطعه ی شورانگیز انصافاً اینطوری بود. من که گوش ضعیفی دارم صدای حرف زدن شورانگیزو شنیدم دیگه بقیه که جای خود دارن.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دلم برای استاد تنگ شده بود، خوشحالم که صدای سازشو شنیدم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن.1. این خانواده ی شجریان خیلی شدید برنامه هاشونو با من تنظیم می کنن، هر جا و هر شب من می رم اونا هم میان :)&lt;/div&gt;&lt;div&gt;پ.ن.2. با تشکر از مسئولین! این حرکات بازسازی که در تالار وحدت انجام داده شده را بسیار پسندیدم :) باشد که هی استاد کنسرت بذاره هی ما بریم کاپوچینوی داغ بخوریم بسوزیم :).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-7490279335305398221?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/7490279335305398221/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=7490279335305398221&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/7490279335305398221'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/7490279335305398221'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/04/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3535350810610764652</id><published>2011-04-16T21:09:00.000+04:30</published><updated>2011-04-16T23:37:28.368+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب نمیشه آدم از تعطیلات عید و زندگی روزمره اش بگه و از جدایی نادر و سیمین چیزی نگه. منم فیلمو رفتم (روز دوم سال) منم دوسش داشتم اون قدر که دوباره هم دیدمش، درباره ی الی رو هم دوبار رفتم، منم بعد از فیلم به سینمای ایران امیدوار شدم و کلی خوشحال شدم به خاطر همه ی خرس هایی که آقای فرهای جایزه برد. &lt;div&gt;حرف و تفسیر و بررسی راجع به فیلم زیاده، اصلاً نمیشه از سینما بیرون اومد و حرف نزد و از شخصیت پردازی دقیق و بازی های شگفت انگیز چیزی نگفت. نمیشه از صحنه ی سالاد درست کردن سیمین و دنده عقب رفتن نادر و ...نگفت. اما از وقتی که فیلم و دیدم همش دارم بر می گردم به گذشته به دهه ی هفتاد به برنامه ی "تا فردا". اولین بار فرهادی رو تو این برنامه دیدم، کانال پنج تازه راه اندازی شده بود و منم هر روز منتظر بودم ساعت 7:30 بشه و تا فردا شروع بشه، اون زمان اون قدر بچه بودم که هر چیزی تحت تاثیر قرارم بده اما برام کاملاً واضح بود که تا فردا یه چیز دیگست. یکی از تاثیر گذارترین برنامه هایی که تا به حال دیدم، نمی دونم شاید اگه الام دوباره ببنیمش خنده دار باشه برام اما خودم می دونم این آدمی که الان اینجاست خیلی از اتیکت های اجتماعی شو از اون برنامه یاد گرفته. چند روز پیش تو اخبار داشت در مورد کاهش آلودگی و خاموش نگه داشتن اتوبوس ها در ترمینال و این چیزا می گفت یهو یاد "تا فردا" افتادم که چه گزارش های زیبایی نشون می داد این چیز هایی که تو اخبار می گفت 10/ 15 سال پیش اونجا تاثیر گذار تر بحث شده بود. الان مطمئنم که اگه کمربند ایمنی مو می بندم، تو این شهر شلوغ با آبروداری رانندگی می کنم، گوشه ی اتاقم تو اون کیسه ه کاغذ ها رو جدا می کنم که بازیابی بشه، نسبت به مسائل محیط زیستی حساسم و سعی می کنم همسایه ی خوبی تو آپارتمانمون باشم به خاطر تا فرداست. فرهادی تو زندگی من همیشه کسی بوده که چیزی که گفته تو لحظه بهش احتیاج داشتم. چه اون وقتی که میگه درست رانندگی کنید تهرانی ها! چه این روزا که می گه دروغ نگید، حرفو به کسی که باید بزنید، پیش قضاوت نکنید، ارتباطاتتون مریضه با هم حرف بزنید، به حرف هم گوش بدید. باید حرف فرهادی رو گوش داد چه اون موقع که نگران زندگی اجتماعیمون بود چه حالا که نگران جوون هایی که ظاهراً همه روشنفکرو با معلوماتن و  قرار اجتماع بهتری از نسل قبلشون بسازنن و بلدن قوانین رو رعایت بکنن، اما دیگه باید یاد بگیرن درونی تر رو خودشون کار بکنند..... باید حرف فرهادی رو گوش داد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3535350810610764652?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/3535350810610764652/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=3535350810610764652&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3535350810610764652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3535350810610764652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/04/blog-post_16.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-2413837405045430622</id><published>2011-04-11T21:50:00.000+04:30</published><updated>2011-04-11T22:00:09.174+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب چقدر دلم تنگ شده برای اینجا، این دفعه حرف داشتم که بزنم اما نمی اومدم باز، یه کم به خاطر تنبلی یه کم به خاطر نبود امکانات فنی یه کم هم به خاطر دنیای ماشینی و سرگرمی های کاذب و فیسبوک (وقتی بعضی حرف ها رو اوونجا می زنی حس وبلاگ نوشتن میره یه ذره) و این حرفا.&lt;div&gt;نوروز امسال هم که گذشت (قسمت بشه تعریفش می کنم) بعد از تعطیلات زیر بار فشردگی کار در حال له شدنم، اما تاحالا این قدر له شدنش خوشایند نبود، با اینکه خیلی اتفاق های دوست نداشتنی می افته و بعضی اتفاق های دوست داشتنی ازشون خبری نیست، دارم از این روزهای کاری لذت می برم، نمی دونم چرا وسط این بازار شام من درونی خوشحالم اکثر مواقع، فکر کنم هنوز انرژی عیدو دارم و داغم شاید هفته ی دیگه نظرم عوض شد، اما نه ایشالا هفته ی دیگه نظرم عوض نمیشه چونکه فردا شب داریم میریم کنسرت علیزاده ی عزیز :) شما نمی رید؟.... میام تعریفش می کنم. &lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-2413837405045430622?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/2413837405045430622/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=2413837405045430622&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2413837405045430622'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2413837405045430622'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6739209049343095149</id><published>2011-03-21T00:56:00.002+03:30</published><updated>2011-03-21T01:08:03.289+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب وقتی به سال گذشته و تصمیمات شروع سالم نگاه می کنم یه کم خنده ام می گیره شایدم باید گریه کرد اما خوب واقعاً این قدر بعضی چیزها چرخ خورد یه سری چیزها چرخ نخورده باقی موند که بهتره فکر نکنم چی می خواستم و دوباره امسال به یه سری چیزهای دیگه فکر کنم D: اما انصافاً به خودم افتخار می کنم که سر تصمیم زیباسازی سطح شهر باقی موندم و جز اعضای فعال کمیته بودم، بللی شاهده می تونید بپرسید، خلاصه یه سری آرایشگر و مانیکوریست و ... پولدار شدند بسیار. خدا رو شکر که سال گذشته زیاد سفر رفتم ایشالا امسال هم همونطوری ادامه پیدا کنه و دوباره خدا رو شکر که اتفاق های بدتری برام (مون) پیش نیومد و خدا رو شکر به خاطر یه عالمه لحظه های خوب و معجزه های کوچک و بزرگ.&lt;br /&gt;هنوز گیجم که برای سال جدید چی می خوام :) اصلاً معتقدم یه سری کارها و فکرها و.. تازه تو نوروز میشه درست حسابی بهشون رسید نه قبلش، حتی معتقدم یه جاهایی خونه تکونی اساسی کردن وقتش تو نوروزه :) حالا گویا نیاکان ما سیستم فکریشون فرق داشته و دوست داشتن تا قبل از نوروز خودکشی کنند به جاش دو هفته استراحت، اما فعلاً این سیستم زندگی من یه کم موجب عدم رضایتشون میشه ایشالا سعی می کنم سال بعد سریع تر عمل کنم.&lt;br /&gt;نوروز همگی مبارک، ایشالا شاد باشید و سال 1390 تجربه ی بهتری باشه براتون.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6739209049343095149?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/6739209049343095149/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=6739209049343095149&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6739209049343095149'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6739209049343095149'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/03/d.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4981539263367244169</id><published>2011-03-16T19:04:00.002+03:30</published><updated>2011-03-16T19:50:15.657+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بعضی روز ها روزهای شادیه بعضی هفته ها آدم غمگینه اما خونه ی ما در هفته ی پیش هم زمان هر دو حالت رو داشت طی می کرد، موازی/ شانه به شانه.&lt;br /&gt;آخر هفته عروسی برادر بللی بود و ما از قبل مشغول و منتظر عروسی بودیم و پا به پای خانواده ی عروس و داماد در هیجاناتش شریک بودیم (خب بللی نقش مهمی در این زمینه داشت!) وقت آرایشگاه و آماده کردن لباس ها و خرید کادو و...تو همون شلوغی ها یکی از هم سایه های مسن هم فوت کرد. یک آقای دوست داشتنی که حدوداً بیست سال باهاش همسایه بودیم، یه آقای مهربون که همیشه تو بالکنش می نشست و وقتی تو خیابون بودی بلند بلند باید بهش برنامتو می گفتی که از کجا میایی یا به کجا می ری و حالت چطوره  و حتماً سلامشو به خانواده می رسونی...در سال گذشته خیلی مریض بود و این اواخر تمام مدت بچه هاش ازش پرستاری می کردند، شبی که حالش بد شد و آمبولانس برای بردنش به بیمارستان اومد، من دیدمش و باورم نمی شد که این قدر ضعیف شده باشه.&lt;br /&gt;من سرم شلوغ بود خونشون برای تسلیت نرفتم، تازه وسط این شلوغی ها هم سر کار می رفتم به یه چیزی شبیه به سرماخوردگی/ حساسیت هم گرفتار بودم. مادر و پدر هر شب تقریباً به خانوادش سر می زدند. مکالمه های خانواده ی ما سر شام و ناهار به یادآوری خوبی های پیرمرد و مرور بیست سال گذشته بود به اضافه ی خبر های داغ روزهای قبل از عروسی. دیگه یه شب سر شام به مرور خاطرات فوت پدربزرگ/مادربزرگ و....رسیدیم بیشتر حالمون خوب بود تا اینکه ناراحت باشیم، بیشتر واقعاً داشتیم یادشون می کردیم تا اینکه مازوخیستی خودمون رو اذیت کنیم، وسط صحبت ها هم بحث اینو می کردیم که خب کادو چی بگیریم، یا چی بپوشیم یا اینکه خب خدا رو شکر که از خریدشون از اون مغازه ای که ما معرفی کردیم راضی بودند. بین این دو اتفاق زندگی داشت جلو می رفت، خبر های خوب و بد/ مشکلات و شادی های خانوادگی. تلفن ها با خبر های عجیبشون و....&lt;br /&gt;هیچ روزی جالب تر از خود عروسی نبود که مادر رفت برای مراسم به مسجد بعد با من اومد آرایشگاه و بعدش رفتیم عروسی. یعنی به معنی حقیقی کلمه هفته ی گذشته مفهوم زندگی به صورت فشرده خورد تو سرمون :). جاتون خالی عروسی خوش گذشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4981539263367244169?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/4981539263367244169/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=4981539263367244169&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4981539263367244169'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4981539263367244169'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/03/blog-post_16.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5263077030538780150</id><published>2011-03-10T00:19:00.002+03:30</published><updated>2011-03-10T00:49:34.711+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>صادقانه بگم؛ این روزا بین من و مهاجرت یه نخ باریکی به نام نداشتن پول وجود داره :) در اولین لحظه ای که نخ به نفع من شل بشه من دیگه اینجا نخواهم بود.&lt;br /&gt;بچه که بودم کلاس های الهی قمشه ای تو فرهنگسرای ارسباران رو می رفتم، یه بار یکی ازش راجع به "سماع" پرسید، جوابش یه چیزی بود شبیه به این که سماع از یه حسی مثل شعف در دل شروع میشه بعد مثلاً فکر کن شادی در چشم هات دیده میشه و اگه حس قوی تر باشه می خندی و اگه قویتر می رقصی و این چیزا.....پله پله، ارتباط درون و حس و تراوش اون....حالا برای من شده داستان آدم ها و مهاجرت. چی میشه که آدم ها مهاجرت می کنن؟ خودشون برای خودشون کافی نیستن، از بیرون چیزی طلب می کنن؟ به دستش نمیارن؟ بعد درونشون حرکت می خواد ازشون؟ جستجو...بعد اگه حس قوی باشه به درو دیوار می زنن! دنبال بهتر شدن می رن، سختی تحمل می کنن، اگه آروم نشدن بیشتر جستجو می کنن، دورتر حرکت می کنن، اگه خیلی قوی باشه می کنن می رن که برن یه جا  دوباره شروع کنن، می رن که بهتر باشه، بهتر چیه؟ چیزی که حسه تعریف می کنه؟ نمی دونم...&lt;br /&gt;حداقل می دونم این روزا مهاجرت رو اینطوری می بینم. آدم روزها و ماه های قبلم نیستم که وقتی کسی ازم می پرسه چرا نمی ری خیلی راحت بگم که وابسته ام به خاک و خانواده و خودم در اینجا. که غریبه برام ترسناکه، تعریف شده برام جالب نیست. هویت م برام معلومه، در صلحم پس چرا حرکت؟&lt;br /&gt;منظورم جای دور نیست، دنبال شروع دوباره م، خودم برای خودم کمم، از بیرون کمک می خوام، اینجا کمک نمی بینم (شما چی میبینید که هستید؟) خیلی تلخه اما می دونم که اگه این نخ باریک نبود من فردا تهران نبودم. منظورم جای دور نیست، منظورم سرزمین شروع دوباره ست. شاید یه دوره ی گذراست اما صادقانه نبود اگه آگاهانه فراموش می کردم این چند روزی رو که منه "آرامش/ زندگی فقط در تهران، شاید برای یه دوره ی تدریس کوتاه برم و برگردم" شدیداً حواسم هر جای دنیا هست به جز این تهران. هفته ی بعد چی می خوام رو نمی دونم اما این هفته که اینطوری بودم رو نباید فراموش می کردم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5263077030538780150?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5263077030538780150/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5263077030538780150&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5263077030538780150'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5263077030538780150'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8279230351059439154</id><published>2011-02-27T12:07:00.002+03:30</published><updated>2011-02-27T12:24:40.181+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>تا حالا نشده بود حرفی برای اینجا نداشته باشم، اگه کم می نوشتم برای این بود که نمی رسیدم اما همیشه یه چیزی بود که می خواستم راجع بهش بنویسم....شاید تقصیر شماست که کم می نویسید :) شاید تقصیر ایناست که فیلتر کردن شاید تقصیر خودم که شلوغم شاید تقصیر فیس بوک ه شایدم این قدرت های غربی که همش تو کار ما مسلمونا دخالت می کنن. خلاصه این روزا بیشتر وبلاگ می خونم تا بنویسم و بسیار &lt;a href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/"&gt;این وبلاگ&lt;/a&gt; رو پیشنهاد می کنم. چند تا پست داره که انگار خود من نوشته باشم این قدر که حرف هاش شبیه حرف های منه. دستش درد نکنه که بهتر از من حرف های منو می زنه :)&lt;br /&gt;رفتیم کنسرت، بالاخره بعد از چند سال دوباره ویولون زدن خاچیک باباییان رو دیدم، این دفعه در قالب کوارتت زهی اجرا داشت، خیلی خوب بود....دو شب بعد هم رفتیم ارکستر زهی ارمنستان، کلاً امسال رو با چکناواریان شروع کردم و با کمیتاس تموم، به میزان مناسب کنسرت کلاسیک دیدم  اونم توسط هنرمندان ارمنی....اما واقعاً حسش نیست که از اجرا بگم و غر بزنم از نبود بروشور و از انتخاب قطعات تعریف یا انتقاد کنم، فقط بدانید  و آگاه باشید که دو تا پیانیست فوق العاده دیدم و به نظرم همه این روزا فهمیدن سواد موسیقایی ایرانی ها پایینه و تو انتخاب قطعات بیشتر سعی می کنن قطعات ساده و کمتر پیچیده انتخاب کنن و خب این خیلی بده....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8279230351059439154?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/8279230351059439154/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=8279230351059439154&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8279230351059439154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8279230351059439154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/02/blog-post_27.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-2696293130292123936</id><published>2011-02-18T10:52:00.002+03:30</published><updated>2011-02-18T11:22:02.485+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>چهارشنبه صبح روز باشگاه رفتن بود، با توجه به درایت های دولت/ شهرداری و همه ی سازمان های خدمتگزار باید برای رسیدن به درب شمالی باشگاه انقلاب از جلوی اوین رد بشم (شما راه دیگه ای بلدید؟). اوین وحشتناک تر از همیشه بود، صف خانواده هایی که برای پیگیری کار عزیزانشون تو لباس های تیره ی زمستونی بودند منظره ی فوق العاده غمگینی رو بوجود آورده بود. کثرت آدم ها و ماشین ها ترافیک منطقه رو سنگین کرده بود، مجبور بودی آروم از جلوشون رد شی. اکثراً چند نفری اومده بودند. کسی گریه نمی کرد بیشتر داشتن با هم حرف می زدن اما فوق العاده منظره ی گریه آوری بود.&lt;br /&gt;دوباره تو همون روز بعد از چند ساعت از جلوی اوین رد شدم، این دفعه خانواده ها کمتر بودند و پلیس و گارد و...زیادتر بودند، این دفعه به خاطر ترافیک بیشتر گاردی ها رو نگاه می کردم، این بار بیشتر تاسف می خوردم براشون و به نظرم اصلاً منظره ی گریه داری نبود.&lt;br /&gt;روز بدی بود حسم دقیقاً مثل اون شبی بود که اولین بار بعد از شلوغی ها از جلوی اوین رد شدیم، نمی دونم چرا این ساختمون سیاه رو اونجا ساختن. ای کاش بشه که خراب بشه، شاید خاطراتش از توی اون محل بره، اصلاً جایی مثل اوین برای هر محلی سنگین تر از اونه که آدم بتونه تحملش کنه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-2696293130292123936?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/2696293130292123936/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=2696293130292123936&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2696293130292123936'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2696293130292123936'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/02/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3329325769184928406</id><published>2011-02-06T23:07:00.002+03:30</published><updated>2011-02-07T00:38:37.285+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>چند روزه که برای observe  کلاسها و استادها می رم به یکی از واحد های آقایان، دوباره شروع کردم به نت برداشتن به روش خودم *، یادم رفته بود که چقدر خوش می گذره. که چقدر وقتی یه استاد کارشو خوب انجام میده ذوق می کنم یا اینکه موقع کار اشتباه باید سعی کنم تو نگاهم چیزی نبینه اونم وقتی که من از اوناییم که همه چیزو میشه از نگاهم فهمید. یادم افتاد که این فراموشی اصلاً "سیستم دفاعی" منه، وقتی چیزی اذیتم می کنه یا اینکه می خوام دور شم نا خودآگاه فراموش می کنم. اما یادآوری این دفعه پر فایده بود، امیدوارم نتیجه اش هم خوب باشه.&lt;br /&gt;اول از همه برای کلاس پسرونه داشتن دلم تنگ شد، دلم برای پسر شیطون های کلاس تنگ شد، دلم برای تیکه انداختناشون تنگ شد، دلم برای شاگردهای قدیم خودم تنگ شد....اولین کلاسم و اون بچه های بانمک و دوست داشتنی....&lt;br /&gt;بعد از فاز دل تنگی افتادم به یادداشت، دقیقتر یادداشت کردن، هی همه چیزو نوشتن، بررسی علت کارهای استادها، ناخودآگاه مقایسه با خودم، گاهی تشویق ذهنی اونا و مذمت خودم، گاهی نگاه به عقب که من قبلاً چطوری observe می کردم و الان چطورم؟!&lt;br /&gt;سر این مورد دومی به نتیجه نرسیدم، چون دیدم خودزنی الان فایده نداره، تا گزارش ها رو ننوشتم بهتره به خودم سخت نگیرم، بذارمم نتیجه معلوم شه بعد خودمو دار بزنم.&lt;br /&gt;دوباره با آدم های جدید/ جالب آشنا شدم، دوباره غریبه ها خیلی زود فهمیدن من گوش کردنو دوست دارم :)&lt;br /&gt;خدا رو شکر این کلاس آخری ها خوب بود و با اعصاب راحت پروژه تموم شد، بهتر از استادها شاگرد های کلاس ها عالی بودند، یعنی الان تو نوشته هام  پره از "عزیزم" ، "بارک الله" و " آخی" برای اون آقای متشخص و اون پسر شبه هندیه و اون یکی خسته ه و .... خلاصه کلی قربون صدقه ی آدم بزرگ هایی رفتم که تو سطوح پایین داشتن به زیبایی تلاش می کردن انگلیسی حرف بزنن(*همیشه اینجوری می نویسم، احساساتمو/ نظراتمو کامل می نویسم با آدم ها و خودم تو نوشته هام حرف می زنم، گزارش آکادمیک نمی نویسم، نمی تونم بنویسم). وااای که من همیشه عاشق این لحظاتی تو کلاسهام که آدم ها خلاقیت های خودشونو نشون می دن و تو مثال زدن هاشون و تلاششون برای انجام فعالیت های کلاسی تو می تونی ظرایف شخصیتشون، تیزهوشی و کلاً فردیتشونو ببینی. امروز این لحظه ها بیشتر بود، ساختن این اتفاق ها/ لحظه ها معلم خوب  هم می خواد. علاوه بر شاگردهای دوست داشتنی معلم های خلاق هم دیدم امروز که جذابتر کرد پروسه ی این پروژه ی فشرده رو.&lt;br /&gt;دیر وقت ازسر کار اومدم خونه. مادرو که بغل/ بقل (چرا من دیکته ی این کلمه رو یاد نمی گیرم؟) کردم یهو یادم افتاد صبح مادر منو با یه عالمه بوس و بغل!؟ از خواب بیدار کرده بود :) و بعد به این کشف نایل اومدم که اصلاً به خاطر این طرز صحیح از خواب بیدار شدن بوده که من امروز آرامش داشتم و اصلاً آدم بهتری بودم. خلاصه شما هم هی بچه تون، مادرتون، پدرتون و همسرتون و هر کی صبح ها تو خونه تون بعد از شما بیدار میشه رو اینطوری بیدار کنید، خسیسی نکنید یه بوس کوچولو فایده نداره، بغلش کنید بوسش کنید قربون صدقه اش برید  تا بیدار شه یا که با این کارتون بتونه چند دقیقه بعدش با آرامش بیدار شه، زمان خرج کنید برای بغل دستی هاتون :) اگه که همیشه اینطوری هستید که خوش به حالتون اما اگه هنوز ایمان نیاوردید فردا صبح رو از دست ندید، جواب میده، مطمئن باشید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3329325769184928406?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/3329325769184928406/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=3329325769184928406&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3329325769184928406'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3329325769184928406'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/02/observe.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-2136312902169324998</id><published>2011-02-02T22:30:00.002+03:30</published><updated>2011-02-02T23:33:59.664+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب باید بشینم فکرهامو جمع کنم خیلی زود و خیلی زودتر کارها رو انجام بدم اما از شما چه پنهون عمداً یا نا آگاهانه دارم تاخیر می ندازم و دقیقه نود کارها رو انجام می دم یا اگه بشه می پیچونم، خلاصه بیماری مهندسی م زده بالا. مشکل اینه که دیگه اون قدر خودمو می شناسم که ندونم کجای کارم ایراد داره و متاسفانه نمی تونم بندازم گردن تجربه نداشتن که عین همین کارها و اشتباهات رو تجربه کردم اما  وقتی میبینم که باز پیش میاد بسیار زیاد از خودم ناراحت می شم اما چه میشه کرد بیماری مهندسیه زده بالا ;) بذار این دفعه هم ضعف اراده و قدرت تصمیم گیری خودمو بندازم گردن بیماری و تقدیر و شرایط و این که من مجبورم به این دلایل این کارو بکنم و حق انتخاب ندارم و این حرف ها. حالا نه اینکه موقعیت لا ینحلی جلوم باشه ها، نه خدا رو شکر اون قدر ها هم مرگ و زندگی نیست هر روزم، اما توقع تکرار اشتباهات ساده رو ندارم، خودم  و سر اینجور چیزا راحت نمی بخشم اما به جای راه حل و عمل کردن هی ذهنی از این شاخه به اون شاخه می پرم و کاری نمی کنم در موردش. سرعت کیفی زندگیم شده دو سانتی متر در بیست و چهار ساعت :)&lt;br /&gt;قرار نبود این پست به این مزخرفی باشه اومدم بنویسم که حوصله ی حرف جدی ندارم و ولش کن که این هفته چی شد و چقدر جدی بود، بعداً فکر میکنم در موردش،  اومدم از خوبی هاشو و دیدن دوست های خوبم بگم و مادر عزیزم که با یه لبخند من همه چیز رو می فهمه و بللی و گربه هاشو رستوران و بیرون رفتن و مهمون بودن های من و اینکه چقدر مهمون بودن حس خوبی و...اما نشد، آخه دارم دوباره ابله می خونم، مستند متالیکا می بینم و در ضمن بیماری مهندسیم زده بالا ;)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-2136312902169324998?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/2136312902169324998/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=2136312902169324998&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2136312902169324998'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2136312902169324998'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5300690820815561488</id><published>2011-01-26T18:43:00.002+03:30</published><updated>2011-01-26T19:07:52.198+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب من آخر نفهمیدم چی شد که اینا گفتن خانم ها نمی تونن برای تماشای فوتبال به سینما برن؟؟!!! یعنی از تابستان تا حالا شرع اسلام چه  فرقی کرده که برای جام جهانی میشد خانم ها تماشاچی باشن بعد برای بازی های آسیایی نمیشه؟ یا اینکه چون پرده ی سینما بزرگه همون حکم دیدن بازی زنده رو داره پس کلاً خانم ها نباید تماشاچی باشن؟؟؟  لپ کلام اینکه خیلی مسخره اند!! در نتیجه ی این داستان من و برادره هم شنبه مجبور شدیم بریم محفل فساد و با یه سری از همکارها و منزل هاشون دسته جمعی در تلویزیون با اینچ بالا و امکانات سینمای خانوادگی فوتبال ببینیم، به خاطر حکم دوستان مجبور شدیم تو مهمونی قاطی شرکت کنیم که خانم ها حجاب نداشتن و فوتبال می دیدند!!! اگه اینا سینما رفتن و ممنوع نمی کردند هر کی با ناموس خودش به اضافه ی یک عدد روسری فوتبال می دید نه در جمع مختلط با پتانسیل نوشیدنی و سیگار و .... (خدا رو شکر جمع ما خیلی مثبت بودند، دون وری!!)&lt;br /&gt;خب به دلیل نمی دونم چی دوباره دارم می رم بادی کامبت :) هنوز مربی های فوق العاده ای داره و این قدر خوبه که من امیدوارم هر ماه پول داشته باشم که برم، جلسات اول هیمشه سخته، مثل همه ی تازه کارها وسط کلاس می برم، به هن هن می افتم  و یادم میره نفس بکشم، بعد جدیداً فهمیدم این صداهایی که رزمی کارها از خودشون در میارن طبیعیه، مجبور میشی نفستو با شدت بدی بیرون، یعنی دیگه یه جاهایی دست بروس لی مرحوم رو از  پشت می بندم از بس جیغ در ولتاژهای مختلف می کشم....خلاصه از من گفتن بود بیایید امتحان کنید. کلاً ترکیب کلاس یوگا و کلاس بادی کامبت شدید پیشنهاد می شود، باشد که  رستگار گردید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5300690820815561488?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5300690820815561488/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5300690820815561488&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5300690820815561488'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5300690820815561488'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/01/blog-post_26.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6333216169182825881</id><published>2011-01-19T22:08:00.002+03:30</published><updated>2011-01-19T23:17:05.065+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب چه کاریه پست غم انگیز نوشتن!!! بهتره جوانان مملکت به جای ناراحتی/ خودخوری/ نگرانی/ اعصاب خوردی و...بلند شن با دختر خاله شون برن استخر، هی شنا کنند، هی شنا کنند بعد غذای خوشمزه بخورند و بخوابند و موبایلشونو سایلنت کنند و نشنوند که دوستاشون زنگ زدند و بعد فحش بخورند اما چشم هاشون از روزهای قبل بیشتر بخنده. شاید بهتر باشه جوانان مملکت غمشون تو دلشون باشه، دوباره "ابله" بخونند و با شاهزاده میشکین غمشونو تقسیم کنند. اصلاً این قدر که جوانان مملکت دلشون حرکت و تغییر می خواد یهو دیدی زدن از مملکت رفتنا! گفته باشم!&lt;br /&gt;در همین راستای حرکت و تغییر دوباره Body Combat ثبت نام کردم، شاید کار به خروج از مملکت نکشه و همین جا موندگار بشم ;)&lt;br /&gt;نگار تو این پست آخرش اسامی فیلم هایی رو خواسته که به آدم انگیزه بدند، چه کار سختی! واقعاً دو سه تا جواب بیشتر براش نداشتم، از بس که فیلم های خوب زندگیم یا وحشتناک کمدی اند یا غمگین، یا تفکر برانگیز یا...فیلم شاد انگیزه دار تو ذهنم نمیاد! خودش میگه&lt;br /&gt;beautiful mind خب راس میگه، اما با اینکه دوسش دارم این فیلم به ذهنم نمی اومد! چرا خب؟؟ فیلم خوبو فیلم شاد نمی دونم؟ یا یادم میره فیلم های شادو؟ یا که چی؟ برم بستری شم؟؟... نه بهتر اینه که آخر داستان که شاهزاده  رو دوباره می فرستند سوییس منم باهاش برم، هم بستری شدم هم رفتم خارج از مملکت هم پیش اون شادم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6333216169182825881?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/6333216169182825881/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=6333216169182825881&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6333216169182825881'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6333216169182825881'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/01/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6540996437396507928</id><published>2011-01-18T20:05:00.002+03:30</published><updated>2011-01-18T20:49:43.655+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خب روی یه مود بدی بودم یه هفته، میشه بهش گفت روی یه "گه مودی" بودم برای خودم. خودم شروعش کردم از درو دیوار هم اومد، خودم هم کشش دادم، بهترم اما اون داستان درو دیوار تموم نشده، قراره هی بیاد مثل اینکه :) اما بهترم، طفلی اعضای خانواده و بللی و اون دوست قدیمی که مجبور بودند منو تحمل کنند، ایشالا خدا بهشون صبر بده تا این داستان درودیوار هم تموم شه و من بعد جبران کنم.&lt;br /&gt;خوبی این مود قشنگ من این بود که دوست قدیمی مجبور شد منو ناهار ببره بیرون (آناندا) و بعد به حرف من گوش بده و بریم باغ موزه ی حسابی، خب پاداش کار نیکش هم این بود که  برف شنبه رو وسط اون باغ قشنگ تجربه کردیم، عکس گرفتیم، هی حرف زدیم، من قربون صدقه ی گربه های اونجا رفتم و بازی کردم باهاشون، اون منو استرلیزه کرد و شاد و خوشحال برگشتیم سر زندگی.&lt;br /&gt;شماها چه خبر؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6540996437396507928?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/6540996437396507928/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=6540996437396507928&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6540996437396507928'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6540996437396507928'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/01/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-7533024062962830838</id><published>2011-01-11T23:27:00.003+03:30</published><updated>2011-01-12T00:54:02.286+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>همیشه معتقد بودم/ هستم که بهتر از خودم منو می شناسه. ترس آوره؟؟؟ نه همیشه. شاید اوایلش، بعد خیلی راحت بودم تا زمانی که نزدیکش بودم...دور شدیم، دور افتادیم، دور شدم. مجبورم کرد که دور بشم، ترسیدم؟  نه. چون همیشه این جمله ی مزخرف " آدم هایی که دوست واقعی هستند و بینشون ارتباط درست شکل گرفته الزامی ندارند که همیشه کنار هم باشند" سر لوحه ی ارتباطات من بوده و هست. خب اما مثل اینکه تو واقعیت فقط خودم اینو قبول دارم. دیگه ترسیدم، می دونستم آدمیه که نزدیکش نباشی ترسناک میشه. اونقدر شناخت داشتم ازش که بدونم کدوم کارمو تایید می کنه یا نمی کنه. تو هر تصمیم باهاش مکالمه ی ذهنی داشتم. گاهی هم که مکالمات بی نتیجه بود تو ذهنم فراموشش می کردم. دلم تنگ میشد؟؟؟ نه! اینقدر برام تو هر لحظه حضور داشت که براش دل تنگ نبودم.&lt;br /&gt;کمک می خواستم. یه جاهایی می دونستم که می تونه کمک کنه، می تونه همه چیزو ساده کنه، همه چیز می تونه ساده بشه مثل وقت هایی که کنارش بودم. نرفتم سراغش! چرا؟ ترسیدم؟ نه. از دستش عصبانی بودم. خودش نمی دونست.  یک خشم مزخرف طولانی. حتی نوروز رو تبریک نگفتم. حتی لحظه های خاص که به یادش بودم و دلتنگش بهش زنگ نزدم. دور شدم. از دستم خشمگین شد. این بار من بی خبر که چرا؟؟؟ حداقل اون صادق بود و می گفت که خشمگینه. این بار همه متعجب از خشم اون! این بار من بره ی معصوم. این بار او فریاد زنان/ نگران برای من!!!! این بار من با زبان دراز که به جز دوری گناهی ندارم. این بار من با ماسک حق به جانب اما درون لرزان. هنوز رو به رو نشدیم، هنوز درست حرف نزدیم اما می دونم این بار هم من بازنده م. من در مقابل صداقتش حرفی ندارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-7533024062962830838?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/7533024062962830838/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=7533024062962830838&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/7533024062962830838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/7533024062962830838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/01/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1822667156677683763</id><published>2011-01-08T14:27:00.002+03:30</published><updated>2011-01-08T14:51:54.972+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>هفته ی پیش اکثراً صبح ها با برادره صبحانه خوردم به همین خاطر تمام مدت همدیگرو از اتفاق های جدید و برنامه ها آپ دیت می کردیم و منم اون وسط ها بهش گیر می دادم و یه کم خواهر بزرگتر بازی در می آوردم. اون از حرکاتی که تو باشگاه انجام میداد می گفت (بچه ام جدی داره میره باشگاه اخیراً) که "نشر خم اینطوریه و جلو پا ماشین یعنی این و جلو بازو سیم کش برای فلان چیز خوبه" و منم غر میزدم که برای چی تو باشگاه ها میگن پروتئین بخورید و ول کن این حرف ها رو، یا اینکه این حرکت یوگا هم همین کارو می کنه و...حرف های اون که تموم میشد یا وسط حرف هاش منم از کارها می گفتم و فکر ها و اندیشه های جدیدم مثل اینکه چقدر خوبه که یه کم که هوا سرد شد شوفاژ حمام رو زود روشن کردیم و من عاشق حماممون شدم این روزا و خب برادره هم بسیار تایید کرد و جفتمون خوشحال شدیم از این قضیه. شما چی حمامتونو تو زمستون دوست ندارید؟؟؟ من عملاً می تونم تو حمام زندگی کنم، صبح ها که به خاطر حمام گرم از خواب بیدار میشم و اصلاً نمی ذارم مادر حتی در روزها ی گرم دست به شوفاژ بزنه، یعنی صبح ها بدون حمام شوفاژ دار نمیشه بیدار شد، بنظرم این روزا حتی بیشتر مسواک می زنم، همین طوری بیشتر تو حمام هستم، آرایش و پاک کردن آرایش هم تو حمامه، ولم کنن اونجا کتاب هم می خونم یا کامبیزو می برم کارامو انجام بدم. یادمه بچگی ها که آگاتا کریستی می خوندم تو مقدمه ی یکی از کتاب هاش می گفت که ایشون در حمام داستان نویسی می کردن، الان کاملاً درکش می کنم و احتمالاً اون هم حمام شوفاژ دار دوست داشته.&lt;br /&gt;پ.ن. من واقعاً سعی می کنم در مصرف انرژی صرفه جویی کنم، ما الان دو ساله که شومینه روشن نمی کنیم و شوفاژ در مواقع ضروری روشن می کنیم اما از این شوفاژ حمام نمی تونم بگذرم شرمنده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1822667156677683763?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1822667156677683763/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1822667156677683763&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1822667156677683763'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1822667156677683763'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/01/blog-post_08.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5190567690397502300</id><published>2011-01-01T13:23:00.003+03:30</published><updated>2011-01-01T14:17:00.868+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_7J2E66gE-U4/TR8D3n5vWbI/AAAAAAAAAEY/fNOZgHWuWHs/s1600/IMG_1898.JPG"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5557164719337331122" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_7J2E66gE-U4/TR8D3n5vWbI/AAAAAAAAAEY/fNOZgHWuWHs/s200/IMG_1898.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;تبریز:&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;شش روز در تبریز تجربه ی جالبی بود، تا حالا تو شهری نبودم که فارسی زبان اولش نباشه، رسماً یه مملکت دیگه اس. زبان دیفالت ترکی/ آذری ست ( آخر سر من متوجه نشدم فرق اینها در چیه!) مردم رسماً باهات ترکی حرف می زنن و اصلاً شک هم ندارند که ممکنه متوجه نشی، تو آژانس/ داروخانه (بله بله من در تبریز هم داروخانه می رم)/ موزه/ مغازه.....خب خدا رو شکر ظاهری هم متفاوت به نظر نمی اومدم در نتیجه تا مثل عقب افتاده ها نگاهشون نمی کردم هم چنان با زبون خودشون با من حرف می زدن :)&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;این سفر از تجربه ی هواپیماش خوب و عجیب بود. اول اینکه تا حالا فوکر سوار نشده بودم دوم اینکه تا حالا کنار انسان به این جالبی نشسته بودم، یه خانم تبریزی که در تهران زندگی می کرد کنار من نشسته بود و اصلاً نذاشت 50 دقیقه ی پرواز برای من به سکوت بگذره :) من الان دقیقاً بیشتر ماجراهای خانوادگی شونو، وضعیت مالی و س.ک.س لایف پسرشو می دونم، البته آخر سر نفهمیدم می خواست منو با پسرش آشنا کنه چون به نظرش من دختری " مناسب با معیارهای ازدواج از نگاه اون" بودم یا اینکه فقط دوست داشت حرف بزنه. جاتون خالی بود.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;هتل: من همیشه وقتی می خوام هتل برم دو تا نگرانی دارم، یکی این که سیستم اینترنتشون چطوریه دوم اینکه وضعیت اتو و خشکشو ییشون چی میگه. متاسفانه این هتل هم تو اتاق وایرلس نداشت باید میرفتیم تو کافی نت، کلی با مسافرهای دیگه به این سیستم فش دادیم و دوست شدیم با هم و به من کمک می کردن تا با امکانات عجیب غریب اونجا کنار بیام و بتونم دو تا پیرینت بگیرم برای کارم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;از قبل بهم هشدار داده بودن که مردم تبریز مثل یزدی ها قربون صدقه ات نمی رن آماده باش. خب واقعاً به اندازه ی یزدی ها تعارفی نبودند اما تعداد زیادی دوست جدید پیدا کردم و برای تابستان هم دعوت شدم که دوباره برم، اما خودشون هم اعتراف کردند که خیلی نگاه مثبتی به فارس ها ندارن متاسفانه. من که تلاش کردم نماینده ی خوبی در تبریز باشم ایشالا که با تلاش های من مناسبات بین دو قوم رو به بهبودی بذاره D:&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;تبریز شهر بزرگیه، هر چند من فرصت نداشتم جاهای دیدنی شهر رو ببینم، اما اوقات خوبی رو در خیابان ولیعصر و مراکز خرید و موزه ی شهریار و بازار تبریزو.. گذروندم. به خانم های جمع پیشنهاد میدم حتماً لباس جنس ترک از تبریز بخرید قیمت ها به مراتب از تهران ارزون تره، هم چنین تواضع فراموش نشه، فروشنده های گلی داره. :)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5190567690397502300?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5190567690397502300/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5190567690397502300&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5190567690397502300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5190567690397502300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_7J2E66gE-U4/TR8D3n5vWbI/AAAAAAAAAEY/fNOZgHWuWHs/s72-c/IMG_1898.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5734818346539086834</id><published>2010-12-21T17:08:00.002+03:30</published><updated>2010-12-21T17:23:02.249+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یلدا جشن زیباییه، به نظرم یکی از زیباترین جشن های ایرانی هاست، هر سال از یلدا بیشتر خوشم میاد، فقط کافیه دوره هم باشی و چه چیزی بیشتر از دوره همی تو شب های پاییز و زمستون می چسبه؟؟ یلدا توش امید داره، یلدا توش خاطره داره، یلدا یعنی کنار هم بودن، کنار بزرگترها بودن....کنار همه ی این حرف ها بد نیست بدونید "ویولون زن روی بام" منم امشب چهار ساله میشه!!! یلدای همگی مبارک :).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5734818346539086834?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5734818346539086834/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5734818346539086834&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5734818346539086834'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5734818346539086834'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/12/blog-post_21.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6850836480737401119</id><published>2010-12-18T12:01:00.002+03:30</published><updated>2010-12-19T11:35:38.886+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>- گاهی اوقات فکر می کنم از نظر احساسی مثل دختر بچه های 17 ساله می مونم شایدم 14 ساله، هیجان زده میشم یا سریع سرخ می شم و معلوم میشه چقدر خجالتی هستم، هی روزگار!&lt;br /&gt;- طبق سنت حسنه، آذر ماه امسال هم محک جشن جوانان داوطلب رو برگزار کرد، سالی یه بار مهمان محک هستیم و ازمون پذیرایی میشه، دوستان قدیمی رو می بینیم و کلی خوش می گذره، خواهش می کنم شایعه پراکنی نکنید که واااای ما پول می دیم برای بچه ها به شما شام میدن، اصلاً نگران نباشید از همه ورودیه گرفتند به میزان کافی :) من هر بار سعی می کنم یه مهمون با خودم ببرم که با محک  آشنا بشه و به اندازه ی من بهش خوش بگذره، امسال با برادره رفتیم. جاتون خالی برنامه ی موسیقی ش فوق العاده بود، با یه گروه جدید آشنا شدیم به اسم "بمرانی" یعنی خل و چل و بامزه به معنی حقیقی، سبک بلوز و کانتری کار می کنن با کلام فارسی، طنز غریبی هم تو کارشون بود، گویا آلبومشون در راهه، خلاصه جایی اسمشونو شنیدید به راحتی ازش نگذرید، بعد از اجرای "بمرانی" انتظار برنامه ی خوب دیگه نداشتم که دیدیم به به "یاس" رپر عزیز اومدن برنامه اجرا کردند، خیلی خوب بود، بیشتر از این خوشحال بودم که برادره که خودش عشق رپه همراهم بود. واقعاً اگه با هر کس دیگه اجرای "یاس" رو میدیدم این اندازه خوش نمی گذشت و اگه برادره اجراشو نمی دید کلی دلم می سوخت براش، لپ کلام جاتون خالی بود، کسی قلک محک یا اطلاعات در مورد عضویت نمی خواد؟؟؟؟ ;)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6850836480737401119?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/6850836480737401119/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=6850836480737401119&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6850836480737401119'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6850836480737401119'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/12/17-14.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4221724754847451908</id><published>2010-12-12T11:51:00.002+03:30</published><updated>2010-12-12T12:12:47.182+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یکسال گذشت، خیلی زود گذشت، یه جورایی نفهمیدم چه جوری گذشت، به اون خوبی که قرار بود سالمو تموم نکردم اما مثل سال پیش دوباره ایده های جدید دارم، سخت تره داستان امسال اما امیدوارم :)&lt;br /&gt;پاییزها شلوغند به اندازه ی بهار مردم انگیزه دارند و مهر ماهشون شلوغه، اما بعدش دیگه با خودته که بخواهی تو مود خواب زمستانی بری یا اینکه از وقتت استفاده کنی، بهار که میشه به زور طبیعت هم مجبوری بیدار شی، تابستون که دیگه معنی سابق و نداره و با پذیرایی از مهمون های از خارج برگشته شروع میشه و هر وقت هم که برگردن تموم میشه...یه جورایی تعریف سال و ماه و فصل نفر به نفر فرق کرده، یکی سالش با نوروز شروع میشه یکی با روز تولدش یکی با ....نقطه ی مشترک فقط گذشتن این ثانیه های لعنتیه، همینطوری می گذره، بدون توقف، بدون استراحت....مهم اینه که بدونی برای این ثانیه ها چه برنامه ای داری! من که امروز قراره ازشون لذت ببرم، شما چی؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4221724754847451908?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/4221724754847451908/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=4221724754847451908&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4221724754847451908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4221724754847451908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/12/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6824406310271718387</id><published>2010-12-01T14:04:00.001+03:30</published><updated>2010-12-07T20:03:50.577+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>داشتم فکر می کردم چقدر خونه مجردی داشتن سخته!!! یعنی من اصلاً این روزا اهلش نیستم، ممکنه هر کی خونه بگیره کلی بهش تبریک بگم و تشویقش کنم اما فکر کنم خودم الان آمادگی این کارو ندارم. نه اینکه بخوام از بار مسئولیت مستقل شدن فرار کنما، نه، بیشتر مشکلم اینه که احتمالاً افسردگی می گیرم از تنهایی. یه روزایی که رو مود نیستم یا اگه مثلاً از کارم استعفا بدم و فول تایم کار نکنم احتمالاً تو خونه مجردیه از صبح تا شب بشینم پای کامبیز و از گرسنگی و...بمیرم، آره خلاصه متوجه شدم من فعلنا یعنی تا زمانی که " مود منجمنت" یاد نگرفتم بهتره به خانواده بچسبم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هر دوماه یه بار بدبخت می شم، شما چطور؟؟؟ هر ماه به هر حال آدم یه سری هزینه ها داره که باید پرداخت کنه اما خواسته/ نا خواسته هزینه های من یه جوری شدند که هر دو ماه یه بار بدبخت می شم، قبض موبایل، پول کلاس، خریدهای لازم، برنامه های فرهنگی هنری، حقوق کم, عروسی، مسافرت و ....همش با هم یه جوری تنظیم میشه که هر دو ماه یه بار دهان بنده رو صاف میکنه، اما عجیبش برای خودم اینه که اوکی ام، یعنی چه پول داشته باشم چه نداشته باشم اوکی ام! یه حسی بهم می گه به زودی باید بستری بشم :).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6824406310271718387?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/6824406310271718387/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=6824406310271718387&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6824406310271718387'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6824406310271718387'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5830028327744786052</id><published>2010-11-22T02:05:00.002+03:30</published><updated>2010-11-22T02:49:00.596+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>کلی کار دارم برای سفر. تا میام شروع کنم اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که این sims3 رو از روی desktop بردارم یا نه!نگران آبروی کامبیزم در محیط جدید. نظر شما چیه؟؟ با بدبختی دانلودش کردم اما خیلی وقته که بازی نمی کنم.&lt;br /&gt;امروز تمام تلاشمو کردم که بلیط "نوشتن در تاریکی" رو بگیرم و با مادر پدر جدیدم ( انسی و همسرش منو به فرزندخوندگی قبول کردن) تئاتر ببینیم اما نشد، صف به چند متری من که رسید بلیط تموم شد، کلاً سعی می کنم پیشنهادات خوندنی و دیدنی و شنیدنی عطا رو دنبال کنم، نگاهش حرفه ایه و من سلیقه شو دوست دارم اما به این یکی نرسیدم، پیشنهادات نگار هم فوق العادن، هم پیشنهادات فرهنگی اش هم خوردنی، اما گاهی سرعت من بهش نمی رسه، خیلی سریع میره سراغ کتاب بعدی :) از قبل قرار بود امروز روز خوبی باشه، بعد از ناکامی در تئاتر با چند تا از دوستای قدیمی رفتیم کافه رومنس، خوب بود مثل همیشه. واقعاً دوست دارمش، عاشق ساختمونشم، خدا قسمت کنه همتون مشرف بشید :)&lt;br /&gt;دوباره فیلم مستند متالیکا دستم رسید و امشب منو درگیر خودش کرد، کلی هیجان زده می شم با دیدنشون، کلی ایده میاد تو ذهنم، کلی انگیزه می دن بهم، دلم می خواد با یه حرفه ای که اونم دوسشون داره بشینیم تحلیلشون کنیم، آهنگ هاشونو، تغییراتشونو و اشتباهاتشونو...آدم های این گروه خود زندگی هستند، در عین حال که کلی اهل تبلیغاتن کلی باهاشون میشه احساس نزدیکی کرد، خیلی جاها خودشونو می بینی و این منو مسحور میکنه که این آدم ها حدوداً 30 سال دارن کاری که بهش اعتقاد دارن و خوب و بد انجام میدن و یه راه طولانی رو که از هیچی نداشتن شروع شده و به اینجا رسیده که لارس دیگه  حتی ساعت مچی شو هم اسیستنتش به دستش می بنده رفتند. می دونی راحت نیست یک کار رو همیشه انجام دادن و نبریدن وسطش، شک نکردن راحت نیست، روحیه حفظ کردن/ تلاش کردن...بر عکسش هم راحت نیست، توقف کردن/ دوباره تصمیم گرفتن، به خودت شک کردن...تو هر دو مسیر باید از یه جاهای تاریکی رد شی، یه سفر درونی جلوی همه ی اطرافیان، همه نگاهت می کنن و تو باید تصمیم بگیری، این یه سفر شخصیه و هیچ کس نمی دونه بعد از اون قسمت های تاریک چی در انتظارته، مهم اینه که وقتی به اون قسمت ها می رسی 200 برابر تلاش کنی، بشتر تمرکز کنی و بری جلو، مثل قسمت های سخت یه بازی کامپیوتری، اما هر کسی مسیر بازی اش فرق داره، صبوری غریبی می خواد و یه عالمه تلاش، اصلاً راحت نیست و نمی تونی بگی برنده شدندش سخته یا آسون، همیشه یه کسایی پیدا می شن که رکوردهای عجیبی تو بازی ها می زنن، فقط خوبیش اینه که می دونی همه این ماجرا رو تجربه می کنن.....حالا این تونل لامصب من کی قرار تموم شه خدا می دونه، دلم  یه مسیر آسون می خواد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5830028327744786052?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5830028327744786052/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5830028327744786052&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5830028327744786052'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5830028327744786052'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/11/blog-post_22.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3074583039185716856</id><published>2010-11-18T23:43:00.002+03:30</published><updated>2010-11-19T00:05:50.702+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>- این همه حرف از احساسات زدم تو پست قبلی یادم رفت بگم که داستان از اینجا شروع می شد که اومدم یه فرم پر کنم که باید توش از احساساتم و خاطرات می گفتم...خب اون روز هیچی تو ذهنم نبود.&lt;br /&gt;- از زمان همایش و بعد هم سفر یزد، کامبیز (لپ تاپم)  تمام مدت تو پابلیک همراهیم می کنه، دیگه همه ی دوست ها می شناسنش و کلی بهش فلش مموری و پیرینتر غریبه وصل شده، تو یزد که شاهکار بود اگه کامبیز نبود من درس هم نمی تونستم بدم، بچه ام کلی برای خودش مردی شده، خوستم از طریق این پست ازش تشکر کنم و ازش بخوام که به این زودی ها خراب نشه، چون من وقت ندارم و یه سفر دیگه هم باید با هم بریم.&lt;br /&gt;- پیاده روی یعنی زندگی، اصلاً من تا راه نرم نمی تونم فکر بکنم و کارها رو منظم بکنم. بله بله حتی تو این هوا و حتی این شب ها.&lt;br /&gt;- دارم باز هی تکه تکه مثل سابق می نویسم، هر پاراگراف یه موضوع، معلومه استرس دارم؟؟؟&lt;br /&gt;- یه سوال دیگه: با توجه به تغییرات  زیاد احساسات من در یک هفته معلومه متولد تیر هستم؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3074583039185716856?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/3074583039185716856/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=3074583039185716856&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3074583039185716856'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3074583039185716856'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/11/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-71388639161553418</id><published>2010-11-12T22:55:00.002+03:30</published><updated>2010-11-12T23:04:42.387+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>گاهی اوقات می شم مثل Owen Hunt  تو Grey's Anatomy. چیزی حس نمی کنم. حس هام یادم میره، البته همیشه میشه خوشحال بشم اما کیفیتش تغییر می کنه. این روزا بیشتر اینطوریم. اما آرومم و گاهی از درون خوشحالم، بعضی اوقات هم چیزی حس نمی کنم، مطمئن نیستم که یه اتفاق ناراحت کننده واقعاً ناراحت کننده هست یا نه، به عصبانیتم اعتباری نیست خنده هام همیشه از درون نمیاد، اما یهو در اوج ناراحتی ها می بینم خوشحالم، مثل الان که برادره رسماً گند زده به چمعه ی من اما به نظرم امروز روز خوبی بوده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-71388639161553418?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/71388639161553418/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=71388639161553418&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/71388639161553418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/71388639161553418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/11/owen-hunt-greys-anatomy.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-9174004490606429351</id><published>2010-11-09T21:23:00.002+03:30</published><updated>2010-11-09T21:44:26.768+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بعد از حدود هزار سال اومدم کافی نت، اونم همون کافی نت قدیمی که هزار تا خاطره ازش دارم و هفته ی پیش برای دوستهام داشتم مرور خاطرات میکردم. الان پشت یه میز جدید نشستم، اون وقتها اینجا چیزی نبود، به جز میز جدید تقریباً تغییرات خاصی نداشته، هنوزم برام جای هیجان انگیزیه، یاد روزهای بدون امکانت بخیر. خواستم از فرصت استفاده کرده باشم و دوباره از اینجا پست بذارم.&lt;br /&gt;خب عروسی هم تموم شد، بوی یه سفر کاری دیگه داره میاد اما من کلاً از چند وقت پیش تو این فاز بودم که بعد از عروسی همه چیز آروم بشه و کلاً هیجان بسه و یه ذره روتین آدمو نمی کشه، به همین خاطر فعلاً هیجان زده نیستم، کلاً ساکتم این روزا، بیشتر دوست دارم invisible باشم، کسی به کارم کاری نداشته باشه، ترجیحاً باهام خرف نزنن، ای کاش میشد هر وقت دوست داشتم برم یه جایی یه هفته گم و گور بشم بعد سر حال برگردم با همه socialize کنم. خلاصه الان آدم اجتماعی نیستم، الان رفتم تو فاز  sleepو receiver بودن....خدا خودش بخیر کنه ایشالا.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-9174004490606429351?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/9174004490606429351/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=9174004490606429351&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/9174004490606429351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/9174004490606429351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/11/blog-post_09.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3250886913182334026</id><published>2010-11-02T20:13:00.002+03:30</published><updated>2010-11-02T22:38:28.171+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یزد.&lt;br /&gt;خب من تا حرف های مسافرت را تمام نکنم نمی توانم از چیزهای دیگر بگم پس بذارید از سفر کاری به یزد بگم.&lt;br /&gt;اولین بار یزد را 11 سال پیش دیدم و عاشقش شدم به نظرم زیباترین شهر ایران بود. مردم عالی، و یه شهر که وقتی می خواهی بروی روزنامه بخری باید از بین بناهای تاریخی رد بشی، همین دو فاکتور برای اعلام نظر من کافی بود.***&lt;br /&gt;من یزد را خیلی دوست دارم. قبل از سفر هیجان داشتم که ببینم زیباترین شهر ایران هنوز یزد ست یا نه؟!&lt;br /&gt;تنهای تنها رفتم  سفر، اولین بار بود که در اتاق هتل تنها بودم و ایشالا که هتل دوربین مخفی در اتاق ها نداشته چون خیلی زیاد از این تنهایی استفاده کردم :). میزبان مهمان نوازم که از شدت مهمان نوازی و تعارف دهن من را سرویس کرده بود  تقریباً هر روز بعد از کار همراهم بود اما کافی نبود، چون من همیشه عادت دارم در سفرها با دوستان و فامیل "پت و مت" بازی کنیم  و بعد در طول سفر به هم تکیه کنیم. من موبایل جا بذارم و "مت" هم موبایل جا بذارد، با "مت" عکاسی کنیم با هم سوتی بدهیم و با هم در سفر زندگی کنیم، این دفعه "مت" ی در کار نبود و من تنهایی به همه ی سوتی ها خندیدم.&lt;br /&gt;قبل از سفر به جز هیجان برای سفر، چمدان بستن هم برایم جالب بود. اولین بار بود که می دیدم که  دارم یه عالمه وسایل آرایشی بهداشتی پک می کنم، از خودم تعجب کردم و کم کم باورم شد که بیشتر شبیه زن های اطرافم شدم.&lt;br /&gt;یزد شهر کوچکی ست، به اندازه ای کوچک که حداقل 80%  مردم این شهر متوجه شدند که من به شهرشان رفتم و مهمان چه کسی بودم و برای چه کاری رفتم. تمام کارمندان هتل و اقوامشان به یک طریقی به کار من مربوط می شدند و هر روز میزان پیشرفت کار را از من می پرسیدند. یزد شهر کوچکی ست و فاصله ی 15دقیقه ای هتل تا محل کار یعنی از یک سر شهر به سر دیگرش.&lt;br /&gt;من یزد را خیلی دوست دارم هر چند در این سفر فهمیدم یزدی ها مثل 11 سال پیش شهرشان را دوست ندارند و من از آنها متعصب تر هستم. من فقط غصه خوردم و کلی به ماهواره و هالیوود و د.و.ل.ت. خدمتگزار فحش دادم و سعی کردم به یزدی های نسل جدید بگویم زیبایی یزد در متفاوت بودنش است، در نداشتن جنگل های شمال و بناهای  تجملی اصفهان است، زیبایی یزد خشت و کاه گلش است و تاریخش که نشان دهنده ی مردمی سخت کوش و امیدوار است که در عین نداشتن سبزه و تجمل یک شهر زیبا و فروتن را ساختند.&lt;br /&gt;آدم های 11 سال پیش را ندیدم اما دوست های جدیدی پیدا کردم که با هم در تماس هستیم، هرچند متفاوت اما دوست های جدید هم دوست داشتنی هستند، یزدی ها هم چنان مهمان نواز هستند، برای من "شولی" درست کردند و قیمه یزدی وانار و آب انار و شیرینی خوردیم.&lt;br /&gt;شهر تغییر کرده بود و من به کمک میزبان بناهایی را دیدم که قبلاً ندیده بودم، مثلاً مسجد جامع موقع غروب، میر چماق موقع غروب، موزه ی آب، تعداد زیادی هتل سنتی که همه بناهای باز سازی شده خانه های قدیمی با همان حیاط های اندرونی بیرونی و نارنجستان  و بادگیر بودند اما هر کدام با حال و هوای متفاوت....یزد شهر کوچکی ست و مثل اینکه زن هایش تنهایی 8 شب خیابان گردی نمی کنند چون یک شب که من میزبان را پیچاندم و هوس پیاده روی داشتم مثل یک فاحشه با من برخورد شد و خب زود برگشتم هتل.&lt;br /&gt;هتل من هم سنتی بود اما نه درجه یک، کارمندها خیلی آموزش دیده نبودند و بیشتر داشتند همان خانه ی قدیمی را اداره می کردند تا هتل را و من هم همسایه ی جدید و عزیزشان بودم، واقعاً حس می کردم در خانه ام مخصوصاً وقتی مهمانپذیر شیفت صبح با نگرانی از من می پرسید که چرا صبحانه نمی خورم و یا برای اتاقم چه میخواهم بدون اینکه  خودش نظری داشته باشد، خیلی سریع و در شب اول کارمند شیفت شب پذیرش شد "مت" من، البته خودش نمی دانست اما از بس که در این هتل جدید بود و از بس که نمی دانست به سوال های من چه جوابی بدهد و هی به همکارش زنگ میزد یک شبه شد "مت" من،  و من هر شب منتظر شاهکار جدیدش بودم. من و او یک راز مشترک داشتیم اما چون یزد شهر کوچکی ست و من نمی دانم چطور در شهر کوچک رازم را مخفی نگه دارم همه در روز دوم از راز من باخبر شدند. سفر بعدی با تجربه تر برخورد می کنم.&lt;br /&gt;یک هفته گذشت، روزها سریع تر از شب ها. با وجود همه ی تغییرات و استرس و سختی های سفر (میانگین روزی 9 ساعت کار) سفر خوبی بود ( هر چند من سفرهای کاری را دوست ندارم و جز خوش گذرانی های سال حسابشان نمی کنم)، حس کردم برآورد مثبتی داشت حتی کوتاه مدت، با وجود همه ی فشردگی ها و خستگی ها  و سر و کله زدن با آدم های جدید  سفر خوبی بود و من هم چنان فکر میکنم که یزد یکی از زیباترین شهر های ایران است.&lt;br /&gt;پ.ن.1. از من راجع به راز مشترک با پسره نپرسید توضیح نمی دهم D:&lt;br /&gt;پ.ن.2. طولانی شد، سه هفته ست این حرف ها را می خواستم بزنم نمیشد و به خاطر همین فاصله افتادن هم یه کم پراکنده شد. ببخشید.&lt;br /&gt;***  خب البته شهر بزرگ شده و بیشتر وقتی در بافت تاریخی شهر هستی بناهای تاریخی که همینطوری ریخته را میبینی، قسمت های جدید شهر این مزایا را ندارد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3250886913182334026?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/3250886913182334026/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=3250886913182334026&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3250886913182334026'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3250886913182334026'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8495479339933021596</id><published>2010-10-23T20:05:00.004+03:30</published><updated>2010-10-25T11:51:12.223+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_7J2E66gE-U4/TMU9AqO_aSI/AAAAAAAAAEM/yXKtOpk96Fc/s1600/IMG_1497.JPG"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 150px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5531894798840981794" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_7J2E66gE-U4/TMU9AqO_aSI/AAAAAAAAAEM/yXKtOpk96Fc/s200/IMG_1497.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;داشتم از سفرها می گفتم؛ سفر شمال و جنگل رو که در جریانید، طبیعت خوب و آرامش و دوری از شهر و تکنولوژی عالم خودشو داره اما در کنار این چیزا آدم های سفر هم فوق العاده به نتیجه ی مثبت سفر کمک کردند. وقتی دوستم بهم گفت بیا بریم کمپینگ اولین چیزی که ازش پرسیدم این بود که بچه های گروه چه جوریند؟ پا هستند یا نه؟ کمک کن هستند یا نه؟ اونم تضمین داد که گروه گروه حرفه ای هست حالا این که من باهاشون می جوشم یا نه بستگی به خودم داره....انصافاً هم راست گفت، یعنی ای کاش شما هم کنار من بودید تا این آدم ها رو میدید، کاری ندارم که چقدر شبیه هم بودیم یا نه کاری ندارم که چقدر با هم گرم گرفتیم، چیزی که منو عاشق این بچه ها کرد، اخلاقشون بود. سفر کردن دسته جمعی کار راحتی نیست، این جور سفر ها هم راحت نیست، هر کی اخلاق خودشو داره هر کی راحتی خودش براش مهمه، ته تهش خیلی مرد باشی خودتو جمع کنی چه برسه به گروه، اما این بچه ها (همه به جز یه نفر از من بزرگتر بودند البته) بچه های کار گروهی بودند، اخلاق داشتند بیست، منعطف بودند در حد عالی و مهم تر از همه آدم های زنده ای بودند، یعنی مدت خیلی طولانی بود که چند تا آدم زنده ندیده بودم یا متوجه آدم های زنده اطرافم نبودم. فکر کنم خودم خیلی تکنولوژی زده شدم اما اونا قشنگ زندگی می کردند، خیلی خوب می خوردند و اون جور که دوست داشتند تفریح می کردند، زندگی براشون ساده بود کمترین چیزها خوشحالشون می کرد و به سختی روزشون خراب می شد. لیدر داشتیم در حد تیم ملی :) بچه ها همه باهاش هماهنگ وقتی تقسیم کار می کرد مطمئناً کار انجام می شد، بچه ها پیشنهاد بهتر داشتند می دادن اونم پذیرا بود، یعنی ماشا اله به حوصله و ابتکارشون، جاتون خالی اون بالا برنج دم کردیم! کباب و جوجه کباب که اول لیست بود، فکر کن اون بالا ذرت داشتیم یهو هوس پاپ کرن کردند و سیم ثانیه درستش کردند، پسر ها منظم بودند در حد بنز، کارتن وسایل مرتب، همه چیز تکمیل برنامه ی سفر ردیف، خدا رو شکر مشکل فنی هم پیش نیومد و همه چیز به خوبی گذشت.&lt;br /&gt;شاید به خاطر سن و تجربشون بود، شاید من یه مدت اطرافم آدم لوس و بی حوصله زیاد دیدم، خلاصه تو این سفر با آدم های متفاوت و با تجربه (همه سابقه ی کوهنوردی خفن داشتند) آشنا شدم و از وقتی برگشتم هر وقت حوصله ی کاری رو ندارم و یا مثل الان دلشوره ی الکی دارم یاد اونا می افتم، یاد وقتی که بعد از 6 ساعت پیاده روی اولین کاری که کردند چادر زدن بود اونم با عشق و حوصله، یاد آب آوردن از چشمه با بدبختی و گرم کردنش بعد آقای ف که کمک می کرد که همسرشو خواهرش سرشونو بشورن اونم با حوصله و یه کم قبل از اینکه مه همه جا رو بگیره، یاد چایی ساعت سه صبح تو چالوس (چایی بعد از شام جز واجبات بود) یاد پاپ کرن، یعنی هنوز تو کف پاپ کرن هستم من :) یاد حمل کردن زباله ها، که چقدر مراقب بودیم آشغال پشت سرمون جا نذاریم ...خلاصه با یه سری دوست رفتم مسافرت و من و دوستم هم شدیم دو طفلان مسلم گروه :) و مراقب ما بودند خیلی زیاد.&lt;br /&gt;بچه ها با تجربه بودند، هفت هشت بار این مسیرو آمده بودند. سه روز سفر بود و وسایل زیاد با یه محلی که تو کار حمل بار بود و قاطر داشت هماهنگ کرده بودند و قاطراش بار اصلی ما رو میاوردند، اسمش سلمان بود، فکر کن یه سال از من کوچکتر ازدواج کرده صاحب یه پسر و سه تا خونه و 4 تا قاطر :) ما همین قدر آمارشو در آوردیم حیف که به دوستم قول دادم و گرنه کیس مناسب تر از این برای ازدواج این روزا پیدا نمیشه، همسر اولش هم شهر بود ما همه حاضر بودیم همسر جنگلش باشیم :)&lt;br /&gt;خونه درختی دیدیم وحشی شدیم از خوشحالی رفتیم صاحبشو پیدا کردیم و با یکی از موجودات دوست داشتنی روزگار آشنا شدیم، بهمون کلید داد رفتیم بالا تو خونه درختیش، خودش ساخته بود، همه چیزو، خونه ی خودشو (بالکنش رو به جنگل و دره بود!!!) باغش و و کلبه دوستی رو (اسم خونه درختی بود با خط خوش رو چوب نوشته بود و بالای درخت زده بود). دبیر بازنشسته بود و از شهر گریزون، دوره ی باز نشستگی برای خودش بهشت ساخته بود و داشت اساسی از زندگی لذت می برد، با یه حساب سر انگشتی دیدیدم خطاطی و مهندسی عمران-عمران و باغبانی و معلمی و نظم و حوصله از مهارت های دم دستیش میشه و مسلماً پدر مهربون و با حوصله ای برای بچه هاش، یکی دیگه از دوست ها قرار شد باهاش طرح دوستی بریزه که ما تابستونها ییلاق بریم پیششون....لپ کلام اینکه با دیدن این بچه ها و آقای دبیر بازنشسته حجت بر من تمام شده، هر وقت که زندگی سخت میشه یا غم دار میشم یا مثل الان الکی دلشوره می گیرم یاد این سفر می افتم و سعی می کنم درست زندگی کنم. جاتون خالی بود ....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8495479339933021596?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/8495479339933021596/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=8495479339933021596&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8495479339933021596'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8495479339933021596'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/10/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_7J2E66gE-U4/TMU9AqO_aSI/AAAAAAAAAEM/yXKtOpk96Fc/s72-c/IMG_1497.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4004294996570887096</id><published>2010-10-19T08:53:00.002+03:30</published><updated>2010-10-19T09:32:31.717+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سفرها تموم شد و من مثلاً خونه ام. از جمعه شب که برگشتم تمام مدت در حال رتق و فتق امور یومیه هستم :) دیروز عصر که رسماً از دریافت این همه حجم اطلاعاتی در سه روز و درگیری فکری خسته شده بودم همه چیز رو ول کردم رفتم محک پیش بقیه. این هفته اتاق جوانان در محک حسابی شلوغه، باید خبرنامه ها آماده بشه به همین خاطر همه بسیج شدند. یکی خبرنامه میذاره تو سلفون نفر بعدی آدرس می ذاره نفر آخر چسب می زنه، حجم بسته ها که زیاد شد همشو می ذاری تو گونی، گونی و می بری تو راهرو و دوباره از اول...کلاً حس می کنی داری تو کارخونه ی پدربزرگ پرین کار می کنی اما با یه سری مزایا: با دوستات می گی می خندی/ آشنای مشترک پیدا می کنی/ بهشون در مورد امتحان IELTS و کلاس زبان خوب مشاوره می دی و میری تو "بالکن خوشگله" شهر و ماه رو نگاه می کنی. فرصت خوبیه که یادت بره بیرون از کارخونه چه خبره، آخر سر هم جنازه برمیگردی و راحت می خوابی.&lt;br /&gt;سفرها عالی بودند. سفر اول یه برنامه ی کمپینگ به جنگل های 2000 بود. دیگه خود عنوان سفر معلوم میکنه که چقدر عالی بوده دیگه مگه نه؟؟؟&lt;br /&gt;اولین تجربه ی چادر زنیه من بود و چندمین برای بقیه. طبیعت که فوق العاده بود اما به قول با تجربه های جمع جنگل حالش خوب نبود، راهسازی و آدم ها و خشکسالی و...جنگل رو یه کم تنک و بی حال کرده بود. با این حال مه دیدیم، تو مه راه رفتیم، خونه درختی دیدیم غذاهای خوشمزه خوردیم و سه روز تو طبیعت زندگی کردیم و برگشتیم شهر :)&lt;br /&gt;سفر دوم هم که یزد رفتم، این سفره کاری بود اما تفریحات سالم هم داشتیم. حالا جزییات بیشتر سفرها رو بعداً بیشتر توضیح میدم، الان باید برم کلاس یوگا، به نیت همه سلام بر خورشید انجام می دم ایشالا که انرژیش بهتون برسه. :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4004294996570887096?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/4004294996570887096/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=4004294996570887096&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4004294996570887096'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4004294996570887096'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/10/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3238752215715304679</id><published>2010-10-06T20:00:00.002+03:30</published><updated>2010-10-06T22:07:55.076+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یه سندروم جدید گرفتم که نمی دونم اسمش چیه اما مدلش اینطوریه که هر اسمی رو جایی می بینم مثل کتاب و اینترنت و ...فکر می کنم قبلاً شنیدم یا آدم های جدید تو کلاس ها می بینم فکر میکنم می شناسمشون بعد اون وسط یهو کسی آشنا از آب در میاد که اصلاً فکرشو نمی کردم، یه مدل دیگه اش هم اینه که آشناهای قدیمی رو یادم رفته، مثلاً چند تا اسم و شماره تو موبایلم هست که واقعاً ایده ای ندارم که کی هستند یا از اون بدتر اسم همکارها و آشناهای دور یادم رفته، حالا این قضیه وقت هایی خودشو نشون میده که برنامه های گروهی داریم اونجاست که من بدبختم :) در ادامه ی بدبختی فردا و پس فردا هم بازار خیریه ی محک داریم، امیدوارم وقتی پس از چند ماه بچه ها رو می بینم اسم ها یادم یباد و سوتی ندم:)&lt;br /&gt;این دفعه تم بازار "قلک شکان" ه. باورم نمیشه که یکسال گذشت از زمانی که من این قلک آبی رو دارم، فردا قلک خودمو و بللی رو تحویل میدم و دوباره قلک میگیرم. اگه تونستید شما هم یه سر بزنید؛ فردا و پس فردا از ساعت  10 صبح تا 7 شب به آدرس بزگراه ارتش، بلوار اوشان، بلوار محک بیمارستان فوق تخصصی محک تشریف بیارید محکی ها منتظر هستند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3238752215715304679?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/3238752215715304679/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=3238752215715304679&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3238752215715304679'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3238752215715304679'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1372827159915061538</id><published>2010-09-28T09:04:00.002+03:30</published><updated>2010-09-28T09:15:33.231+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>مسافرت و مهمونی! هیچ چیزی نیست که مثل این دو تا بتونه روح به زندگی من بده :) وقتی می خوام مسافرت برم مقدماتش منو زنده می کنه، کلی خرید قبل از مسافرت میکنم! ، کلی چیزهای جدید یاد میگیرم و راجع به مقصد کلی تحقیق می کنم بعد می رم سفر :) وقتی مهمونی مهم باشه مثل مراسم عروسی آدم های نزدیک دوباره من به تکاپو می افتم؛ خرید/ آدم های جدید، خرید/ تجربه های جدید، خرید....کلاً فکر کنم هر چیز اساسی که تو زندگیم دارم به خاطر این خریدهای قبل از مهمونی یا مسافرته. اگه به خودم باشه و سفر و مهمونی در کار نباشه کلاً با بدبختی می رم خرید به زور از کارهای روزانه کنده می شم و یه تکونی به خودم می دم.&lt;br /&gt;حالا جفتش قراره اتفاق بیفته: دو تا سفر و عروسی دختر خاله ( ایشالا بی حرف پیش چشم حسود کور گوش شیطون کر) تنها مشکل اینه که زمان کم دارم و پول :) اما خدا روشکر برای آمادگی سفر و مهمونی زندگیم زیر رو رو شده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1372827159915061538?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1372827159915061538/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1372827159915061538&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1372827159915061538'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1372827159915061538'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/09/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3965533175096555184</id><published>2010-09-14T20:34:00.003+04:30</published><updated>2010-09-15T09:55:12.237+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اولین جمعه ی شهریور بود زودتر از همیشه بیدار شدم، اتو کاری داشتم، این تابستون رسماً مردم از بس اتو کردم، از تابستون بعدی حتماً در موقع خرید به جنس پارچه بیشتر دقت خواهم کرد. پدر بیدار بود داشت وسایلشو آماده می کرد که بره سفر، مادر تو آشپزخونه داشت براش غذا آماده می کرد، برادر رو بیدار کردم که پدر و برسونه مثل همیشه با بدبختی بیدار شد. هفت صبح بود پنجره ها باز هوا خنک. برادره حاضر شد پدر تقریباً آماده بود مادر در آشپزخانه  منم کم کم داشتم می رفتم سر کار. مثل همیشه شروع کردیم با پسره با هم حرف زدن، من تند تند اون خوابآلو، گفت پس تا بقیه حاضر شن من یه کمی می خوابم، با لباس رفت تو تخت من. یهو پرت شدم به 16/17 سال قبل، این بچه یه ذره هم عوض نشده مثل همون موقع ها خواب صبح رو دوست داره، درست مثل وقتی که دبستان می رفت تا سرویس بیاد دنبالش همینطوری با یونیفرم دو دقیقه می خوابید و من همش نگران بودم که دیرش بشه و مادر می گفت ولش کن بذار بخوابه، مثل همون موقع ها مظلومه و آدم دلش غش می ره براش فقط اون قدر بزرگ شده که پشت ماشین بشینه و پدره رو برسونه. یه کم که گذشت دیدم فقط پسره نیست که عوض نشده، اون صبح جمعه دقیقاً همون جمعه های دوران مدرسه ی ماست، پدر ما رو از خواب بیدار می کرد، مادر تو آشپزخونه برامون "تغذیه" آماده می کرد، پدر تو هال می نشست آماده اگه کسی کاری داشته باشه، من زود حاضر می شدم بعد هی تو خونه وول می خوردم هر لحظه همه روچک می کردم، مادر کلافه می شد از حضور دایم من و هیچ وقت نذاشت بهش کمک کنم فقط هر از گاهی اگه دیر میشد من مثمر ثمر بودم، با برادره حرف می زدم و پدر، هر کسی کار خودشو مستقل انجام می داد گاهی هم گیر می کردیم و مادر نجاتمون می داد. 17 سال گذشت. ما همون آدم ها بودیم فقط تعداد روزهایی که همه با هم صبح بیدار باشیم خیلی کم شده، گاهی برادره وقتی همه خوابند میره دانشگاه، گاهی من زودتر از همه می رم سر کار، گاهی پدر وقتی همه خوابیم میره نون میگیره...گاهی مادر زودتر از همه بیداره، خلاصه وقتی متوجه ی شباهت ها شدم  دلم برای صبح های 4 نفره تنگ شد خیلی، فکر کنم از این به بعد یه برنامه بذارم همه با هم صبح ها بیدار باشیم و من هی اون وسط وول بخورم از اتاق برم تو هال و از هال به آشپزخونه و بالعکس :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3965533175096555184?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/3965533175096555184/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=3965533175096555184&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3965533175096555184'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3965533175096555184'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/09/blog-post_14.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8659313649828208882</id><published>2010-09-10T14:53:00.004+04:30</published><updated>2010-09-10T17:03:39.977+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>باشه به حرف نگار گوش می دم و از کلاس ها می گم، اصلاً بذار یه ذره از خودم بگم و این تابستون.&lt;br /&gt;فکر کنم دو ماهه که بچه دار شدم، دختر خاله ام بهم از این قارچ های کفیر داده، خیلی بانمکند هر چند برادرم ازشون می ترسه و دوغشونو نمی خوره و بابا اصلاً عکس العملی نشون نمیده اما من دوسشون دارم، البته رشد بچه هام کمه و فکر کنم دارند نابود می شن با این حال مامان داره کمک می کنه و بهشون می رسه، حالا اگه هم مردند باز هم از این ور و اون ور کفیر می گیرم. بقیه بچه هام هم خوبند: بنفشه آفریقایی ها گل دادند همشون، البته باز از وقتی که مادر خیلی بهشون می رسه :) با مامان خیلی راحتند بعضی هاشون چند سال بود گل ندادند اما مامان یه کاری می کنه که گل می دند، اصلاً تیم من و مادر تیم خیلی خوبیه، با هم نقشه می کشیم بعضی هارو انجام می دیم بعضی ها رو نه، اما مادر همیشه کمک می کنه و من همیشه متحیر می مونم چه جوری می تونه از پس نقشه ها بر بیاد و دوره ی سختی رو طی کنه و ایمانشو به نقشه از دست نده. خلاصه ما تیم خوبی هستیم :)&lt;br /&gt;می خوام کنکور ارشد بدم دارم کلاس آمادگی کنکور می رم، خیلی سخته، احتمال قبولی یه چیزی در حدود 2% برام، اما باز امیدوارم. سرم شلوغه ، همون داستان دومینوها. روزهای شنبه/ یکشنبه/ دوشنبه به حالت مرگ بودم از بس جاهای مختلف می رفتم برای کار و درس، تقریباً نفمیدم تابستون چه جوری گذشت.&lt;br /&gt;با کمک مربی یوگا متوجه شدم "واتا" هستم، که در طب "آیورودا" همون ترکیب 5 عنصر اصلیه که به صورت خصوصیات شخصیتی و ...خودشو نشون میده، گویا معادلش هم در طب سنتی ایران هست مثل مزاج های بلغمی صفراوی و ...طفلی نگار کلی راجع به عناصر در فنگ شویی صحبت کرده اما من اون موقع موجود خامی بیش نبودم و حرف هاشو خوب گوش نکردم، به هر حال کشف این قضیه و خصوصیات یک واتا بسیار هیجان انگیز بود، مثلاٌ من دیگه میدونم که کم خوابی یا پر تحرک بودنم یه بیماری نیست بلکه یک خصوصیت مشترک بین واتایی هاست و باید یادم باشه اینو به دختر خاله ها و دوستام بگم و یادآوری کنم بهشون که سریع جبران اشتباهاتشونو بکنند چون از بچگی با من مثل یه موجود فضایی برخورد می کردند. خودشون تا لنگ ظهر می خوابیدند و من صبح زود بیدار می شدم و یا یه جوری برخورد می کردند که انگار من یه بیماری لاعلاج دارم چون بعد از ظهر ها دوست نداشتم بخوابم یا اینکه من همیشه پیشنهاد میدادم بریم بیرون یا بریم کوه و هزار تا کار انجام بدیم اما بقیه دوست داشتند بشینن خونه و کاری نکنند و البته من هیچ وقت حتی در دوران کودکی هم نارحت نشدم، چون من یک واتا هستم و همیشه از دیدن چیزهای جدید هیجانزده میشم و دوست دارم امتحان کنم، پس بعد از ظهر ها به زور خوابیدم و کسل بیدار شدم عوضش فکر کردم دارم بزرگ میشم، یا موندم خونه و کلی فیلم دیدم اما همیشه کوه رفتن حالمو بهتر میکرده :) خلاصه که دنیا جای بهتری بود اگه میشد وقتی به دنیا میاییم پدرو مادر علاوه بر چک آپ ماهانه بچه هاشون و پیش این متخصصین آیورودا می بردند و اونا نبض بچه رو می گرفتند و میگفتند "دوشا" ی واتا قویتر از "دوشا" ی "پیتا" در بچه ی شماست حتماً این کار و این کارو بکنید تا بچه ی متعادلی داشته باشید، یا در طول روز آدم خیلی راحت می گفت ببین عزیزم تو یه واتا هستی در طول هفته 20 بار به خاطر تو بیرون رفتیم حالا بهتر آخر هفته بشینیم تو خونه و بذاری من 20 ساعت بخوابم چون من یه "کافا" هستم و به خواب ممتد احتیاج دارم. خلاصه کشف این قضیه خیلی هیجان انگیز بود، مثل کشف تئوری Multiple Intelligences آقای هوارد گاردنر، شما چه جور هوشی دارید؟؟؟؟&lt;br /&gt;پ.ن.1. این قضیه قرآن سوزی رو که شنیدید؟؟؟ یکی به من بگه یعنی چی؟؟ بعد یعنی کسی تو وبلاگستان حرفشو نزده یا زده من ندیدم؟&lt;br /&gt;پ.ن.2. دو تا پست پیش راج به عادت هام نوشتم، هیچ کدومتون جواب ندادید، یعنی اینکه فقط من از این کارا می کنم؟؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8659313649828208882?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/8659313649828208882/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=8659313649828208882&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8659313649828208882'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8659313649828208882'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5593978584780072707</id><published>2010-08-29T12:42:00.005+04:30</published><updated>2010-08-29T14:39:25.814+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>زندگیم شده بازی دمینو (domino). برنامه هامو منظم می کنم، کارهام مشخصه، اما برنامه، برنامه ی شلوغیه.&lt;br /&gt;برنامه ی روزانه ام به دیواره که هر کی هم که رد شد دید من خوابم بیاد برنامه رو نگاه کنه اگه وقتشه بیدارم کنه. کارهای روزانه ام شده مثل بازی دمینو. هر یه دمینو یکی از کارهاست: کلاس، کار، کلاس، کتاب، ورزش، غذا، خونه، فیلم، کار....همینطوری این دومینوهای سفید با خال های سیاه رو می چینم و می رم جلو، تو یه ردیف صاف هم نمی چینم، شکل می دم به چیدمان، یه جورایی از بالا مثل پیچ های جاده چالوسه، می ره جلو، زمان می گذره.&lt;br /&gt;در ظاهر همه چیز خوبه اما اون وسط ها خسته هم می شم به نظر من من اندازه ی دمینو ها نباید برابر باشه، همشون نباید یه قد باشند اما این "دمینو ست" رو من درست نکردم از کارخونه که اومده این شکلی بوده؛ همه یه اندازه، همه یه قد.&lt;br /&gt;گاهی خسته می شم، یکی از دمینوها رو میندازم، اون کارو انجام نمی دم، وقتی می افته می خوره به بغلی، اونم می افته می خوره به بعدی....می ره تا آخر ردیف، شانس بیارم دمینو اولی نزدیک ته ردیف باشه که تعداد دمینوهای افتاده کم باشه...یه کارو که انجام نمی دم برای جبرانش تا آخر ردیف برنامم به هم میریزه و همش باید در حال دویدن باشم برای کارهای تا آخر ردیف.&lt;br /&gt;گاهی اوقات اما بد شانسی میارم، داستان به ته ردیف ختم نمیشه، گاهی وقتی یه دمینو می افته همینطوری می ره تا ته، سرعت تخریبش از دویدن من بیشتره، گاهی حتی نمی تونم ببینم آخرین دمینو کدومه، گاهی همین دمینوهای یه اندازه که هی می خورن به بغلی و اونو میندازند می شن یه domino effect لعنتی و فاجعه می شن تو زندگی من. عاقلانه اش اینه که هیچ دمینویی رو نندازم یا فاصله ی دمینوها رو از اندازه ی قدشون بیشتر بذارم و حال دمینوها رو بگیرم، شاید عاقلانه باشه اما الان نمی تونم...فقط می دونم گاهی خسته می شم و دلم می خواد یه دمینو رو بندازم، یه کاری رو انجام ندم...... مثل امروز :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5593978584780072707?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5593978584780072707/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5593978584780072707&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5593978584780072707'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5593978584780072707'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/08/domino.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4399497080125473929</id><published>2010-08-13T22:18:00.002+04:30</published><updated>2010-08-13T22:49:54.756+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>از این ای میل فورواردی ها گرفتید که مثلاً داره مشخصات جامعه ی پیشرفته و انسان در قرن بیست و یکم رو میگه دیگه؟؟ وابسته شدن آدم ها به اینترنت و ای میل و ای بوک و فیس بوک و ارتباط های مجازی و امثالهم بسیار تاکید شده تو این جور اخبار و ای میل ها، حالا برای ثبت در تاریخ می خوام چند تا مورد هم من بهش اضافه کنم.&lt;br /&gt;خب آنلاین شدن موقع بد خوابی و نصفه شب بیدار شدن و صبح زود قبل از خوردن صبحانه که چیز جدیدی نیست تقریباً همه ی دوست های منم مثل خودم بهش گرفتارند، اما یه بیماری جدیدی که من گرفتم اینه که مر تب بودن میل باکسم و خالی بودن گوگل ریدرم از مرتب بودن اتاقم برام مهم تر شده. خاک رو میزم و کاغذ های ولو دیگه اون قدر اذیت نمی کنه که فولدر های نامرتب لپپ تاپم....شب ها با لپ تاپ می خوابم و موبایل و کتاب. تختم دیگه تقریباً جایی نداره...یه مورد آخر هم اینه که تو خونه وقتی تو اتاق هستم و بقیه تو هال به جای اینکه صداشون کنم از موبایلم شماره ی برادر و می گیرم! دیشب هم نصفه شب شماره ی خونه رو گرفتم که به مادر که تو آشپزخونه بود یادآوری کنم منو صبح بیدار کنن کلاس دارم، که البته اثر نکرد و من خواب موندم و یه ربع دیر رسیدم. فکر کنم اینطوری جلو بره من باید برم rehab بستری بشم یا اینکه برم یه ده و روستایی زندگی کنم بدون امکانات و خودم کشاورزی کنم و یاد بگیرم رو پای خودم بایستمو از این وابستگی منفی نجات پیدا کنم، خواهش می کنم شماها هم یه کم تکنولوژی زده باشید ( با چاشنی تنبلی) تا من فکر نکنم خیلی تنهام ...پیلیز :)&lt;br /&gt;در مورد پست قبلی جا داره از تمام دوستانی که به طور مستقیم و غیر مستقیم نگران حال من بودند تشکر کنم، من خوبم، با اون دوستم هم خوبم، هر چند احتمالاً یه دور دیگه باید بشینیم با هم حرف بزنیم اما هر چی فکر می کنم به نظرم تقصیری نداشته، فقط از دوستان عزیز می خوام اگه در لحظه با من مشکلی دارند به خودم بگن هر چند فکر کنن که من پذیرا نیستم، ممنون...جالبی داستان اینه که من بیشتر هدفم از نوشتن پست قبلی نشون دادن اهمیت اون قسمت آرزو ها بود که مثل اینکه خیلی خوب ننوشتم اون قسمتو و ذهن همه رفته سمت قسمت ناراحتی من. به هر حال منم باید یاد بگیرم بزرگ شم ظرفیتمو ببرم بالا، یاد بگیرم کسی  رو حتی غیر مستقیم اذیت نکنم که خودم هم اینطوری اذیت نشم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4399497080125473929?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/4399497080125473929/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=4399497080125473929&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4399497080125473929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4399497080125473929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1571464874573807165</id><published>2010-08-08T21:38:00.002+04:30</published><updated>2010-08-08T22:57:57.406+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>نمی دونم بعد از چند وقته که دارم می نویسم، چند بار به این صفحه ی New Post رسیدم اما چیزی نوشته نشد، اوایل فقط گرفتار بودم اما بعداً خودم از چیزهایی که می خواستم بنویسم عقب افتادم و این خودش شد مزید علت که شروع نوشتن دوباره سخت بشه، حالا که نگار نیست بذار یه کم ازتقصیر ها رو هم گردنش بندازم D: یادتونه گفت زیاد آپ نکنیم؟؟؟ منم حرفشو گوش کردم شدید :)&lt;br /&gt;اوضاع جالبی نبود، سرم شلوغ شد. هل شدم. بیشتر از اون که از کارهام عقب باشم ترسیدم که از کارهام عقب بیفتم، حس ترسه کار خودشو کرد افتادم به مذمت کردن خودم که خب دوباره رو دور تند زندگی افتادم قرار نبود اینطوری بشه قرار نبود "حال" تو اینطوری بگذرونی، قرار نبود تاریخ دوباره تکرار بشه، حالا نه، اینجا نه، نه تو این شرایط، اما من باز به شرایط باختم، همه ی این چیزا درونی داشت کنار زندگی روزانه پیش می رفت، می رفتم می اومدم، معاشرت می کردم می خندیدم و هم چنان از باخت خودم هم متحیر بودم، vulnerable بودم اونم تا حدی که یه ملاقات دوستانه که قرار بود خیلی خوش بگذره شد مایه بدبختی، شاید هم خوب شد که اون حرف ها زده شد، اولش فکر  کردم رنجیده شدم، فکر کردم اون شب زخم خوردم اما در حقیقت زخم ها مال خیلی وقت پیشه، اون شب زخم اصلیه سر باز کرد، فکر کنم منم نا خواسته دوستمو اذیت کردم، مشکل اینجاست که هر کی از حرف اون یکی یه برداشت دیگه کرده و جفتمون این وسط مشکلمون با یه آدم دیگست که اونم دوست مشترکه یا بوده.....این فیلم ها رو دیدی که یارو داره مثلاً یه حرف عادی می زنه مثلاً داره کارهای روزمره اش رو برای دوستش تعریف می کنه بعد یهو از حرف های معمولی به یه اتفاق عجیب می رسه، اگه فیلم هندی/ هالیوودی باشه مثلاً به یه کشف بزرگ می رسه اما اگه فیلم حسابی باشه :)  میشه  داستان من که می بینه نه اصلاً اون اتفاق ها اتفاق های عادی زندگیت نبوده، فکر می کردی داشتی زندگی می کردی اما ته داستان یه فاجعه شکل گرفته بوده...آدم ها در ظاهر کنارت بودند، صداقت شعار بوده قضاوت مجاز بوده اما دادگاه ها همه مخفی بودند و تو به حکم اونها خیلی وقته که مردی....&lt;br /&gt;افتادم به جون گذشته ام...کار خیلی سختی بود، نصفه رها شد تا بره برای قتی که حداقل جراتشو داشته باشم و خودم بخوام نه اینکه یه اتفاق بیرونی مجبورم کنه که برم خودکشی شخصیت بکنم جلوی خودم، بذارم برای وقتی که خودم بتونم هم قاضی باشم هم دادستان هم وکیل.&lt;br /&gt;یادم نیست چند وقت پیش بود اما یه جا این جمله رو دیدم که "انسان به آرزو زنده است" یا از ان جمله های مشابه اولین عکس العملم این بود که چرا اینا دست از سر این جمله های کلیشه ای بر نمی دارند؟ کدوم آرزو؟ اصلاً چه ربطی داره؟ زنده بودن آدم ها به هر چیزی می تونه ربط داشته باشه به جز آرزوهاشون. آدم ها باید بتونن تو حال دووم بیارن، حقیقت حال رو لمس کنن، آرزو برام وجود نداشت تو اون لحظه...آدم آرزوها نیستم....نهایت آرزویی که می کنم از  این آرزو کلی هاست...همه سالم باشن، آرمش داشته باشن...خوشحال باشن...وقتی کسی میگه آرزو این چیزا یادم میاد.&lt;br /&gt;رفتیم با اون دوست اهل کوه و کمرم بیرون، به نیت بام تهران بودیم سر از کاخ نیاوران در آوردیم، کادوی تولد گرفتم، به راحتی افتادیم رو دور حرف های همیشگی، که خاک برسرشون (کی؟) که شار رو بستند و پاتوق های ما رو نابود کردند و وای چقدر دوره و زمونه بد شده و وای اگر شریعتی و یه طرفه کنن باید از ایران رفت و ...از برنامه های انجام شده و در دستور کار برای همدیگه گفتیم، آپ دیت کردیم همدیگرو از زندگی خودمون و دوست های مشترک (اهل پشت سر حرف زدن نیستیم، مطمئن باشید) از ضعف و قوت های همدیگه گفتیم، به خودمون چند تا خاک بر سرم گفتیم ( فحش مشترک) به خاطر گندهای مشترکی که زدیم، خندیدیم و از هم دیگه تعریف  کردیم، پیشنهاد برای پیشرفت و تغییرات بود که این وسط برای هم رد و بدل می کردیم، من هنوز چک خورده از اتفاقات گشته بودم اما خیلی داشت بهم خوش می گذشت، افتاده بودیم رو دور حرف زدن و فلسفه بافتن و مشکلات جهانی و حل کردن...حرف ها پیچید تو هم، افتادیم رو حرف های شخصی...یهو خودمو دیدم که دارم براش از آرزوهام می گم، و این که چقدر امیدوارم که اتفاق بیفتند و چقدر برای تحققشون تخیل کردم، ته فکر هامو ریختم اون وسط رو میز "امیر چاکلت". نظر می داد اما من صداشو نمیشنیدم رفته بودم تو اون حس خلسه ی شیرین و رهایی که بلند گفتن اون آرزوها برام ایجاد کرده بود، به حرف هاش گوش نمی دادم که می گفت خاک بر سرت همیشه میری دنبال کارهای سخت و آدم نمی شی بیشتر سعی می کردم شیرینی حرف های خودموبچشم زنده شده بودم، سریع یاد جملهه افتادم. هیچ وقت فکر نمی کردم زنده شدن من به آرزوهام وابسته باشه.&lt;br /&gt;پ.ن. یه مشکل حل میشه یکی دیگه میاد جاش D: این جدیدها هم حل میشه ایشالا :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1571464874573807165?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1571464874573807165/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1571464874573807165&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1571464874573807165'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1571464874573807165'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/08/new-post-d.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6429538065165623981</id><published>2010-07-13T22:45:00.002+04:30</published><updated>2010-07-13T23:03:55.695+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آخی! دیدید جام جهانی تموم شد؟ دیدید بچه هام سوم شدن؟؟؟ جاتون خالی آلمان-اسپانیا سینما بودیم، خودتون درک کنید که چقدر فضا عالی بوده و خوش گذشته و من چه حالی بودم دیگه، فقط وحشتناک ناراحت بودم سر باخت آلمان، دوست دارم سر فرصت بگم از سینما، دوست دارم از اعتصاب بازار بگم، از عکس العمل مثبت منفی آدم ها، دوست دارم از تولد :) بگم، اما خسته ام، شلوغم، عصبی ام، آماده ی دعوام، از برنامه هام عقبم، وحشی ام الان، فکر کنم ناخن هامو کوتاه کنم که نرم مانیکور، اصلاً آرایشگاه/ اسپا تعطیل :) می رم موهامو مشکی می کنم، دلم سینما و مهمونی و رستوران دسته جمعی می خواد + پیاده روی شب در توچال، امروز که سه شنبه بود رفتیم موسیقی بازی و بعد من یه کم راه رفتم، پس چرا خوب نشدم؟  برم دوش بگیرم شاید این حال مزخرفم تغییر کنه...ای کاش سر شما هم شلوغ باشه همه با هم مجبور باشیم کار کنیم (می دونم خودخواهیه اما اگر هم کار ندارید بیایید بگید خیلی سرتون شلوغه)، من که مثل سگ کار دارم شما رو نمی دونم. :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6429538065165623981?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/6429538065165623981/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=6429538065165623981&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6429538065165623981'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/6429538065165623981'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/07/blog-post_13.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8843342009775479024</id><published>2010-07-11T10:27:00.000+04:30</published><updated>2010-07-11T10:28:02.076+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بيست و هفت تمام :).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8843342009775479024?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/8843342009775479024/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=8843342009775479024&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8843342009775479024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/8843342009775479024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/07/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4123801805910016694</id><published>2010-07-06T11:25:00.005+04:30</published><updated>2010-07-06T19:20:12.589+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>- چقدر خوب كه شنبه تعطيله، امروز فهميدم چقدر به اين تعطيليه احتياج دارم كه يه كم به كارهاي خودم برسم قبل از تولد بازي :) (روش غير مستقيمو كه مستحضريد؟) البته شنبه عصري با انسي قراره بريم كنسرتي كه فقط براي خانم هاست، ابالفضل! چي بپوشم؟ چه جوري برم؟؟؟ لابد همه مي خوان مدل خودكشي بيان، من با جين برم؟؟؟ ....داشتم تعطيلي و مي گفتم هفته ي قبل كه شنبه تعطيل بود سيم كارتم سوخت اميدوارم اين چند روز تعطيلي ديگه تكنولو‍‍ژي زندگيم بهم نخوره، ‌اون هفته سيم كارته تركيده بود، اي دي اس ال و شارژ نكرده بودم، با كارت اي تي ام هم نمي شد پرداخت آن لاين كرد، نابودي بودم براي خودم.‌ كلاً‌ تو چند روز تعطيلي پشت سر هم به اين جور مشكلات عادت دارم سابقه داشته قبلاً. دوستام زنگ مي زنن پيدام نمي كنن در نتيجه برنامه هاي خوب و از دست ميدم، بعضي ها فكر مي كنن مسافرتم بي خيالم ميشن و قس عليهذا...خدايا اين دو روز و با آرامش و بدون تلفات طي كنيم ايشالا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز پيش بعضي از دوستان مي گفتن كه وقتي اسم يوگا مياد ياد پيرها وحامله ها مي افتن، ‌خوب من نه پيرم نه حامله اما عاشق يوگا هستم، بايد يكشنبه دوشنبه منو موقع تمرين ميديد اولاً كه اين قدر حركات قدرتي يا سريع بود كه به نفس نفس افتاده بودم  شديد ثانياً‌ اين مربي يكشنبه اي لامصب يه جوري حركات و از خوابيده به ايستاده برد و6/5 تا سلام بر خورشيد پشت سر هم ازمون گرفت كه به قول خودش حسابي اون انرژي ته نشين شده ها هم خورد و ما سر حال شديم، دوشنبه هم اون يكي مربي و رو راضي كردم كه چند جلسه بياد بياد خونمون يوگا كينم،‌ اين دختر ماهه رسماً، ما كه عاشقشيم بدجور :) نياييد بگيد مرفه بي درد و اين حرفها، واقعاً به اين تمرين بيشتر احتياج دارم، فكر مي كنم الان كه داغ يوگا هستم بهتر يه چيزهايي ديگه برام حل شه بره چون ديگه بعداً ‌فايده اي نداره، تركيب كردن حركات خيلي مهمه و از اون مهم تر تو خونه تمرين كردنه. مربيمون قراره كمك كنه من عضلاتم قوي تر بشه و بتونم تو خونه راحت تر تمرين كنم، درسته كه خوبي يوگا اينه كه هر كسي با هر توانايي مي تونه انجامش بده اما اين ضعيف بودن  عضلات داره اذيت ميكنه. به بللي گفتم بياد خونمون يوگا كه كلي بخنديم كه نيومد، همش فكر مي كنم بايد به بعضي از دوستهاي طرفدار يوگا مي گفتم جريان اين كلاس و اما يادم نمياد كي، ‌اميدوارم يا خودش پيدا شه يا كسي نياز نداشته باشه. در ضمن مربيمون گياه خواره فكر كنم دارم تحت تاثيرش قرار مي گيرم يهو ديدي منم گياهخوار شدم رفت :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4123801805910016694?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/4123801805910016694/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=4123801805910016694&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4123801805910016694'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4123801805910016694'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/07/blog-post_06.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3723306941549775001</id><published>2010-07-05T00:11:00.002+04:30</published><updated>2010-07-05T02:22:18.410+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>گفتم رفتم كنسرت شهرداد روحاني؟ بالاخره نمردم و تونستم از رهبري و اجراي اين هنرمند وطني لذت ببرم، البته اگه كمك انسي اينا نبود باز من جا مي موندم اما چون اجراي قبلي رو انسي رفته بود و به من نگفته بود اين دفعه ديگه سنگ تموم گذاشتن با همسرشو به خاطر علاقه به من يا ترس از من سريع بهم خبر دادن كه برم و بليط رزرو كنم. يه قطعه از چايكوفسكي، سه تا قطعه ساخته ي خودش و سمفوني شهرزاد كورساكوف و اجرا كردند. مي تونم بگم كه واقعاً به نظرم اركستر سمفوني تهران بهتر كار كرد‌، يه جاهايي كه قطعه تمپوي بالايي داشت و يا بايد خيلي آروم ميزدند خيلي خوب كار كردند،‌ هم چنان با بخش بادي برنجي مشكل دارم، نمي دونم شايد چون شناخت كافي ندارم،  صداي سازها وقتي خيلي زير ميشه اذيتم مي كنه ونوازنده ها خوب كار مي كنند، نميدونم!‌ اما به نظرم يكي دو جا ترومپت عزيز فالش رفت و ترومبون و توبا يكم بد صدا شدند، شايد به قول دوستم صدابرداري خيلي خوب نيست و صدايي كه مي شنوي خيلي شفاف و دلنشين نيست، اگه برسم مي گردم و اجراهاي مشابه و پيدا مي كنم ببينم اشكال كار كجاست‌.&lt;br /&gt;نميشه اين رهبر كاريزماتيك و دوست نداشت، قشنگ تو كارش كلاس كار و نشون ميده و با چكناواريان گوگولي كه بالا و پايين مي پره متفاوته. جفتشونو دوست داشتم اما چيزي كه برام جالب بود اين بود كه نديدم نوازنده هاي اركستر با هم ارتباطي برقرار كنند موقع اجرا،‌ همه سرشون به كار خودشون بود، ‌نه سر تكون دادني نه تلاقي نگاهي نه لبخندي، ‌خيلي خشك بودند، اما دو سه تا از بچه هاي چكناواريان بر عكس اينا بودند و خوب مي تونستي ببيني كه دارند يه چيز هايي و با هم ردو بدل مي كنند و لذتشونو تقسيم مي كنند، ‌نمي دونم شايد من خوب دقت نكردم اون شب يا شايد توقع بيجاييه. برگرديم به شهرداد؛ صادقانه بگم يه كم حرف هاش بهم برخورد،‌ يه كم كه نه  خيلي از بالا به ماها نگاه مي كرد ،‌يه كم هم بي ادب بود،‌ موقع سمفوني شهرزاد كه علناً يه چيزي گفت تو اين مايه ها : اين سمفوني 4 قسمته بين هر قسمت چند ثانيه مكث داريم لطفاً‌ تشويق نكنيد، ‌اگه تشويق كنيد من ناراحت نميشم فكر ميكنم كه يادتون رفته يا هيجان زده شديد...واقعاً هم بين موومان ها ملت غيور نفس هم نكشيدند از ترسشون....يا قطعات خودش و طوري معرفي كرد كه چون شما ملت عزيز موسيقي كلاسيك نمي شناسيد براتون قطعاتي و انتخاب كردم كه تكنيكي نباشه و سبك باشه و شماها بفهميد و از اين حرفها بعد كيفيت قطعاتش يه چيزي بود در حد كارهاي ياني شايدم پايين تر،‌خب كنار كورساكف و چايكوفسي يه كم آبروداري كن ديگه پسرم....البته دوست من معتقد بود كه شهرداد عزيز داره سعي مي كنه كلاس كارو بالا ببره و مي خواد به مردم ياد بده اما از خدا كه پنهون نيست از شما و شهرداد هم پنهون نباشه يه كم رفتارش بهم برخورد تا اينكه سه شنبه كه با دوستان دوره هم بوديم بچه ها محترمانه گفتند جمع كن بابا! ‌خوب كرده هر چي گفته، و در ادامه توضيح دادند كه نبودي ببيني شب اول اجرا ملت چه ها كه نكردند، ‌موبايل ها كه روشن بوده،‌ بين موومان ها دست مي زدند يه عالمه،‌عكاس مربوطه كه صداي شاترش در كل سالن پخش مي شده و كلاً ميدون فوزيه اي بوده براي خودش،‌ بااين حرف ها من تقريباً قانع شدم اما خب شهرداد جون با ما به از باش از اين به بعد :) البته يه چيزي و قبول دارم طي چند سال اخير كه بازار كنسرت ها داغ شده يه جواد بازي بدي بين دوستان جا افتاده اونم اينه كه متاسفانه قطعه ي انتخابي "بيز" از خود كنسرت مهم تر شده، آخر كنسرت ملت بازيشون ميگيره و اصلاً‌ كار ندارند كه اجرا خوب بوده يا نه،‌ خوششون مياد گير ميدن به طلب "بيز" كردن،‌ آقا نكنيد ديگه هر چيزي هم حدي داره.&lt;br /&gt;خب براي اينكه  همش از ملت و شهرداد اننقاد نكرده باشم و اين انگ بهم نخوره  كه منم ملتو از بالا نگاه مي كنم بذار از جواد بازي خودم در كنسرت هاي كلاسيك بگم D: اگه ملت از بيز خوششون مياد من بر عكس عاشق قسمتي هستم كه اركستر مي خواد ساز كوك كنه،‌ يعني وقتي ابوا " لا" ميده و همه سازشونو كوك مي كنن منم باهاشون كوك مي شم،‌ ساكت مي شم با كسي حرف نمي زنم تا اينا كارشون تموم شه :) به نظرم لحظه ي با شكوهي مياد و اينا همشون با هم دارند ميزنن و من خوشحالم و ذوق مي كنم. حالا جوادي داستان اينه كه مي گن كه برادر عزيز مظفرالدين شاه قاجار رفته بوده فرنگ و مي برنش اجراي سمفونيك بعد از برنامه مي پرسن شما از كدوم قطعه خوشت اومده اينم آدرس ميده ، ‌اينا هر چي چك مي كنن متوجه نميشن كه ايشون كدوم قطعه رو ميگه تا اينكه بعد از سعي و تلاش بي وقفه‌ كاشف به عمل مياد كه ايشون منظورشون همين قسمت كوك كردن بوده و از كل ماجرا فقط از همين چند دقيقه!‌ مستفيذ شده بودند :)&lt;br /&gt;خب مسلماً‌ در قاموس ما هيچ شب و روزي جاودانه نميشه مگر اينكه اكل و شرب خوبي هم كنارش جور شده باشه، جاتون خالي بعد از كنسرت در به در دنبال رستوران بوديم كه ديديم  به هيچ كدوم از پاتوق هامون نمي رسيم به لطف برادراني كه دستور دادند غذاخوري ها نيمه شب بسته باشه، در نتيجه وقتي ديدم تو خيابون ويلا هستيم و چراغ "سورن" روشنه پريديم توش و يه پيتزا زديم- به ياد ايام دانشجويي-. سورن يه جاي نقليه كه ارامنه ي عزيز مي گردوننش.‌ بهش سر بزنيد. شبمون جاودانه شد بعدش :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3723306941549775001?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/3723306941549775001/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=3723306941549775001&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3723306941549775001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/3723306941549775001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4860621064025866888</id><published>2010-07-03T11:49:00.002+04:30</published><updated>2010-07-03T13:03:01.413+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>این یک پست خشن است، آقایونی که ناراحت می شن نخونن، در ضمن حق مخالفت در این وبلاگ هم ندارید، وبلاگ خودمه دلم می خواد این دفعه مستبد و غیر منطقی باشم D:&lt;br /&gt;  از دست شما آقایون عصبانیم به شدت، از دست خودخواهی تون موقع رانندگی، تو صف بنزین، یا کلاً تو هر صف  دیگه وقتی پشت سر خانم ها هستید. از دست بی ادبی تون. عصبانیم از دستتون که دوبار در دو هفته ی گذشته تو صف پمپ بنزین روزمو خراب کردید و اعصابمو بهم ریختید اونم وقتی که دو نفر دیگه حداقل جلوتر از شما بودند و من داشتم از نوبت خودم استفاده می کردم و اصلاً هم طولش نمی دادم و منتظر اون آقای پمپ بنزینی بودم که کارت و بهم بده چون خودم کارت نداشتم. بعد هم مگه شماها مسئول پمپ بنزینید؟ یارو اونجا وایساده دیگه اگه ببینه من طولش می دم خودش یه چیزه میگه دیگه، خیلی ناراحتید برید برای خودتون پمپ بنزین بزنید خانم ها رو توش راه ندید. از دستتون عصبانیم که عصبانیتتون میارید با خودتون پشت فرمون و بی اعصاب میشید با غریبه ها مخصوصاً خانم ها، هیچ توجیهی رو هم قبول ندارم منم مثل شماها تو صف می مونم منم مشکلات کاری دارم منم قرض دارم منم طلبکارم و نمی دونم پولمو کی می دن منم گرممه، منم خسته ام؛ اما به خودم اجازه نمی دم وقتی کسی نوبتشه برای کاری اظهار نظر کنم، نظر بدم و تو کارش دخالت کنم از ته صف داد بزنم برای خودم. ازتون نخواستم با خانم ها مثل قرن شانزدهم برخورد کنید دستمونو ببوسید و خودتون و جنلمن نشون بدید و خم شید کمکمون کنید که سوار اسب بشیم که با کمک دولت خدمتگزار و بعد از کارتی شدن بنزین که دیگه بنزینم خودمون داریم می زنیم (اصلاً معلوم نیست برامون بنزین می زدید چون مثلاً قضیه احترام به خانم ها بود یا فکر می کردید بلد نیستیم؟)، که  تو این دوره فقط برای ماشن های بالای 60 میلیونه که بنزین می زنن و میشه راننده تو ماشین بشینه، نه این چیز ها رو نخواستیم فقط خواستیم یه شهروند به حساب بیاییم حقوق شهروندیمون رعایت شه، نوبت، حقمون به حساب بیاد. یاد بگیرید وسط کار آدم نپرید به خدا نظرات شما برامون جالب نیست، حتی  وقتی دارید مثلاً کمک می کنید که من بهتر از امکانات دستگاه ای.تی .ام استفاده کنم، مگه من کمک خواستم ازتون؟؟؟ چرا دخالت می کنید؟ چرا اصلاً نگاه می کنید که من دارم چی کار میکنم؟؟؟ ...اعصاب ندارم از دستتون اه.&lt;br /&gt;نیایید بگید چرا جمع بستی و شاکی بازی در بیارید که الان بنظر من شما آقایون محترم که از این کار بدا هم نمی کنید مقصرید که به هم جنس های بی ادبتون تذکر نمیدید و شاهد این حرکات سخیفشون هستید، اگه این دفعه شما آقایون محترم کاری نکنید خودم "سطح شهر" و پمپ بنزیناشو آتیش می زنم.&lt;br /&gt;در ضمن نیایید بگید که اصلاً مسئله جنسیتی نیست و مردها با مرد ها هم دعوا می کنند و چه بسا خانم هایی که روی آقایونو سفید می کنن گاهی، که خب میگم آره  راس میگین اما شدید معتقدم در پشت هر دعوایی در "سطح جامعه" یک مرد خوابیده که حالا خودش یا یه طرف بحث و جدله یا دلیلشه. حتی شما آقایون محترم که صبورانه تو صف با خانم ها زندگی مسالمت آمیز دارید هم دیده شدید که تو ذهنتون قضاوت کردید، خودم تو چشم هاتون دیدم که اگه هم صبور بودید باز خوشحال نشدید که اون خانمه جلوتره، اصلاً تو ناخودآگاه جمعیتون هنوز رانندگی و حضور خانمها در صف هایی به غیر از میوه و سبزی و امثالهم یه کار مردونه ست و دخالت در حریمتون، بس کنید این کارها رو و سعی کنید متنبه بشید، البته خودتون که از دست رفتید حداقل سعی کنید پسرهاتون مثل خودتون نشن. وااای که چقدر من هنوز عصبیم فکر کنم باید از روش نگار استفاده کنم و زود پست بعدی و بنویسم که این پست عصبی رو نببینم چون بعدش حتماً پشیمون می شم که عصبی بودم.  واقعاً باید یکی 20 بار از رو من رد شه که عصبیم کنه ببینید شماها چه کردید دیگه که الان اینه حال و روزم و اینکه برم یه "سلام بر خورشید" و "شاواسانا" یی چیزی بزنم که اعصابم برگرده سرجاش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4860621064025866888?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/4860621064025866888/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=4860621064025866888&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4860621064025866888'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4860621064025866888'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/07/d.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1880610819053138950</id><published>2010-06-28T23:51:00.001+04:30</published><updated>2010-06-30T11:22:50.554+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>- هنوز برنامه ي زيباسازي سطح شهر تهران رو جدي مي گيرم در نتيجه  يكي دو هفته پيش با بللي رفتيم آرايشگاه و الان ما مثل شب عيديم و سطح شهر تهران زيبا شده:) نگار كه اون موقع سفر بود نشد باهاش هماهنگ كنم اما مطمئنم خودش پيگيره :) در ضمن به امر مهم مانيكور پديكور هم پرداختم كه چيزي از قلم نيفتاده باشه، ‌در ادامه زيباسازي فصلي هم  رفتم استخر اما به طرز مسخره اي آفتاب سوخته شدم و دو سه روز كرم آلفا بود كه مي زدم، ‌تمام زندگيم هنوز بوي آلفا ميده،‌ اما خدا رو شكر به خير گذشت. :) شما آقايون هم بياييد مثل شب عيد باشيد ديگه، ‌موهاتونو كوتاه كنيد، ‌رنگ كنيد!!!! و استخر بريد :) مهم اينه كه همه اول فصل زيبا باشند.&lt;br /&gt;- خب خدا رو شكر يه چند تا اتفاق خوب داشتيم، يه عروسي رفتيم و دخي خاله ي عزيزم هم نامزديش بود، نكته ي جالب قضيه اين بود كه بعد از مدت ها رفتم عروسي در فاميل پدري،‌ خيلي هم سعي داشتم برم با همه معاشرت كنم و براي خانواده غرورآفرين باشم به قول بللي. ‌ فكر كن دارند آدم ها رو به من معرفي مي كنن ميگن اينم دختر "ن" هستش،‌ من مي گم "ن" كيه؟؟؟ همه مي گن اي بابا "ن" ديگه "ن". منم گفتم مينا جون "ن" برادر شماست؟؟؟؟ و در اون لحظه  جمعيتي تركيد....مادر نجاتم داد در گوشم گفت "ن" همون آقاي افغاني كه....خب البته من خيلي پررو هستم و خوب خودمو نگه داشتم ولي از درون شديد مردم از خجالت به خاطر گندي كه زدم. يا مثلاً‌ اومدم حال اون خانم پير رو بپرسم تا اومدم بگم خب آقاي دكتر چطورند پدر نجاتم داد اين سري برگشت گفت خدا آقاي دكتر و بيامرزه!!! و قس عليهذا..... در همين راستا من ديگه خفه شدم و حال كسي رو نپرسيدم و تصميم گرفتم چشم هاي كورمو باز كنم و آدم ها رو با دقت بيشتري ببينم كه ايراني و افغاني و از هم تشخيص بدم و كلاً‌ قدرت شناسايي خوشاوندان و اقوام رو بالا ببرم.&lt;br /&gt;- يه نتيجه ي مهم ديگه اي هم كه اين عروسي داشت اين بود تصميم گرفتم كه ديگه به سنگيني گذشته عاميانه صحبت نكنم، ‌ديگه شورش و درآوردم و از تمام امكانات مكالمه ي عاميانه استفاده كردم، ‌ديگه بسه. از اين به بعد مثل آدميزاد صحبت مي كنم، ‌مثل اون دختر 15/ 16 ساله كه بيشتر عمرشم ايران نبوده اما فارسي سليس! صحبت مي كرد،‌ تنوع چيز خوبيه ديگه...از اين به بعد غلظت عاميانه م كم ميشه ايشالا :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1880610819053138950?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/1880610819053138950/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=1880610819053138950&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1880610819053138950'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/1880610819053138950'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/06/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-2124505022601902627</id><published>2010-06-21T10:36:00.002+04:30</published><updated>2010-06-21T11:22:46.499+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>- از چند سال پيش با برادره و دخي خاله ها شروع كرديم متفاوت سلام و خداحافظي كردن با هم،‌ اولش فقط براي خنده و شوخي و مسخره بازي بود اما الان كه فكر ميكنم مي بينم ديگه باهاشون نتونستم درست حسابي سلام عليك كنم،‌ يكي ديگه از اهداف اين پروژه ي مهم  تنوع هم بوده به هر حال (جلوگيري از تكرار كليشه ها و اين حرف ها...)،‌ حالا اين داستان شده عادتم ديگه با دوست هاي صميمي هم يه جور خاص صحبت رو شروع مي كنم، اصلاً يه سيستم اتوماتيكي شده خودش كه هر چند وقت يه بار با يك عبارت خاص حرف هام شروع ميشه بعد عبارت كهنه  ميشه و يكي جديد مياد،‌ اما! يه سري كلمات هستند فقط بين منو يه سري از دوست هام استفاده مي شن يا مي شدند و ديگه عمومي نبودند حالا وقتي يكي همينطوري و بي خبر اون كلمه رو بهم ميگه نمي تونم همونطوري جواب بدم،‌ تمام خاطراتم با طرف مياد تو ذهنم انگار كلمه هه مال اون آدمه شده....قفل مي شم خيلي معمولي جواب ميدم ميرم پي كارم.&lt;br /&gt;- كانون يوگا ماهي يك بار توي سايتش خبرنامه منتشر مي كنه، يكي از بخش هايي كه من خيلي دوست دارم معرفي يكي از حركات يوگاست، خيلي ريز نحوه ي انجام حركت و مي گه. ‌اين ماه "شالاب آسانا" يعني حركت ملخ و توضيح داد، ‌بياييد ملخ بريم كه خيلي خوبه. چون داستان كپي رايت خيلي جديه من مطلباشو اينجا نمي ذارم پيليز بريد به آدرس سايت: &lt;a href="http://www.kanoon-yoga.com/"&gt;www.kanoon-yoga.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;- سه شنبه ها شده يه روز خوب برام، ‌يكي از دوست هاي اون انجمن قديمي كه در مورد موسيقي بود و باهم اونجا آشنا شده بوديم  با يكي از همون بچه ها تصميم گرفتند كه كتاب " درك و دريافت موسيقي" و كامل بخونن به منم گفتند و منم سريع قبول كردم،‌ حالا سه شنبه ها شده يه روز خوب، 5 نفر شديم كه‌ ساعت 6 مي ريم كافه موكا يه دو ساعتي ميگيم و مي خنديم و كتاب و تعريف مي كنيم و از همديگه درس مي پرسيم، گاهي هم موسيقي گوش مي ديم گاهي موسيقي شر مي كنيم، گاهي موسيقي كادو ميگيريم :) حالا شايد از دفعه ي بعد بريم تو پارك كه راحت تر بشه موسيقي گوش كرد،‌البته مكانش براي من مهم نيست، بيشتر دوست دارم كه مثل فردا همه ي كارهاي توي دنيا نيفته روز سه شنبه كه من مجبور شم كنسل كنم ين قرار موسيقاييمو :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-2124505022601902627?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/2124505022601902627/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=2124505022601902627&amp;isPopup=true' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2124505022601902627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/2124505022601902627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/06/blog-post_21.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5906015833672737413</id><published>2010-06-14T22:04:00.003+04:30</published><updated>2010-06-19T00:41:11.650+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>- بالاخره فيلم Angels &amp;amp; Demons و ديدم،‌ جالب بود. كلاً با&lt;br /&gt;نويسندش حال مي كنم و معتقدم فيلم علاوه بر  به تصوير كشيدن داستان قصد تبليغ عمده براي جذب توريست به رم و واتيكان داشت آدم مي خواست همون لحظه بلند شه بره واتيكان و از دست اون بدجنس ها خلاص كنه كه نمي فهمن چه جوري از اون همه زيبايي بهره ببرن.‌ باشه آقا جون شما مهلت بده من كار مي كنم پول هامو جمع مي كنم ميام خدمتتون مملكتتون و مي بينم اينقدر فشار رواني به آدم بي پول  وارد نكنيد لطفاً.&lt;br /&gt;- يه هفتست قرار اين پست و بنويسم اما مونده رو دستم و تو درفت خاك خورده،‌هفته ي شلوغي بود،‌برنامه هاي پشت سر هم؛ بدو بدو،‌كنسل شدن ها از طرف مردم در نتيجه تموم نشدن كارها،‌جمع شدن تموم نشده ها رو هم،‌ خلاصه حس بدي دارم اين روزا در عين حال كه خدا رو شكر خوب مي گذره،‌دروني آرامشم گرفته شده، زمان از دستم در رفته،‌توكنترلم نيست،‌ چند ماهه گذشته خيلي درگير خودم و زمان بودم كه باهاش بجنگم يا كنار بيام يا چي!؟؟؟؟&lt;br /&gt;يه جورايي به كام من بود اوضاع،‌اما دوباره افتادم تو اين فاز كه با زمان چه كنم،‌ چه بجنگم چه نه بازنده منم چون اون براي خودش ميره همينطوري،‌اما بالاخرعه بايد يه راه حلي باشه،‌مثل چند ماهه گذشته كه با هم آروم بوديم،‌دوباره بايد آروم بشيم،‌حوصله ي جنگ و دعوا ندارم&lt;br /&gt;- الان تو مود متضادي هستم،‌از يه طرف مي تونم تا صبح بيدار بمونم كارهاي تموم نشده رو تموم كنم،‌از يه طرف تو يه مود لخت و شل و ول عجيبي هستم،‌از اين مدل ها كه دوست داري بشيني فقط فيلم ببيني، فقط دريافت كننده باشي و هيچ نقش اجرايي تو كهكشان نداشته باشي،‌بذاري همه بدون ،‌همه بجنگن،‌همه خودشونو بزنن به درو ديوار تو بشين فيلمتو ببيني‌دريافت كننده باشي، آرامش داشته باشي، چايي تو بخوري،همه چيزو مزه مزه!‌ كني،‌دنيا رو بي خيال باشي. بايد  صبر كنم ببينم كدوم حس غالب ميشه.&lt;br /&gt;- يادم افتاده كه ن.گار خيلي وقت پيش پرسيده بود اين "اهالي آناتوكا" چيه اين بالاي لينك ها نوشتي،‌بعد از قرني توضيح بدم كه تو فيلم ويلون زن روي بام ،‌داستان در يك روستاي كوچك به نام " آناتوكا" در روسيه اتفاق مي افته، منم كه كلاً‌خيلي تو فضاي اون داستان هستم،‌فكر مي كنم كه اينجا آناتوكاست و شما دوستهام هم اهالي ش هستيد :) در جواب كامنت قبلي بللي عزيز هم بگم كه عزيزم برو وبلاگت و آپ كن كه خفه نشي خداي ناكرده اما در مورد مسايل ديگه كه مطرح كردي واقعاً خيلي زياد فلسفي بودن و من هم با تو هم صدا ميشم كه يكي بايد پاسخ گو باشه بالاخره ديگه،‌كي مي خواد بياد مشكلات ما جوون ا رو حل كنه بالاخره،‌ وبلاگ كه آپ&lt;br /&gt; نمي تونيم بكنيم يا چون دنبال گرفتاري هستيم يا چون ف.يلت.ر.يم ماشينامون كه داغونو زندگي هم به اونجامون يا اينجامون رسيده (هر چي بللي بگه من مسئوليتي در قبال جمله هاي ايشون ندارم و فقط دارم نقل قول ميكنم) و اينكه كلاً هوا گرمه من دارم خفه مي شم اين روزها و ديگه اينكه چرا اينقدر همه عصبي هستند موقع رانندگي و بعدشم كه چرا اينقدر گ.ر.و.ن.يه و اينكه چرا آدم ها راحت حرف هاشونو به هم نمي زنن و دوستي ها رو راحت ميذارن كنار و چرا آلمان باخت من خيلي ناراحتم؟،‌ واقعاً كي پاسخگوئه؟ خواهش مي كنم مسئولين بيان جواب بدن.&lt;br /&gt;- خب براي اينكه پست طولاني نشه به&lt;br /&gt; صورت فهرست وار!خدمتتون بگم كه خودتون انشاءالله به اهميت جام جهاني واقف هستيد ديگه من اينجا هي نيام صحبت كنم ديگه ؟ آلمان عزيز هم يه پست مفصل مي خواد كه باشه بعدآ، ديگه اينكه در راستاي تفريحات مبتذل سرگرم كننده راديو پ&lt;br /&gt;.س.فر.د.ا گوش ميدم شما هم گوش بديد؛ حس خوبي داره كه آدم همزمان كار مشترك انجام بده با هم وطن هاش و به راديو گوش بده و تو فن پيج فيس بوك براي شنونده هاي ديگه پيغام بذاره، كلي از اين تكنولو‍‍ژ‍ي لذت مي برم و در آخر اينكه اوضاع آرامش هم اونقدر ها بد نيست، امروز عصر محك بودم، لذت بخش بود بسيار،‌حس خوبي داد وقتي يه لحظه خودمو ديدم كه بعد از ظهر جمعه وايسادم دارم كالباس خورد مي كنم و ساندويچ درست مي كنيم بعد ملت ميرن كنسرت ما بهشون كافي شاپ!‌مي فروشيم بعد صداي جشن بچه ها از بالا مي اومد كه نمي دونم چرا براي خودشون جشن گرفته بودند و تو بخش پارتي راه انداخته بودند و بزن و برقص،ما اين پايين كنسرت داشتيم و از ادم ها پذيرايي كرديم و وسطش هم كلي با هم گپ خوب زديم و من چند نفر و سورپرايز كردمو و تعجب و تو قيافه ي بعضي ها ديدمو خودم از شيطنت خودم خوشحال شدم و آخرش هم كالباس مونده ا رو خورديم با چايي داغ كه الانم زبونم مي سوزه وبعد&lt;br /&gt;برگشتيم، حس خوبي بود هر چند موقتي چون ياد باخت آلمان بودم و بي اعصاب از نتيجه ي اونا و كارهاي نكرده اما باز هم مرسي از پروردگار عزيز، محك امروز خوب بود،‌يه تجربه ي جديد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5906015833672737413?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5906015833672737413/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5906015833672737413&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5906015833672737413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5906015833672737413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/06/angels-demons.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-7842700912756608890</id><published>2010-06-12T11:18:00.002+04:30</published><updated>2010-06-12T11:37:52.768+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>- پارسال اين موقع ....در ظاهر روز خوبي بود.&lt;br /&gt;- اگر از اتوبان حقاني در شب با سرعت بالا عبور مي كنيد و در لاين سرعت هم هستيد حتماً‌ مراقب چاله هاش باشيد كه مثل من توش نيافتيد و قالپاق ماشينتون در نياد و احتمالاً كمك فنرش داغون نشه. يعني واقعاً‌هيچ راهي نداره من پول خرابي احتمالي كمك فنر و از پيمانكاري كه داشته اونجا رو درست مي كرده بگيرم؟؟؟&lt;br /&gt;- چرا هيچ كس نمي نويسه؟ كجاييد شماها؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-7842700912756608890?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/7842700912756608890/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=7842700912756608890&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/7842700912756608890'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/7842700912756608890'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/06/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5809854481335211692</id><published>2010-06-06T20:13:00.002+04:30</published><updated>2010-06-06T20:47:34.223+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>- قرار بود اين سفر، ‌سفر خوبي باشه، ‌نه فقط يه سفر معمولي. ‌قرار بود اين سفر برام مبداء تاريخ بشه. مبداء تاريخ شد؛ الان همه چيز به دو بخش قبل و بعد از سفر تقسيم ميشه :) اصلاً سفر منو زنده مي كنه پامو از تهران مي ذارم بيرون معجزهه اتفاق مي افته، ‌مسلماً آدم قبلي نيستم به نظر خودم بهترم نظر بقيه رو نمي دونم D:&lt;br /&gt;- دوست دارم آدم تو سفر زندگي كنه. ‌سعي كرديم زندگي كنيم، ‌‌با مردم قاطي بشيم،‌همه جور جاي شهر و امتحان كنيم نه اينكه كه فقط محدود بشيم به يه جاي تر و تميز.‌ سفر عالي بود، ‌وحشتناك خنديديم/ خورديم/ راه رفتيم/ خريد كرديم و پت و مت بازي درآروديم، هر اتفاقي كه فكر كني تو يه هفته براي آدم ممكنه بيفته براي ما افتاد، ‌دوستم موبايلشو مك دونالد جا گذاشت  كه پيدا شد خدا رو شكر،‌ من موبايلمو تو هتل جا گذاشتم كه مجبور شديم بگيم برامون نگه دارند تا بعداً‌ كه از اون يكي شهر برگشتيم و قبل از رفتن به فرودگاه ازشون بگيريم! ببين من چه قدر احساس راحتي كردم تو مسافرت كه عادت هميشگي موبايل جا گذاشتنم و فراموش نكردم.&lt;br /&gt;- سفر يه زندگي ديگست براي من،‌ رنگ ها، آدم ها،‌ تصوير ها برام برجسته تر ميشن.‌ آدم ها مهربون ترند،‌ محبتشون كف دستشونو، ‌عشقشون رو تره! انگار چون همه مي دونند كه زود قرار تموم بشه  بهترين خودشونن، ‌آدم ها ي سفر هامو فراموش نمي كنم،‌ هميشه برام مهم اند،‌ از اون آقاي درشت هيكل تو چابهار كه تو چهار سالگي ديدمش كه اسمش فكر كنم "چاچاقلي" بود (انسي يادته؟؟؟ واقعاً‌اسمش يعني چي؟) گرفته تا اون توريست هاي توي هتل يزد و وييتنامي هاي بانمك اين سفر اخير به علاوه ي اون راننده ي عراقي كه فارسي حرف مي زد با اون تاكسي و آهنگ سوسن خانومش و ايرانيه و فروشنده ي گير مالايي و اون كارمند هندي كه بيست بار از همسفر من عذرخواهي كرد چون اشتباهي فكر كرده بود كه مادرمه به جاي دوستم و اون راهنماي باغ ميوه ها كه خيلي بانمك بود. اينها برام مهم اند و خاطرشون زندست برام،‌ ننمي دونم اونا هم منو يادشون مي مونه يا نه!&lt;br /&gt;- البته خب هيچ سفري خوب نميشه مگه با همسفر خوب،‌ همسفر عالي داشتم به علاوه ي ميزبان عالي :) جاتون خالي.&lt;br /&gt;- امروز ظهر حس كردم خيلي حالم خوبه،‌ حس خوشبختي بود/ ‌آرامش بود/ ‌شادي بود؟ نمي دونم. ‌فكر كنم همش با هم بود،‌ حتي دليلشو نمي دونم، شايد چون صبح يوگا بودم و بعدش به كارهام رسيده بودم و آدم هاي خوبي و ديده بودم؟ نمي دونم. خيلي آروم و شاد بودم. الان فكر كردم بهتره اينو ثبت كنم، ‌بهتره يادم بمونه كه آدم حس هاي خوب هم سراغش مياد و هميشه تاريك نيست،. اميدوارم امروز يادم نره، ‌تاريم نشم، ‌تاريك نكنم، ‌مثل امروزها تكرار بشه هي.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5809854481335211692?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/5809854481335211692/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=5809854481335211692&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5809854481335211692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/5809854481335211692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4739393561433625924</id><published>2010-06-03T12:52:00.002+04:30</published><updated>2010-06-03T13:16:20.845+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>- از روز اول معلوم بود كه اين سفر اصلاً يه سفر معمولي نيست،‌ حتي بليط گرفتنش هم نرمال نبود، ‌شانس آورديم كارمند هاي  آ‍ژانس مسافرتيمون خيلي با صبر و حوصله بودند چون 800 بار ازشون قيمت گرفتيم و 800 بار هم برنامه ي پرواز و تور رو جا به جا كرديم، آخر سر هم كه رزرو كرديم دو روز بعدش گفتيم شرمنده ما بايد يه روز زودتر برگرديم چون بايد "همايش" سر كار رو شركت كنيم لطفاً تاريخ و تغيير بديد كه بيچاره ها مجبور شدند اصلاً‌ با يه اير لاين ديگه برامون بليط بگيرن :).&lt;br /&gt;قبل از سفر كلي سرم شلوغ بود يه ليست بالا بلند براي خودم نوشته بودم مثلاً  به عنوان to -do list كه حتماً‌ تا قبل از سفر انجام بدم،‌ تا شب قبل از سفر 70/80 درصدشو انجام دادم و كلي هم به خودم افتخار مي كردم كه يه تنه به كارهام رسيدم و آماده ي سفر هستم و  هر چي كه تو سفر احتياج دارم آماده ست و فكر همه چيز و كردم، ‌اين خوشحالي تا ساعت ده شب بيشتر نبود چون وقتي اومدم خير سرم  pack كنم ديدم پاسپورتم نيست! دو ساعت خونه رو زيرو رو كرديم همه چيزو ريختيم وسط هر جايي كه ممكن بود و گشتيم،‌ من كه ديگه  از شدت ناراحتي زده بودم به بيخيالي و جايي و نمي گشتم  و مي گفتم فردا به دوستم مي گم كه من نميام تو برو! بالاخره پيدا شد اما من يه چند كيلو لاغر شدم فكر كنم. وقتي ميگم سفر عادي نبود حرفمو قبول كنيد D:&lt;br /&gt;- ديشب رفتيم سومين فستيوال موسيقي محك،‌ به رهبري چكناواريان عزيز و با اجراي اركستر مجلسي ارمنستان،‌ اين مرد عالي قشنگ،‌ به قول يكي از بچه ها شادي آفرين بزرگيه، تمام قطعات و بهمون معرفي مي كرد و ازمون مي خواست كه سر ضرب ها رو دست بزنيم، كلي بهمون هيجان مي داد و مي خواست كه مثل خودش لذت ببريم، ديشب آخرين شب اجرا بود و سنگ تموم گذاشتن ديگه، قطعات زيبايي اجرا شد‌، چند تا والتس و رقص مجاري و ارمني و قطعات ايراني....معتمد آريا هم بود و از طرف محك به استاد لوح يادبود داد و از خانم دكتر وثوق هم تشكر شد....حسابي كوك شديم، جاتون خالي :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4739393561433625924?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fiddler85.blogspot.com/feeds/4739393561433625924/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2823597843923183692&amp;postID=4739393561433625924&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4739393561433625924'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/2823597843923183692/posts/default/4739393561433625924'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fiddler85.blogspot.com/2010/06/800-800.html' title=''/><author><name>Fiddler</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry></feed>
