<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692</atom:id><lastBuildDate>Tue, 29 Dec 2009 18:18:51 +0000</lastBuildDate><title>Fiddler on the Roof</title><description></description><link>http://fiddler85.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (Fiddler)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>158</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4344071053278722829</guid><pubDate>Fri, 25 Dec 2009 06:45:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-25T11:12:00.038+03:30</atom:updated><title></title><description>حالا که سر کار نمی رم و طول روز می رم تو خیابون متوجه ی تغییرات شهر می شم. دیگه اون اتفاقی که همه منتظرش بودیم افتاد و تموم شد و رفت، تهران تبدیل به پارکینگ شد تمام. این طرح های زیر پوستی که توی تمام محله ها اجرا شده و تمام کوچه و خیابون ها ی دو طرفه یک طرفه شده باعث شدن که دو طرف خیابون بشه محل پارک ماشین ها و فقط یه لاین عبور وجود داشته باشه. تو این چند وقت هر جا که رفتم همین بود، ساعت 10 اگه تو خیابون باشی گریت می گیره. فقط ماشین پارک شده می بینی. افتضاحه. داشتم فکر می کردم بیچاره بچه ها، وقتی با مادرشون میان تو خیابون فقط آهن می بینن، فضای سبز که کلاً پیدا نیست، از مغازه ها فقط سر درشون و می تونی ببینی، پیاده رو ه ها که همیشه خطر موتور داره و یکی در میون هم این قدر داغونه که بهتر تو خیابون راه بری. خلاصه خیلی قشنگ همون یه ذره زیبایی شهر و گرفتن ازمون. حالا من سر کار می رفتم نمی دیدم چه بلایی داره سرمون میاد، شماها چرا کاری نکردین؟ P;&lt;br /&gt;دقیق یادم نیست اما مثل اینکه یه خارجیه یه جا داشته راجع به تربیت هنرمند و اینا حرف می زده که لپ مطلبش این بوده که بچه های اونا توی شهرشون هنر و می بینن، مجسمه و تابلو معماری و این حرفا... حالا من موندم چه بلایی سر بچه های ما میاد، چه هنرمند های بد سلیقه ای تربیت بشن وقتی چیز زیبا تو این شهر نمی بینن، معماریمون که مریضه، هارمونی که نابوده، کی از کجا می خواد هنر خوب تولید کنه واقعاً؟&lt;br /&gt;از دیروز با عیال دزدموند پیاده روی و شروع کردیم. بسیار عالیه و جای همه خالی...امیدوارم ادامه پیدا کنه.&lt;br /&gt;مهمونی چهارشنبه خیلی خوش گذشت، ممنون از نگار و اون طفل خوردنیش و ممنون تر ازش که منو به آرزوی چند سالم رسوند و من بالاخره اون فیلم مستند مربوط به جام جهانی 2006 و تونستم ببینم، خوب چون فیلم آلمانی خیلی وضیعت خنده داری داشتم ، خیلی وقت بود که فیلمی ندیده بودم که نمفهممش این یک و دو اینکه تمام تلاشمو می کردم که با اطلاعات قبلی و کلمات مشابه با انگلیسی و اسم آدم ها حدس بزنم داستان چیه، شاهکارش وقتی بود که بازی آلمان-آرژانتین و داشت نشون می داد، خوب من آلمانیم برادر آرژانتینی، با هم نشستیم دو باره ضربات پنالتی و نگاه کردن من همون اندازه هیجان داشتم و اون همون اندازه دلهره، وقتی "لمان دروازه بان" ضربه ی آخر و گرفت من دوباره هیجان زده شدم و اون دوباره ساکت شد و دوباره دیلوگ همیشگیمون که: "حق ما بود که ببریم و داور پناتی نگرفت" و من همیشه می گم "نخیرم پناتی نبود تازه شما تو بازی وحشی بازی در آوردین آخر سر هم که دعوا شد بیرهوف عزیز من کتک خورد، وحشیا!" و بعد می خندیم و مرور خاطرات که من یک نیمه بازی و ایستاده بودم از هیجان و داستان های اینجوری....می خوام برم سراغ wiktionary یه کم آلمانی یاد بگیرم و داستان فیلم و بهتر بفهمم.&lt;br /&gt;خب پازل خریدیم با عیال دزدموند از لگوی اسکان، قرعه کشی داره شماهام یه سر بزنید، شدیداً خودم و آماده ی گذروندم شب های زمستونی کردم فقط یه کرسی کم دارم، منتظر انسی ام که فیلم ها رو بده، پازل هم که دارم، عصر ها هم که خونه هستم، دیگه آدم تو زمستون چی می خواد؟ آها، باید جدول هم بگیرم با یه کم آجیل و برگه ی میوه، یه حسینیه ارشاد هم برم و کتاب هم بگیرم، پیشنهادی برای تکمیل لیست ندارید؟ هیجان زدم الان D:&lt;br /&gt;پ.ن. اومدم دو تا لینک وبلاگ اضافه کنم زدم تمام setting و بهم زدم برم یه دستی به سروگوش بچم بکشم بیام. احیاناً کسی حوصله ی کمک برای قالب جدید اینجا رو داره؟ من خیلی تو این داستان ها naive هستم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4344071053278722829?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/12/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-2383381239752128464</guid><pubDate>Tue, 22 Dec 2009 19:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-23T00:01:47.006+03:30</atom:updated><title></title><description>- شب یلدای ساکتی بود، می خواستیم خانوادگی خونه ی مادربزرگ جمع شیم که نشد، چهار نفری خودمون هم نشد، برادر عزیز نبود خونه، اما سه نفری سعی کردیم یلدا بازی کنیم، انار یزد داشتیم، فال حافظ (فقط برای خودم گرفتم) ;)، کمی هم آجیل، شام از بیرون و یه کم پای صحبت مادر پدر نشستن. یلدای ساکتی بود اما فالش و خیلی دوست داشتم&lt;br /&gt;- تفاوت نسل ما و مادر اینا: من از یه موضوعی ناراحت بودم، مادر هم تقریباً من و درک می کرد، طرف مقابل زنگ زد و توجیه کرد که چرا اون اتفاق افتاده، مادر خیلی راحت پذیرفت و حتی ناراحتیش و عنوان نکرد و برای من خیلی راحت توضیح داد و الان قضیه فراموش شده، حالا اگه طرف با من صحبت می کرد من حتماً می گفتم که ناراحت بودم و می گفتم که.....مادر همیشه می گذره، همیشه می بخشه، اما من نمی تونم یا حداقل الان نمی تونم بدون حرف زدن.... و این بده. شایدم نه.&lt;br /&gt;- می دونی مشکل اینجاست که خودم می دونم الان مشکلاتم چیا هستن، ریششون چیه و چرا به این روز افتادم اما سخته آدم خودش خودش و تراپی کنه، راه حل بده و مانیتور هم بکنه، حداقل الان قدرتشو ندارم شاید قبلاً می تونستم.&lt;br /&gt;- خوب برای اینکه حال و هوای پست خیلی روانپریشی نباشه اینو خدمتون عارض بشم که: دوستان بشتابید، یعنی بشتابید و قلک ها را بشکنید و پولتان را بریزید در جیب صاحبان Ciel. یک spa ی فوق العاده است تو فرشته، که امروز در راستای دیوانگی ها رفتم یه  facial و یه pedicure ازش گرفتم. اگه بخوام بهش نمره بدم می تونم بگم از 100 مشتری مداریش میشه  150. یه جوری باهات رفتار می کنن که بهت توهم queen بودن می دن. نوع کیفیت خدمات از 100 میشه 150، لامصب pedicure نبود که، نمیدونم جمله رو چه جوری تموم کنم و با چی مقایسه کنم! خلاصه منظورم اینه که عالی بود. هزینه؟ وحشتناک گرون، اما یه کاری باهات می کنن که خجالت بکشی و فکر کنی کم هم داری خرج می کنی. و البته خوش گذشت چون با یه دوست خوب رفتم و بعدشم یه قهوه/ کراسون تو "باغ موزه حسابی" زدیم. ( یه نگرانی دارم که پوستم به این facial حساسیت بده که اون وقت من می رم و اونجا و کمی از شرمندگی خودم در میام). دیوونگی خوبی بود خدا روزی بده باز هم می ریم D:&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-2383381239752128464?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/12/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6643867923054937147</guid><pubDate>Mon, 21 Dec 2009 17:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-21T21:34:35.810+03:30</atom:updated><title></title><description>شب یلداست و "ویولون زن روی بام" من سه ساله شد.&lt;br /&gt;یلدا مبارک.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6643867923054937147?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/12/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6488133296773107740</guid><pubDate>Sat, 19 Dec 2009 20:00:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-20T00:12:44.040+03:30</atom:updated><title></title><description>- محرم شروع شد، دیشب پدر داشت برام از محرم های سی سال پیش چهل سال پیش می گفت، از حسینیه ای که 130 سالشه، از آدم هایی که محرمشون با ماههای دیگه خیلی فرق داشته، همون موقع همزمان داشتم فکر می کردم چقدر الان فرق داره همه چیز، یا حداقل برای محیط اطراف من فرق کرده، یعنی تو این سی چهل سال گذشته چه اتفاقی افتاده یا اون آدم قدیمی ها مگه چقدر اشتباه کردند که الان همه چیز به هم ریخته، همه چیز زیر سوال رفته؟ یادم نمی ره چند سال پیش با یکی از آدم های فیلم "روز واقعه" مصاحه بود، می گفت ما تصمیم گرفتیم از خود عاشورا چیزی نگیم و در مورد حواشی واقعه صحبت کنیم چون مردم در این مورد خیلی حساس هستند و خطرناک عمیق شدن تو این موضوع ( یه همچین چیزایی گفت دقیق یادم نیست دیگه بعد از ده سال) ، شاید مشکل از همین mysterious بودن هاست، از این دو به شک نگه داشتن ها، از این تفسیر های متفاوت، تا گفتم mysterious یاد کاردینال افتادم و بحث هایی که تو این زمینه داشتیم، آقا شفاف باشید با ملت بره دیگه ، چرا همه چیز و رمز آلود می کنید آخه؟ (حیف کاردینال نیست بیاد دفاع کنه از موضعش).  نمی دونم اگه الان می خواستن این فیلم و بسازن هم باز نگران افکار عمومی بودن یا نه؟ (چرا امیر ختم قرآن نمی ذاره؟)&lt;br /&gt;- همش پنج صفحست، پنج صفحه ی ناقابل. باید ترجمه کنم. من بودم که به نگار می گفتم کتابتو پس نده و صد صفحه ی باقی ونده رو ترجمه کن؟ خوب اشتباه می کردم. یک هفتست همین پنج صفحه طلسم شده.&lt;br /&gt;- خوب از بعد از مناظرات و انتخابات این ا.ن و که نشون می داد من یا کانال عوض می کردم یا فحش نثارش می کردم. اما این روزا این ای میل ها دیگه داره اذیتم می کنه. همینا که همه جوره داره مسخرش می کنه. اصلاً خنده دار نیست برام، دیگه حتی از طنز های نبوی هم خندم نمی گیره. می دونم خیلی جنایت شده، می دونم همه چقدر اذیت شدن اما مسخره کردنم حدی داره، کاملاً موافقم وقتی گوف می ده، اشتباه حرف می زنه و چرت و پرت می گه نابودش کنیم اما گیر دادن به قیافش اصلاً منو نمی خندونه یا خوشحال نمی کنه بیشتر برای خودمون تاسف می خورم&lt;br /&gt;- با کامبیز هستم این روزا، خیلی به هم نزدیک تر شدیم یه guideline باحال داره که منو شیفته ی خودش کرده، دارم تازه کشفش می کنم D:&lt;br /&gt;- رفتم پیش استاد سه تارم ( چرا تا حالا اسم براش نذاشتم؟ فقط بهش می گم سه تارم ). پیش اونم لو رفتم، اونم فهمید من داغونم،  میگه وقتی فهمیدم میایی به فلانی گفتم احتمالاً داره از این جا رد میشه!!!  پیش همین یه دونه آدم آبرو داشتم که اونم به باد رفت، حرفش منو یاد استاد خوشنویسیم انداخت که بهم می گغت غایب بزرگ (یادش بخیر). بهش گفتم استاد سفر چه خبر؟ می گه دو ماه پیش دوباره رفتم قونیه، می خندید می گفت دوستان گفتن بریم منم رفتم، اونجا رو خیلی دوست دارم و واقعاً هم میشه دید تو چشمهاش که چقدر قونیه رو دوست داره، خوب شد دیدمش دلم براش تنگ شده بود&lt;br /&gt;- خسته شدم بقیش باشه برای بعد.....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6488133296773107740?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/12/130-mysterious-mysterious.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6376281618103711527</guid><pubDate>Tue, 15 Dec 2009 14:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-15T21:04:18.236+03:30</atom:updated><title></title><description>- یه عادتی دارم که جدیداً دارم می بینمش، من یه چند تا وبلاگی که خیلی دوست دارم و این بقل/ بغل لینک دادم اما اینا همش نیست، من خیلی وبلاگ می خونم اما اینایی که این بقل/ بغل لیست کردم شدن شاهراه، یه عادتی که دارم و دوسش دارم اینه که من خیلی از وبلاگها رو با این دوستام شناختم و دیگه اینقدر برام عادی شده بوده که از توی صفحه ی اونا برم تو بلاگ های دیگه که تقریبن یادم رفته بود که خوب بیام خودم اونا رو هم بذارم اینجا :)&lt;br /&gt;مثلاً وبلاگ ابطحی و نیوشا و چهل تکه و سولانژ و.....از بلاگ نگار می رم همیشه. قصه های عامه پسندو الیزه، بلوط، کیوان یک سوم و خورشید خانم از وبلاگ عطا. توکا و ییلاق ذهن از وبلاگ انسی....معتادم به لینک های امیر و اگه آپ نکنه می خوام خفش کنم....کلاً با بررسی اینگونه عادت ها نتیجه می گیریم انسان موجود عجیبیه.&lt;br /&gt;- در راستای بحث وبلاگ، خیلی خیلی به همه پیشنهاد می کنم این آخرین پست خورشید خانم و بخونن، همه ی حرف های من توشه. انگار یکی مغز منو خالی کرده اون تو (البته منظورم پاراگراف های اولشه). در مورد ماهیت بلاگ های روزمره نویس فوق العاده نوشته.&lt;br /&gt;- چهارمیز. " چهارمیز" یعنی خدای پاستای گیاهی، "چهار میز" یعنی دو تا آشپز خانم با نمک و یه رستوران سوپر عالی. "چهار میز" را در ذهن داشته باشید: خ حافظ، 4راه کالج ( با تشکر از دوستم که شبیه موناست)&lt;br /&gt;- کتاب قانون و دیدم، خوب بود اما به نظرم یه جاهاییش چیپ بود شایدم من دوچار پیش قضاوت بودم و انتظار زیاد ازش داشتم، در مجموع بد نبود، اسم کتابی که دختر خونده بود چی بود؟&lt;br /&gt;- خوب خیلی خوشحالم چون عضو شرکت " آل اور موویز" شدم. انسی می تونم بگم چه جور شرکتیه؟&lt;br /&gt;- می خوام بشینم از اول پست های بلاگم و که خیلی هم تعدادشون کم هستشو ادیت کنم، آقا خیلی غلط غولوط دارم تو این پست ها چرا نمی گید بهم؟؟؟؟  البته از قبل یه همچین تصمیمی داشتم اما  این چند تا پست اخیرو که باز خوانی کردم مصمم تر شدم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6376281618103711527?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/12/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>7</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3043204560781757040</guid><pubDate>Sat, 12 Dec 2009 19:15:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-13T00:32:53.475+03:30</atom:updated><title></title><description>- من فکر کنم تنها بلاگری هستم که وقتی خودم می خوام برای کامنت های پست خودم جواب بنویسم، نا شناس این کارو می کنم و لاگ نمی کنم!!! خب سخت لاگ کردن آدم می خواد زود جواب بنویسه (تنبلی و دارید دیگه؟)، این سیستم کامنته هم منو سیو نداره، خنگ منو نمی شناسه، یا شایدم میشه سیو کرد من نمی دونم!!!؟؟؟&lt;br /&gt;- خب بازار محک خیلی خوب بود مثل همیشه، من غرفه ی ماء الشعیر بودم با یه نفر دیگه، جالب بود تجربش، دیگه حرفه ای شده بودم وسطاش در عرض 5 ثانیه (مثلن) هم شیشه باز می کردم هم نی میذاشتم هم پول می گرفتم هم قبض پاره می کردم هم دکور میزمو مرتب می کردم، تازه برای تبلیغ غرفه هم خودم هی ماء الشعیر می خوردم (اونم پشت میز و خلاف آیین نامه انضباطی D:) اما آخر سر یاد نگرفتم با دست شیشه رو باز کنم!!! حالا ایشالا بازار بعدی. چند تا دوست خوب و دیدم اونجا دوست داشتم چند تا دوست دیگه رو هم ببینم که نیومدن. من یه عادت خیلی جالب دارم وقتی غرفه دار هستم، اونجا خب خیلی ها خرید می کنن و سختشونه که با وسایل این ورو اون ور برن به همین خاطر به غرفه دار هایی که دوستشون هستن وسایلوشونو میسپرن، خوب اگه بازار اومدین به من خریدهای غرفه ی خودمو نسپرید چون تجربه نشون داده که من هواسم پرت میشه و دوباره اونا رو می فروشم!! بازار اول این بلا رو سر دوست دوستم آوردم (کلی شرمنده شدم البته، اونا هم این داستان و کردن پیراهن عثمان) و این سری برادر عزیزم دلستر خرید و به من گفت براش بیارم خونه! فکر کن که من آورده باشمش !&lt;br /&gt;- وااای منم فکر کنم به زودی به این جمع تحریم کنندگان تلویزین ایران بپیوندم. برنامه های در طول روزو دیدید تا حالا؟؟؟ آقا افتضاح! مزخرف! اصلن برو بالاتر! تمام انرژیشونو برای شستشوی مغزی مستقیم گذاشتن تو برنامه های صبح، بازم صد رحمت به برنامه های شب، شب ها آبرو داری می کنن به خدا. صبح ها ناوارو می بینم البته ( اگه خونه باشم)، دروغ چرا!&lt;br /&gt;پ.ن. یه دوست گلی دارم من که شب ها که با هم میچتیم و می فهمه من می خوام پست جدید بذارم شروع می کنه به حدس زدن در مورد مطالب من، این کارشو خیلی دوست دارم، کلاً یه جور با نمکی مطالب و دنبال می کنه و کلی می خندیم در مورد بعضی موضوعات، با عنوان ناشناس هم کامنت می ذاره، دوسش دارم خوب دوستمو! ( این عبارت آخرو با لحن خودم بخونید!!!!!!)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3043204560781757040?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/12/5-d.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>8</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8532767678594902252</guid><pubDate>Wed, 09 Dec 2009 19:47:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-11T00:10:29.923+03:30</atom:updated><title></title><description>- خب من می خوام بدونم با این هوا امیر موج هنوز پیاده می ره سر کار میاد یا نه تسلیم شده؟ یعنی فوقالعاده الان تهران و دوست دارم اما نمی تونم اظهار تنفر از این ترافیک مزخرف این روزاش نکنم. یعنی دیشب عین دو ساعت از خونمون تا ونک طول کشید. با دوستم قرار داشتم "شار" این قدر من تو ترافیک موندم که اون مجبور شد بیاد لوت و پوت که مثلاً نزدیک بشیم بهم، آخر سر هم من مجبور شدم تو گاندی شمالی پارک کنم و تا "لوت و پوت" پیاده برم. البته بسی خوش گذشت و جای همه خالی اما کم اعصابمون خورد نشد.&lt;br /&gt;- اصلاً این لوت و پوت بد داره برام پاتوق می شه از بس با دوستام که هستم توش لحظه های خاص برام اتفاق می افته. چند تا تولد و اونجا جشن گرفتیم و چند تا از دوستام خبر های خوب بهم گفتن اونجا و...دیشب که دیگه فوق العاده بود به طور هیستریک می خندیدم متاسفانه دوباره چند وقت بود این طوری نخندیده بودم به همین خاطر بد چسبید دیشب. دیدم این طوری نمیشه به رییس اونجا گفتم این داستان و که اینجا داره خیلی خوش می گذره. به نظرم حق داره بدونه رستورانش جای خوبی برای مشتریاشه.&lt;br /&gt;- خب این داستان استعفای من خیلی سخته توضیح دادنش و ای کاش همه ی دنیا مثل این وبلاگم بود که میشه توش راحت بود و هر چقدر دوست داشتی از هر چیزی که می خواستی و توضیح می دادی. توی یک هفته ی گذشته این قدر به آدم ها در مورد استعفا توضیح دادم که حالم بهم خورد شنبه ای. فکر کن آدمی که طول سال یک کلام هم با تو حرف نزده و نمی شناستت خیلی پر توقع از خصوصی ترین مسایل زندگیت می پرسه و منتظر تو توضیح بدی. به هر حال باید خدافظی می کردم از بچه ها و مونده بودم چه جوری این کارو بکنم که کاردینال دوشنبه ی گذشته تو یه جلسه رسمی به همه اعلام کرد و یه شعر خوند آخرش که توش ستاره داشت و من و ستاره دار کرد به نوعی، حالا تو حکومت کاردینالی ایشون ستاره دار شدن چه معنایی و میده الله اعلم. اما کلن یکی از علل عمده ی استعفا اینه که my personal life is a mess و کلاً همه چیز اطرافم is a mess حتی این اتاقی که الان توش نشستم.&lt;br /&gt;- پنج شنبه ی گذشته همکارهای نزدیکم (با اکثرشون یه جا نبودم اما صمیمی بودم با خیلی هاشون) سورپرایزم کردند و به نوعی میشه گفت رفتن من و جشن گرفتن. کارشون فوق العاده بود و من خیلی ممنونم ازشون. تا چند روز بعدش هم چند تا همکار که یه جور منشی بودند تو محل کار برام یادگاری گرفتند. خیلی با نمکن اینا، بیشتر جوجه های من بودند تا همکار&lt;br /&gt;- چهارشنبه ی گذشته دوباره کاردینال تو جمع خودمونی دفتر خدافظی کرد با من و تقریبن نزدیک بود من و به گریه بندازه، همون روز یه پینگ پونگ با حال زدیم و ایشون افتخار دادند من با راکتشون بازی کنم، این کاردینال ما فوق العادست اگه ما تو یه کشور اروپایی سلطنت طلب زندگی می کردیم واقعن کاردینال علاوه بر کاردینالی حتمن دوک و شیخ ارجال و از این درباری های با اصل و نصب استخون دار میشد، حیف که الان تو دوره ی ا.ن. هستیم&lt;br /&gt;- رسمن از دوشنبه، دیگه قطع همکاری شدم و دیگه از چهارشنبه به بچه ها سر نزدم و افتادم دنبال کارهای خودم، از لحاظ روحی خوب نیستم، کلن خوب نیستم این داستان خودکشی هم مال ندیدن آیندمه و بدون انگیزه بودنمه نه این که الان تا اون حد بد باشم اما خیلی هم خوب نیستم، خودم می دونم که اصلن خودم نیستم و می دونم باید به خودم کمک کنم تا برگردم مثلن از کارهایی که بهم کمک می کنه همین دیدن آدم های مثبت زندگیم مثل همین دوست دیشبی است، حالا اگه می خواین من خوب شم هی با من برنامه بذارید من و ببرید گردش و پول رستوران و هم حساب کنید ( بله دیشب مهمون دوستم بودم )&lt;br /&gt;- خب در این که من بی جنبه هستم و خیلی سریع عاشق می شم و تا ته یه قضیه رو در نیارم که شکی نیست، در همین راستا امروز وقتی برنامه با دوستم کنسل شد و من رو مود بیرون رفتن نبودم تمام روزو پای کامپیتر گذروندم، واقعن من جنبه ی ای.دی.اس.ال ندارم. هر چند وقتی می خواستم ویدئو دانلود کنم کلی فحش دادم که امروز این شرکت نمی دونم چه مرگش بود اما در کل کلی بهم حال داد، خلاصش این که امروز تمام مصاحبه های اعضای متالیکا رو خوندم، با هر کی هر جا مصاحبه کرده بودند در این بیست و خورده ا ی سال و خوندم و الان سر درد دارم، نه حالت تهوع دارم، وقتی میگم احتیاج دارم بستری بشم شماها بگید نه، نه تنها متالیکا بلکه سراغ &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Ettore_Majorana"&gt;عشق قدیمی&lt;/a&gt; هم رفتم و کلی راجع بهش سرچ کردم. این " اتوره مایورانا " خیلی با حال بوده من از 12/13 سالگی با دیدن یه فیلم رو این بچه کراش پیدا کردم. فکر کن آدمی که از اتوره خوشش بیاد و با یاد اون بزرگ بشه خیلی طبیعیه که در سن بیست و شش سالگی مالیخولیا پیدا کنه دیگه، مگه نه؟ D:&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8532767678594902252?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/12/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-2552139646214346938</guid><pubDate>Mon, 07 Dec 2009 23:50:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-08T03:37:40.277+03:30</atom:updated><title></title><description>- پنج شنبه جمعه ی این هفته بازار خیریه محکه از ساعت 11 تا 7، امیدوارم بتونم جمعه غرفه بگیرم.&lt;br /&gt;- پنج شنبه ی گذشته جشن جوانان محک بود مثل همیشه خوش گذشت اما یه کم برنامه طولانی شد من و دوستم خسته شدیم. توی هر جشن برنامه ی موسیقی داریم چند وقت به خاطر کیفیت و علاقه ی بچه ها گروهی به اسم "پالت" تو برنامه ها اجرا دارن. صدای خوانندشونو خیلی دوست دارم اگه ازشون چیزی پیدا کردم میام شر می کنم.&lt;br /&gt;- 16 آذر بود و من نرفتم انقلاب. مرسی به اونایی که....&lt;br /&gt;- اصلن من هنوز در همون یاس فلسفی بعد از جریانات سیاسی موندم، وقتی به آینده فکر می کنم چیزی نمی بینم، چهل سالگیم و نمی بینم حتی سی سالگی، دروغ چرا به خودکشی هم فکر کردم (بهتر یه سر به مشاور دوستم بزنم) به هر حال خوب نیست اوضاع&lt;br /&gt;- می خوام دوباره برم پیش استاد سه تارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-2552139646214346938?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/12/11-7.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1884836239254475038</guid><pubDate>Sun, 06 Dec 2009 05:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-07T22:09:09.230+03:30</atom:updated><title></title><description>استعفا دادم و امروز آخرین روز کارمه و خوب چون تعطیل رسمیه در حقیقت دیروز آخرین روز بود. شمارش معکوس تموم شد.&lt;br /&gt;می خواستم وقتی این پست و می ذارم پست درس حسابی باشه با نوشتن در مورد حسام/ فکرام اما نمی دونم چرا الان به جز خستگی هیچ حس دیگه ای ندارم. حتی دیشب هم پر از فکر های خوب بودم اما الان از نوشتن خالیم. یه عالمه اتفاق افتاد. با دوستام دوره هم جمع شدیم و جشن گرفتیم اما الان دوست ندارم مرور کنم. نمی دونم شاید چون هنوز باید برم سر کار برای خرده کاری ها و دوره هم بودنا. برای همین کاملن دی تچ نشدم که کامل بگم و شاید چون الان دو تا ای میل طولانی زدم دیگه بیشتر از این نمی تونم کلمه پشت هم ردیف کنم. منم که توصیفی بیا و درستش کن!&lt;br /&gt;استعفا دادم و امروز آخرین روز کاریه. خداحافظ محل کار قبلی و سلام برنامه های تازه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1884836239254475038?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/12/blog-post_06.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4513768685387691353</guid><pubDate>Tue, 01 Dec 2009 18:08:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-12-01T21:49:35.545+03:30</atom:updated><title></title><description>- گفتم فید بک دوست دارم؟ یدونه نابشو امروز گرفتم. تقریبن سرم داره می ترکه ولی خوب بود. یه کم هم حالت تهوع دارم :)&lt;br /&gt;-  چقدر خوبه آدم با آدم های با هوش صحبت کنه. امروز منتظر صحبت با یه آدم بودم که فکر می کردم سخت باشه، که فهمیدم چه باهوشه و کلی برام جالب شد و سختیش به نظرم کمرنگ شد. آخر روز با یه دوست یه گپ ساده زدم که تبدیل به یه صحبت سخت شد. آدم باهوشیه این دوستم هم. چون خودآزاری دارم اومدم خونه گفتم بذار سومین مکالمه ی سخت رو هم داشته باشم که زنگ زدم دوستم خونه نبود. تو صحبت با دومین نفر متوجه ی شباهت های عجیبش با دختر خالم شدم. کلی آموزنده و جالب بود.&lt;br /&gt;- شمارش معکوس....شنبه تموم میشه!!!! هم چنان حالت تهوع دارم. بیایید با هم بالا بیاریم D:&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4513768685387691353?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3142517632458354543</guid><pubDate>Fri, 27 Nov 2009 20:23:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-28T00:31:45.582+03:30</atom:updated><title></title><description>- خب یه دوست خوب بهم فیلم داده ببینم، منم که قحطی زدم ناجور، زیر24 ساعت 4 تا فیلم دیدم. Once رو خیلی دوست داشتم، یعنی واقعن خیلی، خیلی سریع obsessed شدم ( مثل همیشه ) و خودکشی دارم می کنم با این فیلم، هر چی راجع بهش تو اینترنت بود سرچ کردم، الان دوست دارم این هنرپیشه مردرو ببینم خیلی cute هستن ایشون. بازم از دوستم ممنونم چون دیگه پدر همرو درآورده بودم از بس این فیلم مستند متالیکا رو تو یه هفته ی گذشته می دیدم.&lt;br /&gt;- "کامبیز" از نظر من اسم خوبیه برای لپ تاپه( مرسی زن شین )، هر چند هنوز معتقدم با اینکه سرمه ایه می تونست دختر باشه، اما هر کی دیدش گفت پسره، حالا شاید بچم " گی " بشه یا یه پسر خیلی رومانتیک( مثل این آقاهه تو این فیلمه)! الله اعلم!&lt;br /&gt;- برای ثبت در تاریخ! هنوز من و دوستم این عادت سوپ خوری و ترک نکردیم هرچند دوستای دیگمون پیشمون نیستن.&lt;br /&gt;- چقدر فیدبک آدم ها در مورد خودم جالبه. ای کاش بیشتر بهم فیدبک بدن، مخصوصن دوست دارم برام با مثال بگن که چرا یه هم چین برداشتی می کنن اینطوری مطمئن می شم منظورشونوو فهمیدم. حس می کنم بعضی ها می ترسن بهم بگن اما من واقعن خوشحال می شم بدونم حتی اگه نظرشون در موردم مثبت نباشه. تا الان فکر کنم فقط به یکی از دوستام گفتم دوست ندارم چیزی در مورد خودم بهم بگه یا  اینکه کلن تحلیل نکنه منو، اونم فقط به خاطر اینکه شدید هر جور خودش دوست داشت برداشت می کرد و واقعیت ها رو عوض می کرد اما کلن جالب می گفت اونم.&lt;br /&gt;- دلم می خواد برم تو یه جزیره، نه حوصلم سر میره! برم تو یه شهر شلوغ ترجیحن اروپا ( اعصاب امریکا ندارم ) یا پکن یا توکیو. هیچ کس منو نشناسه. من یه ماه برای خودم برم بگردم، موزه/سینما/معبد/آثار باستانی...با کسی نباشم/حرف نزنم فقط ببینم، فقط گوش بدم...راه برم تو جمعیت، راه برم راه برم...خب چون آرزوی خیلی بعیدی به نظر می رسه ( حتی اگه فردا صبح چشم باز کنم ببینم وسط توکیو هستم باز احتمالن یکی کنارم هست ) فکر کنم در اولین فرصت برم تهران گردی. زن شین گفت بریم نمایشگاه کاریکاتور شاید اون روز روزه خوبی باشه....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3142517632458354543?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/11/24-4.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5302584933799084987</guid><pubDate>Tue, 24 Nov 2009 18:39:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-24T22:57:04.113+03:30</atom:updated><title></title><description>- نمیشه نوشت این روزا. حسش نیست، حسش باشه وقتش نیست، وقتش باشه اینترنتش نیست الان با dial up دارم پست می نویسم!( پول ندادم ای دی اس اله قطع شده )&lt;br /&gt;- یکی از قوانین زندگیه من: هر چی سر کار ناهار بخوری همونو شب هم مادر برات درست می کنه. مادر با آشپز تله پاتی داره به خدا. این زرشک پلوی امروز دیگه خدا بود&lt;br /&gt;- خب هر کس یه نقطه ضعفی داره. یکی از ضعف های منم اینه که یهو یکی out of the blue  از من بپرسه چه خبر؟ چه طوری؟ یا از این سوال های کلی بپرسه گیج می شم برای چند لحظه نمی فهمم چی جواب بدم همیشه می گم سلامتی یا می گم هیچی.  خب دوستان عزیز plz be specific یا intonation و یه تغییری بدید یه حسی بدید تو جمله من گیج نشم. حتی وقتی حالمو می پرسن بعد از مدت ها ( مخصوصن اگه آدمه نزدیک باشه ) نمی فهمم واقعن می خواد حالمو بپرسه یا فقط تعارفه و از رو عادت گفته.  من خودم همیشه می پرسم اصل حالت چطوره؟ که واقعن از طرف جواب واقعی بگیرم anyway.....&lt;br /&gt;- داشتم خوب پیش می رفتم تو آپ کردن اما این مسئله ی شمارش معکوس اعصاب برام نذاشته....&lt;br /&gt;- یه دلیل دیگه ی آپ نکردن هم شاید مربوط به اون پست نگار باشه که برداشته الان، چند روزه بهش سر نزدم اما همون یه پاراگراف به اندازه ی کافی طوفانی بود که منو برد تو حس این که انگار یه جایی هستی مثلن مهمونی بعد یهو دو نفر با هم دعوا می کنن. تو مسقیم  involve  نیستی اما بالاخره تو همون جمعی و داری دعوارو می بینی. خوب تو چی کار می کنی؟ ساکت می مونی ناراحت می شی اگه بتونی کمک می کنی. اما اولین کار اینه که ساکت بشی. نمی دونم تونستم بگم یا نه. اما تا به نگار ای میل نزنم راحت نمی شم&lt;br /&gt;- هوا رو داری؟ به کوه نگاه می کنی؟ نرسیدم برم توچال یا درکه. شدید توچال لازم هستم این روزا&lt;br /&gt;- گفتم لپ تاپ گرفتم؟ Acer Aspire. سرمه ای و دوستام می گن که پسره. اسمشو چی بذارم؟&lt;br /&gt;- دعای قبل از خواب: همه چیز خوب پیش بره، من بتونم خوب بخوابم، سفر برم و بهم خوش بگذره ( هنوز بلیط نگرفتم )، پدر حالش خوب شه ( فشارش رفته بالا ) و نمی دونم دیگه هر چی مشکله حل شه پیلیز&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5302584933799084987?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/11/blog-post_24.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8542249363919428372</guid><pubDate>Fri, 13 Nov 2009 07:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-15T03:00:22.964+03:30</atom:updated><title></title><description>- خب چه اصراریه که وقتی من اعصاب ندارم باباهه هم حالش خوب نیست من بهش بپرم که دعوامون بشه؟&lt;br /&gt;- رفتیم مهمونی خانوادگی دیدن یه نوزاد. عزیزم! خیلی جالب بود! من بچه خیلی دوس دارم اما همیشه از بغل کردن این تازه به دنیا اومده ها می تر سم. حالا شاید مهمونی بعدی بغلش کردم :)&lt;br /&gt;- دیروز با دوستم رفتیم بتهوون. این ساختمون جدیدرو دیدین؟ خب خیلی خوشحالم که دوباره بتهوون داریم اما یه مشکلی داشت. فضاش/اتمسفرش خیلی سرد بود( یخ زدم قشنگ). روح نداشت اصلن. به خاطر فضای کم دکورشون طوری طراحی شده بود که از حداکثر فضا استفاده بشه اما من فرست ایمپرشن خوبی نداشتم. فقط یه فرهنگ و آهنگ خریدم ( شماره ی جدیدش اومده بگیرید ) فک کنم شاید چون خیلی خلوت بود من حالم گرفته شد و اینکه به جز اون آقاهه که اسمشو یادم رفته کس دیگه ای و نمی شناختم احساس راحتی نکردم، نمی دونم... البته ما ساعت سه و نیم اونجا بودیم به قول دوستم شاید 4/5 اراذل و اوباش بریزن اونجا مثل قبل بشه. خلاصه من که تصمیم دارم زیاد برم اونجا که دیگه بی روح نباشه شماها هم پنج شنبه ها یه سری بزنید دیگه. بارک الله&lt;br /&gt;- هفته ی گذشته کلی داستان داشتیم با کاردینال، از مشاعره گرفته تا مشاوره ی ازدواج و مسائل خانوادگی، باید سر فرصت با گزارش تصویری بیام بگم. گاهی آدم مات لحظه ها میشه تو روزهای گند مزخرف و هفته ی گذشته فقط لحظه هاش برام خوب بود، مرسی کاردینال.&lt;br /&gt;پ.ن.1 از مادر واقعن ممنونم که با روحیه ی فوق العاده هنوز می تونه سورپرایز کنه و کیک بپزه و جو  رو صمیمی کنه. جادو می کنه این بشر با ایمانش به خانواده و شدید بلده چه جوری آدم و خوشحال کنه.&lt;br /&gt;پ.ن.2 یه پینگ پنگ فوق العاده! مدت ها بود اینطوری هیجانزده نشده بودم. صورتم گل انداخته بود، چشم هام برق میزد. وحشتناک خندیدم. چه عصری بود! نزدیک یک ساعت هیجان!&lt;br /&gt;پ.ن.3 خب لپ تاپ دار شدم، با تشکر از علیرضای انسی اینا. اسمشو چی بذارم؟ :)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8542249363919428372?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/11/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1427881893232041125</guid><pubDate>Mon, 09 Nov 2009 19:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-09T22:58:29.796+03:30</atom:updated><title></title><description>- امیدوارم درست بشه. یعنی امشب یه چند دقیقه احساس سبکی و تجربه کردم، خواستم اینجا بنویسم یادم نره. امیدوارم درست بشه.&lt;br /&gt;البته الان یه کم نگران شدم و نا مطمئن. یعنی میشه درست بشه؟&lt;br /&gt;- یا دوستاتو صد سال یه بار نمی بینی یا یهو هی پشت سر هم با اکیپ های مختلف قرار می ذاری یا قرار می ذارن. خوبی داستان تجربه ی مجدد حس نزدیکی با دوست جونته و گرفتن یه کادوی تولد از یه دوست خوب بعد از 4 ماهه. با حال ترش اینه میبینی کیف پولتو تو ماشین جا گذاشتی و تازه وقتی پیداش می کنی می بینی پول توش نیس و یه دوس جونه دیگه پول شامتو می ده. مرسی از همه D:&lt;br /&gt;- امیدوارم درست بشه و خوب پیش بره....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1427881893232041125?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/11/blog-post_09.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8182138443382039289</guid><pubDate>Tue, 03 Nov 2009 15:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-11-03T19:47:37.805+03:30</atom:updated><title></title><description>- با ترافیک شب های پاییزی چطورید؟&lt;br /&gt;- این روزها:  حالت از مفهوم مدیریت به هم می خورد و خیلی ها یادشان رفته مدیریت به چه معناست!( حالا بی شوخی مدیریت یعنی چی؟ )&lt;br /&gt;- بی محلی؟ در دایره ی لغت هایم تعریف شده است. غرور: مخرب ترین خصوصیت در تیم ورک. آدم بیشعور باشد اما مغرور نباشد. ( قیاس مع الفارقه می دونم )&lt;br /&gt;- شمس العماره می بینید؟ باز بهتر از این دلنوازان است.&lt;br /&gt;- شمارش معکوس.....( این مبحث ادامه دارد)&lt;br /&gt;- آقا یاهو مسنجر را بی خیال آنهم وقتی به جای دیدن جمله ی کلیشه شده ی  s.o is typing کلی نوشته های جالب می خوانید. چت کردن در یاهو میل را امتحان کنید فقط حیف که  آرشیو ندارد.&lt;br /&gt;- یعنی این آدم هایی که &lt;strong&gt;خودشان هر برداشتی که دوست دارند می کنند&lt;/strong&gt; را دیگر بی خیال شدم. چه کاریه؟( لطفن کلمه ی دوم را بکشید ) بذار کمی هم آنها خوش باشند. بذار برنده باشن. اصلن من مقصر، من بازنده شما اعصابه خودتو خورد نکن فقط رفلکشن فراموش نشود پیلیز.&lt;br /&gt;- SAW VI . برادر عزیز ( البته از دستش دلخورم واژه ی عزیز را جدی نگیرید ) دیشب اکران کرد این شاهکار سینما را ( بچم عاشق فیلمه خب)  اما خوب تپش قلب داشتم همراهیش نکردم.&lt;br /&gt;- یعنی یه ویلای کوهستانی و یک ماشین SUV تقاضای زیادیه؟ پروردگار عزیز یا این هوای لامصب را نفرست یا اگر می فرستی به ما توان بهره برداری نیز عطا کن. ( بار مثبت واژه ی لامصب مشخصه؟ مثل پدر سوخته ای که به بچه های دوست داشتنیه می گن؟ )&lt;br /&gt;پ.ن. معلومه که فردا باید گزارش بنویسم دیگه؟ دارم ادبی تمرین می کنم لغت تو گزارش کم نیارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8182138443382039289?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>9</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6565616975380527523</guid><pubDate>Fri, 30 Oct 2009 06:28:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-30T10:20:59.166+03:30</atom:updated><title></title><description>خب وقتی همون شبی که تو ناراحتی دوستت تو اون ور دنیا خوابتو می بینه و تو خواب طرفداریتو می کنه و فرداش تو اوج شلوغیهاش حالتو می پرسه، تو نمی تونی بهتر نشی، نمی تونی آرومتر نشی.&lt;br /&gt;وقتی پنج شنبه  صبح که می ری سر کار می بینی کاردینال برات رو وایت بوردت پیغام گذاشته وطول روز کلی سر به سرت میذاره و با دوستات ساعت 4:30 ناهار می خوری تو پاتوق همیشگی و کلی می خندین و بعدش با دوستت می ری خرید نمی تونی آرومتر نشی.&lt;br /&gt;وقتی دوستات بهت کمک می کنن و حتی روانکاویت می کنن اونم آن لاین نمی تونی بهتر نشی.&lt;br /&gt;البته هنوز هیچی عوض نشده اما همه ی این اتفاق ها باعث شد یه پنج شنبه ی خوب داشته باشم.&lt;br /&gt;مرسی. عید همگی هم مبارک.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6565616975380527523?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/10/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6351215804602727637</guid><pubDate>Tue, 27 Oct 2009 19:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-27T23:59:55.065+03:30</atom:updated><title></title><description>خب خوشحال نیستم این روزا و مخصوصن الان و تو این لحظه. نمی دونم چی بهش می گی؟ happy?content?satisfied may be? نیستم. هیچ کدومش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقصیره خودمم هست. سر همون داستانی که می دونی اشتباهه اما می ری دنبالش. سر همون که خودت و به درو دیوار بزنی که یه جور دیگه هم بشه خوشحال بشی شایدم بشی اما حس آخر روز اومدن خونه و دیدن این که نه همون روش اصلی/ قدیمیست که واقعی خوشحالت می کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;f**********k به این وضعیت مزخرف که هیچی سر جاش نیست و تو افتادی تو trap های همیشگی. بایدها و نبایدها. خط های موازی ازلی/ابدی. داستان همیشگی وجدان و روح سرکش. کی قراره این وضعیت مزخرف تموم شه؟ این سری واقعن مطمئن نیستم. حتی مطمئن نیستم خودم چقدر باید نقش داشته باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچی خوشحالم نمی کنه. نه موسیقی نه کتاب نه.... . صدای خندم شنیده می شه هنوز. به حرف ها می خندم. اما نه چون خوشحالم و می تونم بخندم. چون خوشحال نیستم و می خندم شاید خوشحال بشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و از همه بدتر اون حسه تنهایی مزخرفه. در اوج شلوغی. در بین جمعیت. در مقابل دوستان. در مقابل وجدان و روح سرکش. در مقابل وجدان نما های تجسم یافته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بدتر از اون حسه بازندگیه. وقتی تو نمی خواستی بازی کنی و می خواستی فراموش کنی. وقتی نمی خواستی بجنگی. وقتی می خواستی فقط عبور کنی بدون اینکه دیده بشی و بعد دیدی رو stage هستی و باید بازی کنی و در هر صورت بازنده شدی. هیچ کس به قانون تو نبود و همه تو رو به قانونه خودشون می خواستن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بدتر از اون حس عدم امنیته. وقتی شاید سررسیدت هم امین نباشد. وبلاگت هم امین نباشد. خوابت هم امن نباشد. F***************k به این وضعیت.&lt;br /&gt;پ.ن. برای خودم نوشتم ( قابل توجه امیر ) مخاطب خاصش خودمم در این لحظه و احتمالن تا آخر هفته. بسیار دوست دارم حس این پست زود expire شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6351215804602727637?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/10/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-7522830828406741353</guid><pubDate>Fri, 23 Oct 2009 16:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-23T20:48:41.042+03:30</atom:updated><title></title><description>بیایید کمی واقعیت مرور کنم که شاید برگردم به زندگی:&lt;br /&gt;- لاک پشت ها که یادتونه؟ یک عدد سایز اکس اسمال هم داشتیم که هر دفعه من می دیدیمش و میگفتم از کجا اومده دوستان بی اطلاع من و متهم به پارانو یا می کردن که بابا سه تا لاک پشت بیشتر نیست. تا اینکه سایز اسمالمون به دیار باقی شتافت و بر همگان مسجل شد که یه سایز اکس اسمال هم اونجا داره برای خودش می چرخه. واقعن اینارو من دوست دارم. اساسی به درد مطالعات سنگین می خورن. از اینایی که بشینی کنار حوض و ساعت ها نگاهشون کنی. اونم از نوع عمیق تا ببینی سیکل کاراشون چیه؟ از کجا شروع میشه به کجا ختم میشه؟&lt;br /&gt;- اون نمایشگاه عکسه در مورد افغانستان بود؟ رفتمش. کل نمایشگاه سوت و کور بود، عکس ها که کلن داشت یک استان اونجا رو نشون می داد با کمی مخلوطی از احساسات طنز گونه ی عکاس ( توضیحات کنار هر عکس و دوس داشتم ) حس بدبختی، امید، ترس و...و یک حس " ریموت بودن" از همه ی دنیا. یه جاهایی داشت خلوت در حد کویر لوت خودمون. پرت پرت بودن بعضی جاهاش. از اونجاهایی که برای پروژه ی من جون می ده D: یه جور حس زندگی هم توش بود مخصوصن هرعکسی که توش بچه داشت.&lt;br /&gt;- محک رفتم امروز به عنوان شرکت کننده. به همراه یک عدد مادر و یه دوست و فامیلاش. سلام علیک به راه بود و بازار شلوغ. دست همگی درد نکنه. راستی به " اتاق آسمان" رفتم تو بازار و "ماه" رصد کردم، حیف که دیرم بود و گرنه یه "مشتری" هم کاسب بودیم امشب. قلک تحویل دادیم و قلک تحویل گرفتیم.&lt;br /&gt;- تپش قلب داشتم این هفته، گفته بودم؟ با برادر عزیز دیشب Wrestler دیدیم ( دوسش داشتم) یارو توش سکته کرد. پدر یکی از دوستام امروز جراحی قلب داشته. پدر امروز به مادر می گفت قلبم درد می کنه. آقا مراقب باشید خواهشن. بریم همه چک آپ؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-7522830828406741353?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/10/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>7</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-4951349876996943316</guid><pubDate>Tue, 20 Oct 2009 19:18:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-20T23:56:24.048+03:30</atom:updated><title></title><description>خب از اول هم می دونستم و وقتی دوباره اتفاق افتاد و داشتم به اتفاق افتادنش فکر می کردم  یه لحظه واقعن دلم برای نگار تنگ شد و حس کردم باید باهاش حرف بزنم. زنگ زدم بهش و یه دو دقیقه در حد حال و احوال حرف زدیم. داشت اون بچه ی خوردنیش و می خوابوند طبق معمولی که هر بار بهش زنگ زدم و زیاد حرف نزدیم.&lt;br /&gt;اصل ماجرا اینه که خودت می دونی! با خودت گفتگوی درونی داری یا تو وبلاگت می گی یا به آدم های نزدیک. اما می دونی چی درسته و چی غلطه، یا تعریف واقعیش چیه. اما وقتی حس می کنی که باید انجامش بدی انجام میدی با اینکه می دونی درست نیست اما حست ازت اینو می خواد. همیشه نقطه ضعفم این بوده و نقطه ی قوت این که خود خرم و می شناسم که در مقابل حوسم مقاومت نمی کنم. نمی دونم شاید گاهی اوقات از نوشته های نگار هم این حس و گرفتم که اونم وقتی فکر می کنه یا حس می کنه که دوست داره یه کاری و انجام بده انجام می ده با این که می دونه نتیجش حتی شاید خوشحالش نکنه. البته کار من از روی خودخواهی بیشتر، مسلمن من قصدم مقایسه ی خودم و نگار نیست. به هر حال می دونستم اشتباهه. می دونستم اون اندازه که دوست دارم اتفاق بیفته در واقعیت لذت بخش نخواهد بود، چون من و ذهنم جلوتر از واقعیتیم و گاهی واقعیتو نمی بینیم و می دونستم که تهش اتفاق می افته چون من توانایی مقاومت ندارم، تا الان هم نخواستم که مقاومت کنم. دیوانگیه می دونم.&lt;br /&gt;خوب نتونستم بگمش، اما ته حسه این شد که حس کردم که دلم برای نگار و تعریفش از حسش که گاهی حس های منم هست اما من به خوبیه اون نمی شناسم تنگ شده. این بود که از توی آژانس بهش زنگ زدم و حال و احوال کردیم.&lt;br /&gt;پ.ن. مخاطب خاص این پست خودمم. نوشتم که یادم بمونه چند ماهه بعد تو یه پروژه بیام روش کار کنم. بد گفتمش می دونم، چون بعد از چند ساعت الان دارم می نویسمش و حسه پریده تقریبن. اما ننوشتنش بدتره چون می ترسم یادم بره. خوشم میاد پی نوشتهام از خود پست جدی تر یا طولا نی تره این روزا.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-4951349876996943316?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/10/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>11</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-3814500505346154462</guid><pubDate>Fri, 16 Oct 2009 19:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-17T00:25:04.906+03:30</atom:updated><title></title><description>خب اگه نگم خفه می شم:&lt;br /&gt;با بعضی از آدم ها نه جهنم همه ی آدم ها می خوام یه پروژه رو شروع کنم:&lt;br /&gt;هر چی مکالمه با هم داریم در لحظه بیاد رو کاغذ نمی خوام ضبط شه می خوام بیاد رو کاغذ. بعدش/ چند روز بعد بشینیم کلمه به کلمه روش صحبت کنیم اونم تو یه محیطی که بشه کارشناسی کرد. یعنی دو تا آدم خارج از فضای قبلی دوباره حرفاشونو بهم بزنن. اصلن متن حرف و برداریم با دو تا روان نویس رنگی بشینیم بشکافیم متن و من بگم معنی حرفتواز نگاه خودم تو خودت بگی واقعن منظورت چیه و از این داستانا، واقعن کارشناسی بدون غرض. ( از اون کارشناسیای مدل کاردینال که این روزا خودش  یادش رفته شاید چون اتاقش عوض شده )&lt;br /&gt;هر از گاهی که مودم قاطی میشه مشکل ارتباطی با آدم ها پیدا می کنم و همیشه هم به این نتیجه می رسم که من این پروژه هرو اینطوری باید برم تا بفهمم ماجرا چیه /مشکل از کجاست. یه همکاری دارم که اون اسمی برادر منه منم سیسترشم،همین طوری همدیگرو صدا می کنیم، یه روز یه بحث خوبی با هم داشتیم سر "درباره ی الی" اون می گفت از این بخش این فیلم خوشش میاد که داره مشکل ارتباطی آدما رو می گه. این که بزرگترین مشکل اینه که آدما ( تو ایران مورد بحثه ) حرفای همدیگرو نمی فمن. بابا لامصب الی می گه باید برگرده تهران گوش بدین حرفشو دیگه. باید داد بزنه؟ خودزنی کنه تا بفهمین جدیه و تعارف نمی کنه؟ با یه لبخند و لحن آروم نمی رسونه منظورشو؟؟؟؟ آخه چرا؟&lt;br /&gt;خلاصه به دلایل بالا حاضرم بشینم این جلسه هرو با آدما بذارم. سوء برداشت پشت سوء برداشت. عاشق این آدمایی هستم که از بی اهمیت ترین کلمه تو حرفت نتیجه گیریه کلی می کنن بعد وقتی بعدش توضیح می دی فایده نداره دیگه چون حرف تو حرف اومده و خلط مبحث شده در حد بنز. مثلن: من: مطمئن نیستم که باید کار A انجام بشه به این دلیل و..... طرف: بله بله خوب شما می تونید.... طرف جلوی یه سری دیگه از آدما: خوب خانم... که کلن مطمئن نیستن پس اینی که من میگم و انجام بدیم....&lt;br /&gt;با یکی دیگه:&lt;br /&gt;من: خوب من تو این شرایط نظرم با نظر خانواده متفاوته. طرف با استفاده از حرف من تو یه جای دیگه: خوب تو که کلن با خانوادت مشکل داری....&lt;br /&gt;و قس علی هذا.....و تو یه هم چین شرایطی که آدما حرف آدم و الکی بدون هیچ منطقی تعمیم می دن می خوام سر بتنشون نباشه. کلن آدما به حرف هم گوش نمی دن. اون چیزی که می خوان رو برداشت می کنن و تو ساده ترین حالت ها هم باهات کامپتیشن دارن می خوان بکوبنت تو حرف. غلط هاتو بگیرن. می خوان تو هر مکالمه ای برنده باشن. حتی تعداد توپوق هاتو می شمرن. آقا می گین دنیا جنگل؟ دنیا جنگه؟ بیایید همش مال شما. من که هیچ سهمی نخواستم. می ذارم میرم. فقط ته تهش بهم بگید خداییش حرفمو فهمیدید یا نه؟&lt;br /&gt;پ.ن. این پست مخاطب خاص ندارد. لحن تند آن از مود مزخرف من آب می خورد. نامه ی سرگشاده ای بود به جهانیان D: . راستشو بخوایید مکالمه با یه همکار و چند تا دوست در هفته ی گذشته این آتش زیر خاکسترو روشن کرد ( آره بابا قبلن هم درگیر این موضوع بودم فقط تو جمع کتبیش نکرده بودم )&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-3814500505346154462?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/10/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>6</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-5244420118861373975</guid><pubDate>Wed, 14 Oct 2009 15:50:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-14T20:23:34.418+03:30</atom:updated><title></title><description>- توی کتاب " آزردگان" داستایوفسکی قهرمان اصلی وقتی هر شب خسته/ کوفته و بعد از کمک و دنبال بدبختی دوستای بدبخت تر از خودش رفتن بر می گرده خونه همش تب داره و داغونه کلن، بعد فردا صبحش یا بهتر میشه یا همونطوری با حال بد می ره دنبال زندگیش. همیشه فکر می کردم اغراقه اما وقتی این هفته در طول روز یه تب مسخره داشتم و شبا فقط می خوابیدم و فعالیت مثبت نداشتم دیدم "عشقم" خیلی هم چرت نگفته. آخر سر نفهمیدم سرما خورده بودم یا حساسیت بود. هر چی بود خیلی لوس بود طول روز کار می کردم اما حس می کردم تب دارم عوارض سرما خوردگی هم داشتم اما اون قدر قوی نبود که بیفتم تو خونه فقط صبحا با بدبختی از خواب بیدار می شدم D:&lt;br /&gt;- اگه گفتین این روزا چی گوش می دم؟ یه دوستی سی دی Death Magnetic متالیکا رو بهم داده منم که بی جنبه دو هفتس که دارم خودکشی می کنم. چند تا از آهنگهاشو قبلن دانلود کرده بودم اما کل آلبومو داشتن یه چیزه دیگست. روزایی که ماشین می برم تو ماشین همش متالیکا و همش The End of The Line, The DAy That Never Comes , Unforgiven3 گوش میدم. وقتی می رم تو پارکینگ عمومی این آقاهه که کارت میده ( اسم شغلش چیه؟ ) دیگه عادت کرده به این آهنگها اوایل خیلی شدیدتر نگاه عاقل اندر سفیه می انداخت الان با هم دوست شدیم.&lt;br /&gt;- یه نمایشگاه عکس با موضوع افغانستان تو ساختمون فرهنگیه سفارت اتریش هستش که دوست دارم برم اما طلسم شده. تا هفته ی دیگه مهلت داریم هر روز به جز جمعه از نمی دونم کی تا 7 شب. اگه فردا نرم دیگه نمی رسم که برم. شماها اگه رفتین بگید ببینم چی بوده آخر سر.&lt;br /&gt;- پنج شنبه و جمعه ی آینده محک بازار خیریست تم این دفعه "قلک"ه . قلک یکی از راهای کسب درآمد سنتی برای بچه هاست که با استقبال خوبی روبرو شده. هر سال تو همین موقع ها بازار مخصوص " قلک شکان" داریم. همه اونایی که قلک دارن، قلکاشونو پس میارن، اونایی هم که ندارن از بازار قلک های متنوعی و می تونن تهیه کنن. در اهمیت نقش قلک همینو براتون بگم که هر قلک دار در طول سال اگه بخواد قلکشو تحویل بده کافیه با دفاتر محک تماس بگیره میان دمه خونش ازش می گیرن که طرف تو زحمت رفت و آمد نیفته. خلاصه خیلی مهمه دیگه خودتون متوجه بشید دیگه در ضمن بازارو هم بیایید :)&lt;br /&gt;پ.ن. معلومه پستی که گذاشتم با بی حوصلگی بوده؟ یه کم زوری آپدیت کردم که تو این روز تعطیلی حداقل یه کار مثبت انجا داده باشم. از طرز نوشتنم خوشم نمیاد باید یه فکری به حالش بکنم. زیادی غیر رسمیه نه؟؟ لاتیه یه کم؟؟ در عین فکر کردن به نوشته ها باید یه چیز دیگرو هم در نظر گرفت: کاردینال میگه آدرس اینجا لو رفته.حالا یا خودش اینجا رو دیده یا کسی دیده بهش گفته. در هر دو حال از همکارا به جز کسایی که خودم بهشون گفتم دوست ندارم کسی اینجا رو بخونه. می دونی گفتن به کسی فرق داره با اینکه کسی بیاد اینجا رو پیدا کنه. نمی دونم اعصاب ندارم شاید اون قدر هم مهم نباشه من چون بی حوصله هستم دارم گیر می دم. نمیدونم.....نمیشه..............&lt;br /&gt;آدرس عوض کردنو دوست ندارم از private کردن بلاگمم خوشم نمیاد. اینجا رو همینطوری دوست دارم. همینطوری خود سانسوری دارم دیگه چه برسه به اینکه..... البته قبلن حدس زده بودم که.....&lt;br /&gt;در ضمن در مورد کامنت های پست قبلی: قربونت برم ناشناس جان. می خواهی فردا بریم سوپ؟ من با پور پدر موافقم. یعنی هنوز نتونستم خودمو راضی کنم با اینکه همه بهم می گن که اشتباه می کنی. نمی تونم با آدم ها کات کنم. بذار کم رنگ بمونه اما یادمون نره که یه روز دوستیمون رنگ داشت و با اون خاطره ها بزرگ شیم و یاد بگیریم از کنار هم رد شیم نه اینکه وقتی همدیگرو می بینیم مسیرهامونو جدا کنیم....اه اصلن ولش کن. نمی دونم چه اصراریه وقتی نمیشه نمیاد من هی می خوام بنویسم. اونم در مورد مسائل توضیحی وقتی حوصله ی خودمم ندارم. آقا با آدما کات نکنید همین که گفتم. ( آدم های خیلی خیلی خیلی مزخرف و میشه کات کرد، خودت بگیر که طرف باید چی باشه دیگه :) )&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-5244420118861373975?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/10/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-1925089444269300129</guid><pubDate>Sat, 10 Oct 2009 17:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-10T21:39:26.803+03:30</atom:updated><title></title><description>- اون داستان پنج شنبه ی هفته ی پیش بود که رفتیم بیرون! این هفته هم دوباره تکرار شد، انسی جان نگران نباش مونا باهامون نبود. رفتیم پاتوق همیشگی طبق سنت حسنه سوپ خوردیم و ....&lt;br /&gt;- دیشب با پدر رفتم بی پولی چرا خوشم نیومد ازش؟ الف: چون زیادی ازش تعریف شنیده بودم انتظارم خیلی بالا بود ب: چون تعریف من و بهرام رادان از بازیه خوب با هم متفاوته ج: چون کارگردان به جای گرفتن بازیه خوب از لیلا فقط شات های معروفه صورتشو آورده بود رو پرده د: چون داستان خوب بود اما خوب پرداخته نشده بود ه: همه ی موارد و: بچه جان حوصله نداری سینما نرو از کارهای هنری مردم هم ایراد نگیر ز: راستی کارگردانش کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;- همون پنج شنبه یه دوست من و پیچوند قرار بود سه تایی بریم بیرون که نشد یه حسی بهم میگه داستان همون داستان سوء تفاهم پست امیره! خلاصه این روزا تو سوء تفاهم هستم با همه بدجور تازه تو فال یاهو هم بهم وارنینگ داده خودت دیگه ببین اوضاع چیه!&lt;br /&gt;- یه خبر بد! لاک پشت سایز اسمالمون مرد. کی چشم زده خودش بیاد خودشو لو بده با زبون خوش!&lt;br /&gt;- یک سوال: بهتره آدم با یه نفر که خیلی تو فاز هم نیستن یه دوست همینطوری الکی باشه یا کلن ارتباطشو قطع کنه؟؟؟ به عبارت دیگر یک دوست کمرنگ بهتره یا کلن یکی که کلن با آدم کات می کنه؟؟؟ دوباره دوچار مشکل فلسفیه ارتباطات انسانی شدم ن.جی. جان بیا کمک ( رجوع شود به پست چند ماهه پیش در این زمینه)&lt;br /&gt;- با اینکه اعصاب ندارم خستم و کلن مانستره درونی زده بالا یه حس شیطنت و سر خوشیه ( شما بخوانید لودگی ) مزخرفی هم چنان در درونم می جوشد باشد که سرمان را به باد ندهیم در همین راستا آمین&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-1925089444269300129?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/10/blog-post_10.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-864180164773686263</guid><pubDate>Fri, 02 Oct 2009 12:58:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-10-02T16:57:05.085+03:30</atom:updated><title></title><description>- گریز پا، بلا تصمیم، شدیدن احساساتی و اصولگرا...اینا حرف های کاردینال بود وقتی از روی دست خط من داشت در مورد شخصیتم  می گفت :) در ضمن کاردینال سر اون موضوع دعوا هم خیلی زیبا و ظریف تذکر داد.&lt;br /&gt;- یک هفته ی کاریه کاملن مزخرف، مخصوصن دو روز آخرش. هر چی طول هفته خندیده بودیم و خوش گذشت از دوشنبه شب به بعد جبران شد خدا رو شکر. فکر کنم فردا هم ادامه داشته باشه. رو یکی خیلی کار کرده بودم که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم و اون دیواره بی اعتمادیش بشکنه. فکر می کنم پنج شنبه ای همه چیز خراب شد. خیلی دوس دارم بگم جهنم، بزرگ میشه یادش می ره و به هر حال کار دیگه حلوا که خیرات نمی کنن اما نمی دونم چرا نمیشه.&lt;br /&gt;- با دوستام و دختر خالم عادت داشتیم بعد از کار دوره هم جمع شیم بریم کافی شاپ سوپ جو بخوریم و بخندیم و خوش بگذرونیم. پنج شنبه شب در اوج خستگی دوباره این سنت حسنه اجرا شد.&lt;br /&gt;-  مادربزرگ دو روز اومده بود خونمون، شب اول من 12 شب رسیدم خونه شب دوم برادره عزیزم 4 صبح. روز بعدش مادربزرگ فرار کرد از خونه ی ما  D: باید این هفته از دلش درآریم.&lt;br /&gt;- یه شاهکار دیگه: پدر مسافرت رفت و من نمی دونستم، انسی سر کار رفت و من نمی دونستم، همسایمون که بچه هاش دوست پسرای منن رفتن مسافرت و من نمی دونستم و .....همه ی این مسایل و وقتی فهمیدم که دخی خاله اومده بود خونمون و من و در جریان اتفاقات خونموم گذاشت. خوب خانواده یادشون می ره به من بگن دیگه D: این داستان مسافرت بابا دیگه آخرش بود البته بار دوم بود که اتفاق می افتاد اما مامان دیگه یادش می ره من و آپ دیت کنه از بس این چند وقته اخیر منو ندیده D: درست میشه مگه نه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-864180164773686263?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-6177966641772253213</guid><pubDate>Mon, 28 Sep 2009 19:17:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-09-28T23:42:25.766+03:30</atom:updated><title></title><description>بذارید یه کم بیشتر از محل کارم براتون بگم. گفته بودم میز پینگ پنگ داریم؟ منم که عاشق یه هم چیزایی هستم در بست. چند هفته بعد از شروع کار تو جای جدید سریع علاقمو نشون دادم و حریف اصلیم شد مدیر عامل و یکی از مدیران ارشد. هر چند هفته یه بار حتمن بعد از ساعت کار بازی می کنم. مدیرهای اصلی که ولشون کنی هر روز حاضرن بازی کنن. شدیدن به همه پیشنهاد می کنم از این وسایل تفریحی استفاده کنن آدم کلی روحیه می گیره. من هفته ی پیش مدیر عامل و دعوت به باری کردم امروز هم با یه مدیر ارشد و دو تا از همکارا دوبل بازی کردیم. امتحان کنید.&lt;br /&gt;البته همین امروز روحیم پرید. به طرز مسخره ای بعد از یه جلسه عصبانی شدم و با آدمی که دعوا باهاش جواب نمیده جروبحث کردم. به کاردینال گفتم، چون احساس تنهایی سازمانی می کردم. اونم کلی sense of humor خرج کرد و روحیه داد البته حس کنم فردا مودبانه تذکر بده که این چه غلطی بود که کردی. به هر حال الان از دست خودم عصبانیم بیشتر که چرا خودمو کنترل نکردم و رفتم سراغ آخرین راه.&lt;br /&gt;می خوام لپ تاپ بخرم به جز قیمت باید به چه چیزایی توجه کنم؟ انسی چون واحد لپ تاپ خریدن نگذرونده نمی تونه کمک کنه. پیلیز بقیه هلپ می.&lt;br /&gt;یه سری آدما بعضی وقت ها شدید رو نرون. مثلن اینایی که ناراحتیشونو می ریزن رو سر آدم. از اونایی که ناراحتیشون راجع به معمولی ترین چیزا با بدترین حس ها باید رو سرت هوار بشه و طرف خر فهم بشه که تو دقیقن فهمیدی از چی ناراحته دقیقن هم وقتی تو خوشحالی اونا حس غر زدن دارن و ازت همراهی می خوان و نمی فهمن که مثلن به کسی چه که تو چرا این تصمیم و گرفتی و به جای تاکسی با آژانس اومدی و کلی پیاده شدی اونم وقتی موضوع هیچ رقمه به بحث مربوط نمیشه و کلن دوره هم جمع شدیم تا اتفاق خوب بیفته، خوب کار  کنیم و خوش باشیم، بعد طرف با یه عالمه ناراحتی روزتو خراب می کنه  با هیچی سر حال هم نمیشه تا آخرش، انرژی مثبتتو می گیره هیچی کلی انرژی منفی روت خالی می کنه و می ره. بعضی ها مود خرابششونو رو تو خالی می کنن که خودشون بهتر شن. تمتم تلخیشونو میریزن رو سرتو، حتمن هم میک شور می کنن که انتقال پیدا کرده یا نه. گیر میدن، گیر می دن و گیر می دن بهت و .... توضیحش سخته جدیدن فهمیدم کاردینال فهمیده منظورم از این آدما کیا هستن، یکی به تورش خورد نمونه ی بارز این گروه. من مشکلی با تخلیه احساساست ندارم، مثلن هر کی تو وبلاگش هر چی خواست بگه اما دیگه یه کم آدم فک کنه ببینه چی و داره انتقال میده دیگه. آقا حالت بده بکش کنار با اعصاب مردم چرا بازی می کنی؟ چقدر آدم می تونه خودخواه باشه خوب. پیلیز خودتون بفهمید من منظورم چیه! کاردینال فهمید دیگه شماها که جای خود دارید.&lt;br /&gt;یه سری از دوستان سی دی مجموعه ی شب های ببره و گرفتن و شدید شبا دارن می خندن. منم برای شب های طولانیه پاییز و زمستون می رم سراغش بذار یه کم برنامه هام جور شه حالا وبینی  (:&lt;br /&gt;با یکی از دوستام حرف داستایوفسکی بود هر چی فکر کردم دیدم نمیشه واقعن. این آدم اگه الان زنده بود من نمی تونستم باهاش ازدواج نکنم از بس عاشقشم. خودش که نیست ای کاش حداقل شخصیت پرنس مشکین توی ابله واقعی و معاصر بود. همین وابستگی هاست که من نمی تونم با کس دیگه ای ازدواج کنم دیگه، من روحن وابسته و متعهد به قهرمانان روس کتاب های این مرد هستم (:&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-6177966641772253213?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/09/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>8</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-2823597843923183692.post-8606516964020716432</guid><pubDate>Fri, 25 Sep 2009 14:49:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-09-25T18:40:33.832+03:30</atom:updated><title></title><description>- از آخرین شاهکارهام براتون بگم که سه شنبه شب مهمونی شام خونه ی دوستم دعوت بودم و یادم رفته بود، شانس آوردم وقتی با یه دوست دیگم تو کافی شاپ بودم بهم زنگ زدن که کجایی و من تازه یادم افتاد D: دوست جونم هم من و زود رسوند به مهمونی و همه با هم رستگار شدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- هوا قشنگ پاییزی شده فک کنم مثل سال های قبل نباشه که تا آبان پاییزه درس حسابی نداشتیم. شدید همه سرما خوردن، امیدوارم من مریض نشم دوباره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- این فصل،  فوتبال هم مثل اینکه قرار نیست به کام من باشه. اصلن از اوضاع پرسپولیس، میلان و بایرن راضی نیستم. این چه وضشه آخه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- گفته بودم توی حوض محل کارمون سه تا لاک پشت در سایزهای مختلف داریم؟؟؟ شاهکارن. برای زنگ تفریح می ریم نگاهشون می کنیم مخصوصن وقتی ردیفی رو چوبشون می شینن تو آفتاب و یه دست و یه پاشونو می گیرن بالا. کلی انرژی می دن بهمون.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2823597843923183692-8606516964020716432?l=fiddler85.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://fiddler85.blogspot.com/2009/09/d.html</link><author>noreply@blogger.com (Fiddler)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>5</thr:total></item></channel></rss>